Thursday, August 23, 2018

زایش، حکایت دردناک آفرینش


زایش، حکایت دردناک آفرینش است. حکایت آفرینه ای که حضورش در پی رنجی است و اندوهی.
هر آن مادری خود میداند که آفرینشی است در پی درد هولناک زایش! از آنست که مشتاقانه آن درد را میپذیرد.
چه سخت است آنگاه که نمیدانی چه آفرینشی در انتظارت است، نمیدادی در پی خلق چه هستی و نظام آفرینش چه بر سر راهت نهاده و تنها درد، آن حقیقت ملموس را با همه وجودت تجربه میکنی.
آنگاه که خدا مریم را فرمود که‌ بر بیابان شو و بر درختی خشک روزی اش نهاده بود، خود میدانست که آفرینه اش کیست و اما مریم؟ آنچه سالهاست مجذوب آن بوده ام آن همه اعتماد بر نجوا و ندای درونی اش بوده تا بدانجا که حتی درد و رنج زایش را با کسی به اشتراک نگذاشت و تنهایی را برگزید . بر درختی خشک اما استوار پشت نهاد و صبورانه به انتظار نشست آفرینشی که خدایش محتوم کرده بود.

محمد تاجران
تیر ماه ۹۷

Sunday, August 12, 2018

آی آدمها که چنین بسته در و پشت به در بنشستید،


آی آدمها که چنین بسته در و پشت به در بنشستید،
به خود آیید که چنین پشت به ره بنشستید،
ره نه آنست که خود را به شما بنماید،
تو خود آنی‌ که چشم بگشایی و ره جویی و ره پیمایی،
رخ به دیوار نه چیزیست که نشینی همه عمر،
که نخوانی و نبینی پیغامی و پیامی تو بر آن سطح پر از هیچ و پر از سایه خود،
آن همه سایه که بینی‌ تو بر آن سطح سپید،
پی‌ آن نور کم است از آن روزن کوچک، بر آن در که تو بستی و نشستی همه عمر پشت به آن،
سایه ات میرقصد و میچرخد بر آن سطح سپید و تو را مست کند هر لحظه و هر دم که چنین نقش بر اندازی به هر سطحی و به هر دیواری،
تو چنان مست شدی به آن نقش و به آن تصویری که تو خود ساخته یی در پی‌ آن نور از آن روزن کوچک بر آن در که تو بستی و نشستی همه عمر پشت به آن،
دیوار به رنگ آمد و طرح، به رقص آمد و گشت پر از شور و شعف،
تو فرا خواندی همه مردم به تماشای آن رنگ سیه که تو خود پاشیدی بر آن لوح سپید،
اما......
روز بگذشت و فرا شد نور، خورشید برفت و رخش در پی‌ آن کوه بلند پنهان گشت،
همان کوه که بودت همه عمر در پشت آن در که تو بستی و نشستی روزها پشت به آن،
سایه‌هایت رنگ فرو باختند و برفتند، رقص‌شان مرد و دیوار غمین رو به سیاهی رفت،
و اما تو.....
باز بنشستی پشت به در، باشد که تو را خورشید فرا آید باز روز دگر،
روزها میگذرند و همه عمر به امید همان نور کم از روزن در بنشستی پشت به ره رو به آن دیوار سپید به تماشای آن نقش سیاه،
که تو را خورشید فرا آید و باز آید، نقشی‌ سازد و باز رود بار دگر در پی‌ آن کوه بلند پس آن در که نشستی همه عمر پشت به آن،
کاش تو را لحظه‌ای بود اندیشه آن نور که تو میساختی از آن طرح سیاه بر آن دیوار سپید،
کاش تو را بود لحظه‌ای که بر آن چشم گردانی و رخ گیری از آن دیوار خموش،
پی‌ آن نور بر آن روزن در،  همان در که نشستی همه عمر پشت به آن، 
پی‌ آن در به آن کوه بلند، پی‌ آن کوه به خورشید و به نور که تو را رنگی‌ بخشد بیش از آن رنگ سیاه بر آن لوح سپید،
کاش تو را بود لحظه‌ای چشم بر آن نور، بر آن رنگ و به آن دشت فراخ،

