Friday, April 05, 2019

آنکس که بداند و نخواهد بیش بداند

آنکس که بداند و نخواهد بیش بداند

لنگان خرک خویش به جایی برساند

آنکس که بداند و کوشد که بر آن بیش بداند

او ‌مرد خرد است ، بر او جان و دل و گوش بباید

آنکس که نداند و بخواهد که بداند

او را شرف است، براهش جهد مکرر بنماید

آنکس که نداند، و نخواهد که بداند

دوستان خردمند ز منزل برهاند


محمد 

فروردین ۹۸

Wednesday, April 03, 2019

روزگاریست، روزگاریست و حکایتیست

روزگاریست، روزگاریست و حکایتیست این روزهای سرزمین من. مرگ تنها بشارت آسمان است و منجیان خود سفیران مرگ گشته ا‌ند و پیامی جز اندوه و درد، فریاد و فغان بر ما نفرستاده ا‌ند ، گویی جز آن نمیدانند.
آه بر ما که چنین دردالود و غمگین به تماشا نشسته ایم به گل نشستنمان و به آب رفتنمان و به خشم زمین تن دادنمان را.
زمین آنچنان خشمگین از این همه ناشادی و اندوه است، از این همه سکوت و تن دادن که دیگر او را میل همراهی نیست.
ما آدمکانی هستیم تن و جان داده به بازیهای ناشاد زندگیو نه اما زمین که او را نه میلی است و نه اجباری به سکوت و تن دادن و اینچنین است که ما را به سیلابی، به بادی و خاکی سیلی‌ میزند که هان‌ای خواب آلودگان، گاه بیداری است، گاه اندیشیدن است، گاه سخن گفتن است.
گاه فریاد است و گاه انسان زیستن آنچنان که انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود، اینگاه انسان زیستن وظیفه تجسد یافتنمان است.
و ما چه تنهایم و ما چه بسیار من‌های تنهایی هستیم در این روزگار دردناک پر از وحشت مرگ و پر از اندوه ناتوانی‌ مان در برابر خشم زمینی‌ که همه این روز‌هایمان را به سیلابی و به سیلی دردناک آغشته است.آه بر ما که چنین درد آلود و غمگین به تماشا نشسته م به گل نشستنمان را...
محمد
فروردین ۹۸

Friday, March 29, 2019

صبوری

صبوری چگونه واژه ای است که هنوز آن را معنائی پیدا نکرده ام.
تنها اعتماد و اعتماد به آنچه جاری است و آنچه در حرکت است. و اما من باز همچون تکه چوبی یا برگی خشک و یا حتا تکه پلاستیکی جا مانده از از میهمانی ناخانده و آشفته در پس تکه سنگی درون رود در پی خود میچرخم .
همچو گردابی است که نه آن را کششی است به درون آب و گم شدن در انتهای تاریک آب و نه موجی که برهاند و دوباره باز جاری گردم بر امتداد زلال رود و در پی آفتاب به سوی آن اقیانوسی که همواره مأمنی بوده است خستگی این همه راه رفته و نا رفته را.
تشنگی جاری گشتن و دوباره دیدن از یک سو و امید رهائی باز از همان سو انگیزه های ادامه است.
به گذشته باز میگردم و به سالهای پیش از سفر و آن انتظار سخت برای حرکت و باز دوباره همان انتظار و همان نظاره گر بودن ، اما این بار کمی متفاوت است این انتظار.
آن یکی حاصل ناتوانی بود و عجز و این بار بایستی صبور بود در عین توانمندی ، در عین آنکه میتوان تغیر داد و حرکت کرد اما بایستی صبور بود و منتظر و بایستی به انتظار نشست آنچه که در پی تحقق است که خود قصه ای است هنوز نه خوانده.
۸۹/۱/۲۳

سکوت

یکی از دشوارترین تمرین های این روزهای من سکوت اختیار کردن در زمانی است که همه در حال فریاد کردن اند.
فروردین ۹۸

Saturday, February 09, 2019

سلام محمد جان ! ( و یادگاری دیگر )