محمد تاجران
مرداد ماه نود و هفت




Monday, July 16, 2018

به بهانه تولد 42 سالگی


در میان هرم گرمایی که خط‌های سفید جاده های کویری رو در نظر هر تماشاگری به رقص درمیاورند وارد این بازی شدم و گویا سخت متاثر بودم از همان رقص و بازی جاده های بی انتهای کویرهای خراسان، آنجا که ریشه های اجدادی ام در خاکش سخت فرو رفته اند.
همه آن سال‌های کودکی می آموختم صبوری را از مادری که تنها با واژه صبر قابل توصیف است و آن روزگار سپری شد با چشمی به در که عمویی و پدربزرگی از سفر بازگردند و زندگی ام عجین بود با جاده و سفر و صبر.
در  همان اولین سال‌های کودکی جاده و سفر پایانی سخت و ناگوار بر زندگی پدرم رقم زد و آن خود راهی شد که تاتی های بازیگوشی کودکیم با صبوری مادرم همراه گردد و گویا بر هر وعده ای بر سر سفره مان کاسه ای از صبر را به ناگذیری زمان   سر می کشیدیم. بزرگ‌تر می شدیم و تشنه تر ، کاسه هایمان  هم بزرگ‌تر شدند و مادر سخت میکوشید تاسیرابمان کند.
به روزهایی رسیدیم که کاسه هایمان آنقدر بزرگ شده بود که هیچ زمان پر نگردد و ماحصلش امید بود. امید به روزهای پیش  رو و هر آنچه روزگار برایم به تصویر کشیده بود و من تنها بایستی می یافتم و رمز میگشادم از آنهمه تصویر مبهم و تودرتو.
روزهای آغازین تولد همراه بود با هجومی از ترس‌ها، ترس از نور، ترس از تنهایی و واماندن، ترس از رها شدن و‌گرسنگی و ....و چه اعجاب انگیز است انسان که از هر آنچه از آن نمیدادم نمیترسد. نه ترس است از داغی و گرما و نه از سرما و ....
همین ندانستن بود که مرا آنقدر سخت و جسور کرده بود و‌در یکی از همان روزهای سه سالگی و نادانستن و ناترسی از آنچه مرا احاطه کرده بود سوختم از حرارت سماوری که برای مهمانی میجوشید.
ماه های بیمارستان و درد و تنهایی و همه آنچه از آن به حکم غریزه کودکی ترس داشتم به ناگاه بر سرم آمده بود.
تنهایی، رها شدن، واماندن در میان خیل بیماران بستری....وه که چه دردناک بود آن سه ماه بستری بودن در بخش سوختی بیمارستان قائم، اما خود سرآغازی بود به آموختن رمزگشایی از همه آن تصاویر مبهم و پیچیده ای که روزگار برایم از پیش طراحی کرده بود.
در حال آموختن بودم ، در عین ناآگاهی و بی قیدی.  بی قید به هر آنچه کودکان امروزی سخت به آن بسته اند و همچون سرنوشتی محتوم در رقابتی بی رحم در بازی زندگی که اکنون دیگر دیگرانش طراحی می‌کنند و نه طبیعت.
سال‌های زیادی گذشت و اکنون که‌در حال نوشتنم دقیقا چهل و دو سال خورشیدی از آن لحظه   میگذرد و باز خورشید تموس آنچنان  گرم میتابد که هرم جاده خط‌های سفید آن را در نگاه هر تماشاگری به بازی در می آورد.
اما من دیگر آن ترس‌ها را ندارم....نه ترس تنهایی که بخشی از همه زندگی ام گشته و نه ترس رها شدن و واماندگی. اما هنوز رمزهای بسیاری از آن تصویر دیگر نه چندان مبهم زندگی ناگشوده اند و من همچنان همان کودک سه ساله بازیگوشی ام که ندانستن از قانون های زندگی در میان سوختنی انداختش و دردهایی کشید که هنوز تصویر آن سوختن همچو تتویی بر تنش مانده، هنوز همانقدر  مشتاقم به کشف کردن نه اما به دانستن، مشتاقم به آگاهی و یافتن ، نه‌اما به دانستن. هنوز سخت مشتاقم به بازی و سرشاری از زندگی نه اما به دانستن، که همیشه دانستن بر ترس‌هایم افزوده است.
محمد تاجران
۲۴ تیر ماه ۹۷

Wednesday, July 11, 2018

اندر احوالات ما

اندر احوالات خویش جستجو میکردم و سر در قبا فرو برده روزهای پشت سر را تماشا میکردم که یاران شیخ از در ،درآمدند.
نانی در سفره نبود و به اندک آبی پذیرایشان شدم. گفتگو کردیم از احوالات روزگار و مردمان دیار شیخ. یاران شیخ از کراماتش گفتند و من نشسته زانوان خویش بغل نموده بودم و سراپا گوش. در این میان یکی از یاران شیخ ما را فرمود که شیخ ما پیچش مو بیند آنجا که تو مو بینی و همچنان از کرامات شیخ گفتی
سر بر زانو فرو بردم از حیرت و سخت متاثر گشتم که این جماعت مرا به نا حق آنچنان بزرگ پندارند که توان آن دارم که مویی بینم
ما در کار خویش آنچنان در گل فرو رفته ایم که دیدن مویی ما را به آسمان برد
آنکس که در این دنیا مویی تواند دید در میان این هیاهو و آشوب روزگار خود به آنچنان جایگاهی از عرفان رسیده باشدش که جن و انس ملازمتش کنند. ما راه فردایمان را هنوز نیافته ایم. در تحیر وامانده بودم از وانفسایی که در آنم و حیران از سرگشتگی ام. سالهاست که به دنبال خویشتنم و خود را نمی یابم، مویی در کجای کار ماست؟ 
در این احوالات بودیم که یاران شیخ گفتند و شنیدند و بشدند و من خجل از آنکه به آبی بیش پذیرایشان نبودم .

محمد تاجران 

تیر ماه ۹۷

Tuesday, July 10, 2018

همراه

پیش از اینش بیش از این با ما سر یاریش بود 
در میان روز‌های سرد و حیران شوق همراهیش بود
پیش از اینش بیش از این بر من نگاهی‌ داشتی
در زمان رنج و اندوهم دست یاری داشتی
پیش از این در دلش مهر داشتی
پیش از این در سرش شور داشتی
پیش از این رنج مرا فریاد بودش
پیش از این رنج و غمم غمخوار بودش
پیش از اینش هر واژه را گفتار بود
پیش از اینش بر دلم دلدار بود
پیش از اینش هر راه را همراه بود
پیش از اینش این خسته را تیمار بود
روزها بگذشت و آن دلداری برفت
آنهمه فریاد و غمخواری برفت
روزها بگذشت و آن راهی‌ نشست
آن همه شور و شرر از سر برفت
روزها رفت و آن همراه خود خسته شد
در پی‌ مردم روان از ره بشد
باز من ماندم و این راه دور
بر دلم رنج غمم اما صبور
باز من ماندم و سودای دوست
همچنان جاری، دوان مشتاق دوست
این راه را جز دلم همراه نیست
خستگی‌ را جز امیدم تیمار نیست
آدمک دل خوش به همراهی نباش
چون تو را اوست همره تو فریادی نباش

محمد تاجران
اردیبهشت 97




بازگشت بایزید به بسطام


روزگاری مردی بود به غایت عرفان رسیده و مجذوب خدایش گشته، سالها بار سفر بسته و راهی گشته بود.
سال‌های تنهاییش بسیار و روزگار وصلش مدام بود با خدایش.
در هر دمی از خدایش میگفت و او را می‌خواند و خدایش نیز همواره میشنیدش نه اما همواره پاسخش میداد. او دل خوش داشت تنها به شنیده شدن و آن خلوت و عشقبازیشان.
سالها بشد و از پی آن سفر پای در راه خانه نهاد، آوازه اش اما آنچنان در شهر پیچیده بود از عرفان و بزرگی که هر مردی را سودای دیدارش بود.
به دیوار شهر رسید تا شب آنجا بیتوته کند و شاید آخرین شب وصالش را با خدایش باشد.
ملول بود و اندوهگین همچنین فراغی را در پی آنچنان وصالی داشتن.
نقل است که خبر در شهر پیچید که پیر ما به دیوار شهر بیتوته کرده، گوش به گوش و فرد به فرد.  از آن شد که گروه گروه به زیارتش شتافتند.
پیر اما ملول نشسته بر سجاده فراغش را درد میکشید. خیل جمعیت به دورش نشسته و پر هیاهو و هر کس از جایی و چیزی میپرسید،از آداب استحمام فلان وادی تا نماز خواندن دگر شهر، نه اما کسی از درد فراغش پرسید.
پیر اما ملول و اندوهگین نظاره می‌کرد مردمی که مشتاق دیدارش بودند و تشنه شنیدنش و او اما نمیدیدشان. آن شب آخرین شب وصالش بود و او را به سر سودائی دگر بود.
برق اشتیاق در چشمان مردم موج میزد و او را میستائیدند و آنجا بودند تا حتی به کلامی پذیرایشان باشد.
پیر تنها مشتاق دیدار یارش بود، غمگین از اندیشه فراغی که در حال روئیدن بود.
به طعام نشست حال آنکه ماه روزه بود.
به آنگاه مردم فریاد برآوردند که وای بر پیر ما که صیامش به طعامی فروخت و او را ترک کردند.
پیر ماند و خدایش و آخرین شب وصالی که هنوزش بود.
به آسمان دست گرفت و خدایش شکر کرد که هنوز آنجا بود و هنوز مشتاق شنیدنش.
او ماند و خدایش و آخرین شب وصالشان.
تهران
۱۱ اردیبهشت نود و هفت
#محمد_تاجران #سفرنامه  @mohammadtajeran