سلام محمد جان !
            ممنون كه برايم نوشتي  اين روز هايي كه مي گذرد  سخت تر از آني است كه بشود بر زبان آورد  اين حكومتي كه ما داريم    چيز غريبي نيست كه هر روزي چنين داستاني تازه براه كند   هميشه  ارزو داشتم كه ايكاش در دور زماني پيش به دنيا آمده بودم به هئيت چوپاني  و گذران مي كردم در بياباني و  گوسفندي و آتشي و بعد هم مي گذاشتم و مي گذشتم اين نوبت بودن را. اما  روز گار چنين بر ما مي گذرد كه مي داني . روز هاي انقلاب  درست روز هاي آغاز در يافتم از هستي و جهاني كه در آن  چشم گشوده بودم  روزهاي اغاز جواني كه موسم  يافتن و شناختن بود كه  با  مشتان گره كرده ومرگ بر اين و درود بر آن گذشت  بعد ديديم كه نه مرگ  اين و  نه درود بر ديگري ما را بدان جايي كه بايست ره نبرد. بعد جنگ امد و نوبت  از دهان تفنگ حرف زدن بود و گوشت هاي دم توپ. از كساني كه به تعبير بزرگي   تفنگ به روي كسي كشيدن كه نمي شناختي اش  و حتي نمي دانستي كه كيست  فقط در روبروي تو بود و يا كشتن و يا كشته شدن و بعد جان به در برده هايي كه ما بوديم و كشتگاني كه ديگران  و خيل  بازماندگان نيمه جان و نيمه بدن ! 
  هر روز  بايستي  سر از خواب بر مي داشتيم تا  تازه اي را كه برايمان كوك كرده بودند برقصيم  .مي داني محمد  ديرگاهيست در اين سرزمين مردگان مي رقصيم با آهنگي شوم كه دست نا جوانمرداني بي وطن آن را  با ساز هايي ناموزون مي نوازند
پس چه مي ماند جز   گريزاز  اين  شام شومي كه بر ادميان اين خاك تحميل شده  اين  راه گريز جز  عشق چه مي تواند باشد  عشق عميق و ناشي از شناختي عميق تر  به اين خاك و اين مردم . و اين مردم مي توانند گاه همان دوستاني باشند كه  بر رويمان خنجر كشيده اند و اغلب هم از پشت !!
   مي دانم كه در شرايطي نيستي كه  بخواهم از عشق هاي زميني  برايت حرف بزنم اما انگيزه اي  كه حضور ادمي . محبوبي  محبوبه اي  در  ما ايجاد مي كند مي تواند ما را در يافتن عشقي بزرگ تر   كه همانا عشق به انسان ها باشد  رهنمون كند   عشق به همين آدم هاي زميني است  كه مي تواند تمريني براي دوست داشتن و دوست داشته شدن باشد
 به تعبير شاملو    انسان زاده شدن تجسد وظيفه است
 توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
 توان گفتن و شنيدن
. تواني كه آسان به دست نمي ايد  عشق زميني   سياه مشق همان  عشق بزرگ تر است عشق  به زمين و عشق به آدمياني كه بر اين زمين مي زيند .
  و اين گونه است كه دلت بدرد خواهد آمد كه  نالايق مردي بي عشق بخشي از اين خاك را به جبران بي لياقتي هايش به بيگانه تقديم كند  و بگذار بگويم كه جز اندك ادمياني كم ياب به اين يادداشت  كسي وقعي ننهاد و گذشتند و گذشتن و اين جاست كه در مي يابيم كه هنوز بر روي اين خاك كساني كه داغ عشقي از اين دست داشته باشند آنقدر اندكند  كه گاه شمارشان از شمار انگشتان  يك دست هم  كمتر است  
       مي دانم كه در غم دوستي غمگيني  اما  تقدير است و كردار روزگار اين بقول تو شايد از آن پس گردني هايي است كه دست خيس و خشن روز گار بر گردن نحيف ما  گاه و بيگاه مي زند تا يادمان نرود كه  تنها ماييم كه بايستي بار  زمين مانده را بر دوش برداريم . طي كنيم اين سر بالايي تمام ناشدني راو فقط برويم و برويم و برويم . و جز اين چه مي بايست كرد؟
      براي من  همين خوب است كه گاه دلتنگي ها به دوستي بينديشم كه در سر بالاي ها و سرازير جاده هايي دور. دور دور.  هنوز پاهاي قوياش را بر پدال دوچرخه مي فشارد و به انتهاي افقي مي انديشد كه حتي در دور دست ها هم پيدا نيست . اما هست.و اين بودن     انگيزه ايست براي همه ي ما در  دندان بر هم فشردن و  ايستادن در برابر غول نازيباي زندگي  غولي كه دلش راخدا خورده است. اگر خدايي باشد . اگر !