Tuesday, April 10, 2018

داستان بایزید و مور


روزگاری موری بود خوان نعمتش فراخ و دیدار یارش میسر. کاروانی میگذشت و شبی چند بار بنهادند و آتش افروختند و بزمی ساختند. یار آن مور میگذشت و بر آن خوان گسترده مدهوش گشت، بر دانه‌ای به پشت اشتری شد و سرخوش از نعمتش به روزی مشغول.
کاروان بار بر بست و جز خاکسترش در پشت سر نماند ، مور نالان در پی یار دوان و یار بر پشت اشتر خسبیده و راهی‌.
 مور شیون کرد و بر سر زد از فراغ یار و روزگارش سخت شد. به چله به سنگی‌ شد نشسته به روزه و شیون
.
روز چلمش خدای بانگی زد بر بایزید که به فلان واحه شو و بر فلان سنگ اندکی‌ بخسب و مور را نیز فرمود که روزه ات مقبول افتاد و خدایت تو را شنید، بایزید را بر تو فرستادیم تا به یارت رساند. مور سر از زانو برگرفته چشم به آفتاب و خاک کشید تأ بایزید را دید خسته در راه.
آنگاه که بایزید در کار رستن بود بر قبایش نشست و شادمان و امیدوار چشم به راهش بست ثنا گویان و شاکر.
بایزید به منزل رسید و بار بر زمین نهاد و چشمش بر مور افتاد، شیون بر آورد که وا مصیبتا، من نه آن ظالم‌ام که موری از خانه‌اش جدا سازم.
به طرفه العینی مور در کیسه نهاد و راه بازگشت بر گرفت , سرخوش و شاکر که آنچنان مهری به دل دارد خدای و بندگانش را که حتی بار فراغ موری نتواند کشید.
مور اما اندوهگین فریاد میکرد بایزید را که هان ‌ای بنده خدا، تو مرا دیدی و خدایم ندیدی؟ فراغم دیدی و حکمت ندیدی ؟ و خدایش فریاد میکرد بایزید را که تو را فرموده بودم که مور را به یارش رسانی و تو بر خیال خامت فراقش دهی‌؟


فروردین 1397

Tuesday, January 09, 2018

بر انتهای زمین

بر انتهای زمین، جایی که افقی پیش رویت نیست و تنها راهی برای رفتن و رفتن و رفتن....
همیشه رفته ام و همواره زندگی گذر از دالان‌هایی بود تاریک و بی انتها و اکنون دیگر نشانی از دالان و‌تاریکی نیست و همه نور است و دیدن اما هنوز انتهایی بر این راه نیست، هنوز نشانی از مقصد نیست و تنها افقی در بینهایتی که تمامی ندارد. آنچه همه این سالها مرا به رفتن واداشته نه نشان مقصد که امید رسیدن بود به نور ‌و آبادی. سال‌های گذار از آن دالان تاریک تنها امید نور بود و روزهای روشن خارج از آن دالان امید آبادی. هنوز فاصله ای بس دشوار و طولانی است به حتی نشانی از آبادی. تنها امید است که مرا کماکان به رفتن وامیدارد و ‌آری امید، آنچه برایش زاده شده ام و صبر.....آری امید و صبر تنها دستمایه های پیمودن اند.
باید رفت که رسیدن تنها در پی رفتن است و جاری شدن. سکون مرگ روزهای ارزشمند زندگیست و گاهی چه دشوار است دل کندن و صد دشوارتر دل نبستن. در پی آن افق‌های طولانی واهه ایست....سبز و آرام و شاید، آری فقط شاید فرصتی برای آرمیدن.
“پس این کوه بلند دریایی است، پشت این دشت فراخ صحرایی است و پی آواز چکاوک به درخت است و یه سنگ....من به دریا می اندیشم، من به صحرا می اندیشم....من به آواز درخت، به سکوت و غم تنهایی یک سنگ می اندیشم (از وبلاگ بیکران )”

9/1/2018
#mohammadtajeran #desert #salt #iran #محمد_تاجران #کویر

Monday, December 04, 2017

ریشه هایم

کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو الهام بخش بزرگی‌ بود برای من اون هم در سنّ ۱۹ سالگی. سال ۷۴ و زمانی‌ که سرمست و پرهیاهو و بازیگوش بودم و سرشار از بی‌ خیالی.به یک باره دریچه ای‌ باز شد و به ناگاه خود را در قالب چوپانی دیدم که بایستی راهی‌ سفر میشد و میشناخت و جستجو میکرد.
آنچنان مبهوت و مشتاق بودم شناخت زبان افرینش را که هر برگ و شاخی، هر پرنده و سکوتی بدل گشت به نشانه ای‌ و منو سخت مبهوت میکرد.به دنبال یافتن بودم، به دنبال شناختن و شنیدن نجواهای افرینش.
سالها گذشت و من از اون سرمستی و بی‌خیالی وارد ورطه ای‌ شدم سخت متلاطم، دچار بحرانهای روحی‌ سخت و وحشتناک و به جائی‌ رسیدم که شبها ساعتها خیره به پنجره اشک می‌ریختم زوال و بدبختی آن سرخوشی را، اما همچنان مشتاق بودم به دانستن.
بعد از سالها کم کم دریچه‌ها شروع به باز شدن کردند، کم کم توانستم بشنوم و ببینم آنکه تا قبل از در پی‌ حجاب و پرده ای‌ ناهن بود از چشمان دل و جانم.
۱۰ سال گذشت و یافتم آنچه بایستی میشودم و جاری شدم راهی‌ که بایستی میرفتم.
روزی دوستی‌ پرسید که به دنبال چه میگردی؟
اما برای من جستجوی نبود دیگر و تنها رها بودن بود در رود زندگی‌ و بس. تنها تلاشی بود برای جاری ماندن در مسیری که یافته بودم.
خود را بسان چوپان کیمیاگر می‌دانستم با این تفاوت که من انتهای داستان را می‌دانستم. به اتکا‌ به آخر داستان کیمیاگر تصمیم گرفتم که هر سال برگردم به جائی‌ که در اون زاده شده بودم، جائی‌ که در اون ریشه کرده بودم. اما به واقع نمید‌انستم چرا؟ 
تنها می‌دانستم که باید اون ریشه‌ها را حفظ کرد و اون پیوند را نگسست با ریشه هایم.

اما روزگار به ناگاه آنچنان مرا با خود و ضعف‌ها و تاریکیهای درونم آشنا کرد که روبرو شدم با خودی که دیگر نمی‌شناختم.


بعد از بیست سال تازه مرا به خود نشان داد و به ناگاه خودم رو یافتم در میان رنج و اندوهی و فاصله ای‌ که با خود گرفته بودم. ترسی‌ عمیق همه وجودم را فرگرفته بود و بحران دوباره مرا احاطه کرده بود، همه وجودم را. 
این بار که به ایران برگشتم و در سفری که به خانه داشتم متوجه ارتباط عمیق با ریشه‌هایم شدم و تلاش کردم تا دوباره پیوند گسست‌ام را با خودم پیدا کنم.به گونه ای‌ قریب دوباره شروع به دیدن کردم، دوباره شروع به حس کردن کردم و دوباره قطعات گمشده درونم رو برای راهی‌ که در پیش گرفته بودم.
اما این بار که به مشهد امدمین پیوند را عمیق تر یافتم از آنی‌ که حتی تصور می‌کردم.انگار تمام وجودم وصل میشد به اصل خودم و تازه اینجاست که اندکی‌ درک می‌کنم انتهای داستان کیمیاگر را.
اینجاست که به اون پیوند با ریشه‌های ابتداییم را میفهمم هر چند این بدان معنی نیست که قرار است اینجا ساکن شوم که مرا سکون مرگ زندگیست.
اما این را خوب دریافت‌ام که هر آنگاه که از خودم فراموش میشوم و دور، زادگاه جائی‌ است که خودم رو دوباره بیابم.
زادگاه جائی‌ است که همه لحظات دشوار و سخت ساختن رو تجربه کرده‌ام و به یاد دارم و هر خشت اون منو به یاد روزهایی میندازه که چگونه سخت کار می‌کردم تا جاری شوم.
و امروز همه اون خشتها دوباره فریادم می‌کنند که هان‌ای مرد" تو به هر کسی‌ مدیون نباشی‌، به خودت، راهت و هدفت مدیونی و بدهکار."
به همه اون روزهای دشوار بدهکاری.هر بار برگشتن منو بیشتر با خودم آشنا میکنه و دریچه‌های بیشتری به روی خودم باز میکنه.
خدا رو شاکرم از اینکه هنوز چشمی برای دیدن هست، هنوز دلی‌ برای دریافت کردن و هنوز پایی برای رفتن و هنوز ارتباطی‌ با زادگاهم، جائی‌ که ریشه‌هایم را با دستانم سخت تراشیده‌ام آنچنان که توانم بود. 