 عباث
اذر 86

  

تاجر آن ور آب (یادگاری از عباث به گاه دلتنگی )



سلام ممد گل !  خوبي پسر؟
 اين روز ها و سالهايي كه تو در سفري ما در حضر تلخ گيريم كه نپرس   لابد از ما بهتر از اوضاع خبر داري  و خوب اين روزگاريست كه ما داريم و تو نداري     چيز هايي هم داريم كه تو نداري    !!!  بگذار وارد معركه نشوم و بزنم به يك كسخلي ناب كه  گفته اند خوشا ديوانگي !!! سال ها بعد اگر ديدي يكي ژوليده داره تو كوهها و بيابون ها برا خودش اواز مي خو نه و به آسمون تف ميكنه   بدون اون  عباثه !  هموني كه  يك روز دلش به پهناي اسموني بود كه فكر ميكرد خدئايي آفريده كه لابد كسخل نيست ! قديم  خيال مي كردم هيچ چيز بهتر از خنده  اين مردم نيست  دلتنگ خنده هاي مردمم هنوز اما اين مردم به جاي دلخند  پوزخند ميزننند  به هم فحش مي دهند و مي گذرند   .....   پس به ناچار خفه ميشوم و مي گذرم   ....مدت هاست خفه شده ام  مي داني   حتيب نوشتن هم براي اين مردم دلشادم نمي كند 
  اين حرف ها را هم به كسي نمي گويم  شايد الان تو اگر بودي هم نمي گفتم اما  از دور گاه ادم حد اقل مي تواند براي سنگ صبوري در كهكشان هاي دور  بنالد!
 و خودت خوب مي داني كه هرگز نناليده ام  من !   اين  را هم حتم دارم كه ناشنيده مي گيري   فراموش مي كني و   ركاب ميزني و مي روي !!

 براي پييدا كردن فيلم ها و مطالب به فرخنده سفارش مي كنم  اين روز ها او هم گرفتار است    اخر سال و تكاندن خانه اي به آن بزرگي !!!  كلي وقت مي برد !
 راستي كسي كه قرار بود با من براي عكس هاي وب سايتت تماس بگيرد  هنوز هيچ خبري ازش نيست  من فايلش را در كامپيوترم اماده كرده ام زنگ بزند  دادم دستش !!

مواظب خودت باش  براي سربالايي ها و سرازيري هايي كه مي روي دلتنگ  دلتنگ براي بالي براي مالي براي  همه آنچه كو تو مي بيني  براي   سفر با كشتي به نيوزلند دور و دوست داشتني     براي همه چيز هاي دور و دير دلتنگم و ..... خفه ميشوم و مي نشينم پشت اين پنجره كه شايد باز تو برايم بنويسي    پاهاي قوي ات را ستايش مي كنم و رويت را مي بوسم مشفقانه و  دوستانه   
 با دوستي
 عباث = عبث


Saturday, February 02, 2019

آمده از آن شهر

آمده از آن شهر ، پشت دریاها و  اما هنوز مانده به ره مردمانی که بایستی میدیدشان. به راه پس و پیشش مهری زده بودند از .تاریکی و‌ وهم. نه به ره بود راهی و نه به دریا زورق و او مانده بود میان پس و‌ پیشش
.اما هر آنچه در او بود یک چیزش نبود....او را ترسی نبود، نه از بی زورقی و‌موج‌دریا و نه از بی رهی و بی انتهایی راه

Monday, January 21, 2019

از خاک بر خاک

از خاک بر این جهان شدم و بر خاک از این جهان خواهم شد
تنها زیستن میان آن دو، از خاک بر خاک شدن را تجربه میکنم

Wednesday, January 16, 2019

راز گل سرخ

مرا چه به ازدحام وحشت و ترس؟ من به انتشار گل سرخ اینجا آمده ام.
مرا چه به فریاد حسرت و کینه و بغض؟ من به جستجوی جوانه ای خاک را پس زده ام.
مرا چه به آنکه مردم این سرزمین چه میکارند؟ من همیشه از دستانشان نان گرم گرفته ام.

نه به دنبال راز گل سرخ ام اینجا، که در پی فهمیدن بخشیدن های خاموش و خنده های بلندم.

دیماه نود و هفت

Sunday, November 25, 2018

جستجوی زنانگی

آرام‌به تماشای آتش افروزیشان نشسته بودند و او در پی یافتن زنانگی خویش بود. در میان کور سو نوری که خود تابانده بود به دنیای تاریک پیرامونش. او را سهمی نبود از گرمای آتش نه از نورش که حریمی سخت تنیده بودند بر هر آن‌نور و گرمایی و او‌ خود میبایست می آفرید نور و رنگ و روشنایی را بر مسیر زندگی خویش. اینچنین بود که آغاز به شکفتن کرد و رویش

محمد تاجران 
آذر ماه نود و هفت

Thursday, August 23, 2018

زایش، حکایت دردناک آفرینش


زایش، حکایت دردناک آفرینش است. حکایت آفرینه ای که حضورش در پی رنجی است و اندوهی.
هر آن مادری خود میداند که آفرینشی است در پی درد هولناک زایش! از آنست که مشتاقانه آن درد را میپذیرد.
چه سخت است آنگاه که نمیدانی چه آفرینشی در انتظارت است، نمیدادی در پی خلق چه هستی و نظام آفرینش چه بر سر راهت نهاده و تنها درد، آن حقیقت ملموس را با همه وجودت تجربه میکنی.
آنگاه که خدا مریم را فرمود که‌ بر بیابان شو و بر درختی خشک روزی اش نهاده بود، خود میدانست که آفرینه اش کیست و اما مریم؟ آنچه سالهاست مجذوب آن بوده ام آن همه اعتماد بر نجوا و ندای درونی اش بوده تا بدانجا که حتی درد و رنج زایش را با کسی به اشتراک نگذاشت و تنهایی را برگزید . بر درختی خشک اما استوار پشت نهاد و صبورانه به انتظار نشست آفرینشی که خدایش محتوم کرده بود.

محمد تاجران
تیر ماه ۹۷

Sunday, August 12, 2018

آی آدمها که چنین بسته در و پشت به در بنشستید،


آی آدمها که چنین بسته در و پشت به در بنشستید،
به خود آیید که چنین پشت به ره بنشستید،
ره نه آنست که خود را به شما بنماید،
تو خود آنی‌ که چشم بگشایی و ره جویی و ره پیمایی،
رخ به دیوار نه چیزیست که نشینی همه عمر،
که نخوانی و نبینی پیغامی و پیامی تو بر آن سطح پر از هیچ و پر از سایه خود،
آن همه سایه که بینی‌ تو بر آن سطح سپید،
پی‌ آن نور کم است از آن روزن کوچک، بر آن در که تو بستی و نشستی همه عمر پشت به آن،
سایه ات میرقصد و میچرخد بر آن سطح سپید و تو را مست کند هر لحظه و هر دم که چنین نقش بر اندازی به هر سطحی و به هر دیواری،
تو چنان مست شدی به آن نقش و به آن تصویری که تو خود ساخته یی در پی‌ آن نور از آن روزن کوچک بر آن در که تو بستی و نشستی همه عمر پشت به آن،
دیوار به رنگ آمد و طرح، به رقص آمد و گشت پر از شور و شعف،
تو فرا خواندی همه مردم به تماشای آن رنگ سیه که تو خود پاشیدی بر آن لوح سپید،
اما......
روز بگذشت و فرا شد نور، خورشید برفت و رخش در پی‌ آن کوه بلند پنهان گشت،
همان کوه که بودت همه عمر در پشت آن در که تو بستی و نشستی روزها پشت به آن،
سایه‌هایت رنگ فرو باختند و برفتند، رقص‌شان مرد و دیوار غمین رو به سیاهی رفت،
و اما تو.....
باز بنشستی پشت به در، باشد که تو را خورشید فرا آید باز روز دگر،
روزها میگذرند و همه عمر به امید همان نور کم از روزن در بنشستی پشت به ره رو به آن دیوار سپید به تماشای آن نقش سیاه،
که تو را خورشید فرا آید و باز آید، نقشی‌ سازد و باز رود بار دگر در پی‌ آن کوه بلند پس آن در که نشستی همه عمر پشت به آن،
کاش تو را لحظه‌ای بود اندیشه آن نور که تو میساختی از آن طرح سیاه بر آن دیوار سپید،
کاش تو را بود لحظه‌ای که بر آن چشم گردانی و رخ گیری از آن دیوار خموش،
پی‌ آن نور بر آن روزن در،  همان در که نشستی همه عمر پشت به آن، 
پی‌ آن در به آن کوه بلند، پی‌ آن کوه به خورشید و به نور که تو را رنگی‌ بخشد بیش از آن رنگ سیاه بر آن لوح سپید،
کاش تو را بود لحظه‌ای چشم بر آن نور، بر آن رنگ و به آن دشت فراخ،