۱۳ آذر ۹۶

Saturday, March 25, 2017

و به آغاز سفر نزديكم

و به آغاز سفر نزديكم
من به آغاز سفر نزديكم و رفتن، رفتن به سرزميني از جنس خورشيد و درخت. آه كه اينجا سخت دل گرفته است و ناشاد از تماشاي بازيهاي نا زيبا.
اينجا سخت دشوار است برايم همراهي بازي شدن و همه عمر تلاش كرده ام كه به هر بازي تن ندم. روحم سخت آزرده است و خسته....
روزهايي بس دشوار رو ميگذرونم و سكوتي سخت دردناك گزيده ام . بيشتر از هر زماني اينجا تنها ميبينم خودم رو و سخت است تنهايي ميان اين حجم عظيم بودنها.
حكايت من داستان ماندالايي است كه سالها ساخته ام و امروز در پي خراب كردن اونم و دوباره ساختن از ابتدا و اين همه تلاشي است در مسير دل نبستن و دل كندن.
و امروز با يكي از دشوارترين مراحل اين آزمون روبرو ام و مبارزه ميكنم و چقدر روزهاي دردناكي رو ميگذرونم. روزهايي به غايت سخت و دردناك....
فروردين ٩٦
مرا به اين بازيها كاري نيست كه من در پي نوري اينجا آمده ام. نميدانم از چه آن نور مرا به اينجا كشاند؟ اما وسوسه پر زرق اين بازيها مرا نخواهد شكست كه من از جنس آبم، روان و جاري.

Sunday, February 05, 2017

گاهي مٓلِكم كه در مُلْكي نگنجم

گاهي مٓلِكم كه در مُلْكي نگنجم و بسيار درويشي كه در كُنجي بخسبم،
گاهي خوان نعمتش آنچنان گسترده است كه فراغتم نيست و بسيار بر تكه ناني دلخوش و سرشارم.
مرا فرقي نيست مُلك و كُنجش كه هر آينه مسافر بودم و چند شبي مهمان و نشسته بر اين خوان نعمت و بر ديوان مِلك و يا همبازي روبهان خسته از مكر مردمان و تنها در گوشه اي در دل كوهي آرام و دلخوش به كُنجي كه بخسبم و آسماني كه هنوز اينجا ميدرخشد.
مرا همين بس كه پيرزالي نشسته بر سجاده اش دستي به آسمان كشد به درخواست لطفي بر من و نگاه پر شور سگي از پي تكه ناني در ميان كوه.
مرا از زندگي همين كفايت است
3/02/2017

Tuesday, October 04, 2016

خانه هاتان پر رنگ



خانه هاتان پر رنگ
دلهاتان پر نور و دمتان مملو از گفته‌های آشنایی.
دیورهتان را همچنان پر رنگ خواهم ، خنده هاتان را بی‌ پروا و چشمهاتان پر دیدن، پر ز شوق و پرِ مهر.
 
دلهاتان پر عشق، دستهاتان افراشته به یاری و قدمهاتان جاری و روان در پی‌ رویاتان.
رویاتان در اندیشه و اندیشه تان کودک و بی‌ پروا و جسور.
رختان سرخ و پر از خنده بی‌ پروا، خندتان گاه بلند و غمتان کوتاه و حقیر.
روز هاتان پر خورشید و شبتان آرام، پر ز آغوشی از مهر و پر از نجوا.
دوستتان، آب و آتش و دریا و یارتان همراه.
خانه هاتان پر رنگ، پر نور و پر ز اشتیاق زندگی‌.
محمد
مهر ۹۵