محمد تاجران
مرداد ماه نود و هفت




Monday, July 16, 2018

به بهانه تولد 42 سالگی


در میان هرم گرمایی که خط‌های سفید جاده های کویری رو در نظر هر تماشاگری به رقص درمیاورند وارد این بازی شدم و گویا سخت متاثر بودم از همان رقص و بازی جاده های بی انتهای کویرهای خراسان، آنجا که ریشه های اجدادی ام در خاکش سخت فرو رفته اند.
همه آن سال‌های کودکی می آموختم صبوری را از مادری که تنها با واژه صبر قابل توصیف است و آن روزگار سپری شد با چشمی به در که عمویی و پدربزرگی از سفر بازگردند و زندگی ام عجین بود با جاده و سفر و صبر.
در  همان اولین سال‌های کودکی جاده و سفر پایانی سخت و ناگوار بر زندگی پدرم رقم زد و آن خود راهی شد که تاتی های بازیگوشی کودکیم با صبوری مادرم همراه گردد و گویا بر هر وعده ای بر سر سفره مان کاسه ای از صبر را به ناگذیری زمان   سر می کشیدیم. بزرگ‌تر می شدیم و تشنه تر ، کاسه هایمان  هم بزرگ‌تر شدند و مادر سخت میکوشید تاسیرابمان کند.
به روزهایی رسیدیم که کاسه هایمان آنقدر بزرگ شده بود که هیچ زمان پر نگردد و ماحصلش امید بود. امید به روزهای پیش  رو و هر آنچه روزگار برایم به تصویر کشیده بود و من تنها بایستی می یافتم و رمز میگشادم از آنهمه تصویر مبهم و تودرتو.
روزهای آغازین تولد همراه بود با هجومی از ترس‌ها، ترس از نور، ترس از تنهایی و واماندن، ترس از رها شدن و‌گرسنگی و ....و چه اعجاب انگیز است انسان که از هر آنچه از آن نمیدادم نمیترسد. نه ترس است از داغی و گرما و نه از سرما و ....
همین ندانستن بود که مرا آنقدر سخت و جسور کرده بود و‌در یکی از همان روزهای سه سالگی و نادانستن و ناترسی از آنچه مرا احاطه کرده بود سوختم از حرارت سماوری که برای مهمانی میجوشید.
ماه های بیمارستان و درد و تنهایی و همه آنچه از آن به حکم غریزه کودکی ترس داشتم به ناگاه بر سرم آمده بود.
تنهایی، رها شدن، واماندن در میان خیل بیماران بستری....وه که چه دردناک بود آن سه ماه بستری بودن در بخش سوختی بیمارستان قائم، اما خود سرآغازی بود به آموختن رمزگشایی از همه آن تصاویر مبهم و پیچیده ای که روزگار برایم از پیش طراحی کرده بود.
در حال آموختن بودم ، در عین ناآگاهی و بی قیدی.  بی قید به هر آنچه کودکان امروزی سخت به آن بسته اند و همچون سرنوشتی محتوم در رقابتی بی رحم در بازی زندگی که اکنون دیگر دیگرانش طراحی می‌کنند و نه طبیعت.
سال‌های زیادی گذشت و اکنون که‌در حال نوشتنم دقیقا چهل و دو سال خورشیدی از آن لحظه   میگذرد و باز خورشید تموس آنچنان  گرم میتابد که هرم جاده خط‌های سفید آن را در نگاه هر تماشاگری به بازی در می آورد.
اما من دیگر آن ترس‌ها را ندارم....نه ترس تنهایی که بخشی از همه زندگی ام گشته و نه ترس رها شدن و واماندگی. اما هنوز رمزهای بسیاری از آن تصویر دیگر نه چندان مبهم زندگی ناگشوده اند و من همچنان همان کودک سه ساله بازیگوشی ام که ندانستن از قانون های زندگی در میان سوختنی انداختش و دردهایی کشید که هنوز تصویر آن سوختن همچو تتویی بر تنش مانده، هنوز همانقدر  مشتاقم به کشف کردن نه اما به دانستن، مشتاقم به آگاهی و یافتن ، نه‌اما به دانستن. هنوز سخت مشتاقم به بازی و سرشاری از زندگی نه اما به دانستن، که همیشه دانستن بر ترس‌هایم افزوده است.
محمد تاجران
۲۴ تیر ماه ۹۷

Wednesday, July 11, 2018

اندر احوالات ما

اندر احوالات خویش جستجو میکردم و سر در قبا فرو برده روزهای پشت سر را تماشا میکردم که یاران شیخ از در ،درآمدند.
نانی در سفره نبود و به اندک آبی پذیرایشان شدم. گفتگو کردیم از احوالات روزگار و مردمان دیار شیخ. یاران شیخ از کراماتش گفتند و من نشسته زانوان خویش بغل نموده بودم و سراپا گوش. در این میان یکی از یاران شیخ ما را فرمود که شیخ ما پیچش مو بیند آنجا که تو مو بینی و همچنان از کرامات شیخ گفتی
سر بر زانو فرو بردم از حیرت و سخت متاثر گشتم که این جماعت مرا به نا حق آنچنان بزرگ پندارند که توان آن دارم که مویی بینم
ما در کار خویش آنچنان در گل فرو رفته ایم که دیدن مویی ما را به آسمان برد
آنکس که در این دنیا مویی تواند دید در میان این هیاهو و آشوب روزگار خود به آنچنان جایگاهی از عرفان رسیده باشدش که جن و انس ملازمتش کنند. ما راه فردایمان را هنوز نیافته ایم. در تحیر وامانده بودم از وانفسایی که در آنم و حیران از سرگشتگی ام. سالهاست که به دنبال خویشتنم و خود را نمی یابم، مویی در کجای کار ماست؟ 
در این احوالات بودیم که یاران شیخ گفتند و شنیدند و بشدند و من خجل از آنکه به آبی بیش پذیرایشان نبودم .

محمد تاجران 

تیر ماه ۹۷

Tuesday, July 10, 2018

همراه

پیش از اینش بیش از این با ما سر یاریش بود 
در میان روز‌های سرد و حیران شوق همراهیش بود
پیش از اینش بیش از این بر من نگاهی‌ داشتی
در زمان رنج و اندوهم دست یاری داشتی
پیش از این در دلش مهر داشتی
پیش از این در سرش شور داشتی
پیش از این رنج مرا فریاد بودش
پیش از این رنج و غمم غمخوار بودش
پیش از اینش هر واژه را گفتار بود
پیش از اینش بر دلم دلدار بود
پیش از اینش هر راه را همراه بود
پیش از اینش این خسته را تیمار بود
روزها بگذشت و آن دلداری برفت
آنهمه فریاد و غمخواری برفت
روزها بگذشت و آن راهی‌ نشست
آن همه شور و شرر از سر برفت
روزها رفت و آن همراه خود خسته شد
در پی‌ مردم روان از ره بشد
باز من ماندم و این راه دور
بر دلم رنج غمم اما صبور
باز من ماندم و سودای دوست
همچنان جاری، دوان مشتاق دوست
این راه را جز دلم همراه نیست
خستگی‌ را جز امیدم تیمار نیست
آدمک دل خوش به همراهی نباش
چون تو را اوست همره تو فریادی نباش

محمد تاجران
اردیبهشت 97