Saturday, March 25, 2017

و به آغاز سفر نزديكم

و به آغاز سفر نزديكم
من به آغاز سفر نزديكم و رفتن، رفتن به سرزميني از جنس خورشيد و درخت. آه كه اينجا سخت دل گرفته است و ناشاد از تماشاي بازيهاي نا زيبا.
اينجا سخت دشوار است برايم همراهي بازي شدن و همه عمر تلاش كرده ام كه به هر بازي تن ندم. روحم سخت آزرده است و خسته....
روزهايي بس دشوار رو ميگذرونم و سكوتي سخت دردناك گزيده ام . بيشتر از هر زماني اينجا تنها ميبينم خودم رو و سخت است تنهايي ميان اين حجم عظيم بودنها.
حكايت من داستان ماندالايي است كه سالها ساخته ام و امروز در پي خراب كردن اونم و دوباره ساختن از ابتدا و اين همه تلاشي است در مسير دل نبستن و دل كندن.
و امروز با يكي از دشوارترين مراحل اين آزمون روبرو ام و مبارزه ميكنم و چقدر روزهاي دردناكي رو ميگذرونم. روزهايي به غايت سخت و دردناك....
فروردين ٩٦
مرا به اين بازيها كاري نيست كه من در پي نوري اينجا آمده ام. نميدانم از چه آن نور مرا به اينجا كشاند؟ اما وسوسه پر زرق اين بازيها مرا نخواهد شكست كه من از جنس آبم، روان و جاري.

Sunday, February 05, 2017

گاهي مٓلِكم كه در مُلْكي نگنجم

گاهي مٓلِكم كه در مُلْكي نگنجم و بسيار درويشي كه در كُنجي بخسبم،
گاهي خوان نعمتش آنچنان گسترده است كه فراغتم نيست و بسيار بر تكه ناني دلخوش و سرشارم.
مرا فرقي نيست مُلك و كُنجش كه هر آينه مسافر بودم و چند شبي مهمان و نشسته بر اين خوان نعمت و بر ديوان مِلك و يا همبازي روبهان خسته از مكر مردمان و تنها در گوشه اي در دل كوهي آرام و دلخوش به كُنجي كه بخسبم و آسماني كه هنوز اينجا ميدرخشد.
مرا همين بس كه پيرزالي نشسته بر سجاده اش دستي به آسمان كشد به درخواست لطفي بر من و نگاه پر شور سگي از پي تكه ناني در ميان كوه.
مرا از زندگي همين كفايت است
3/02/2017

Tuesday, October 04, 2016

خانه هاتان پر رنگ



خانه هاتان پر رنگ
دلهاتان پر نور و دمتان مملو از گفته‌های آشنایی.
دیورهتان را همچنان پر رنگ خواهم ، خنده هاتان را بی‌ پروا و چشمهاتان پر دیدن، پر ز شوق و پرِ مهر.
 
دلهاتان پر عشق، دستهاتان افراشته به یاری و قدمهاتان جاری و روان در پی‌ رویاتان.
رویاتان در اندیشه و اندیشه تان کودک و بی‌ پروا و جسور.
رختان سرخ و پر از خنده بی‌ پروا، خندتان گاه بلند و غمتان کوتاه و حقیر.
روز هاتان پر خورشید و شبتان آرام، پر ز آغوشی از مهر و پر از نجوا.
دوستتان، آب و آتش و دریا و یارتان همراه.
خانه هاتان پر رنگ، پر نور و پر ز اشتیاق زندگی‌.
محمد
مهر ۹۵ 

Thursday, August 25, 2016

آن حسرت جاودانه

همچنان همه لحظات زندگی‌ را سپری می‌کنم و آن حسرت جاودانه، آن تنها جاودانه زندگی‌ مرا رها نساخته و روز به روز و ساعت به ساعت بر آن افزون میگردد.
هر آن قدر که بر روز‌های زندگی‌‌ام افزون میگردد، آن حسرت هم به عمق بیشتری از وجودم راه می‌یابد و گویی  قطره‌ای است که مدام می‌چکد و فارغ از آنکه بر چه سنگ سختی می‌چکد، اما صبورانه راهش را می‌گشاید به اعماق درونم .
فاصله دشواری که زندگی‌‌ام پیدا کرده با دنیای اطرافم و بیگانگی و مبهوتی روز‌های سکون ام.
سالها بود سرشار و سرمست در جریان بودم و آنچنان تشنه‌ دیدن و آموختن که هیچگاه فرصت اندیشیدن را نیافتم به ماحصل آن آموختن.
احساس غربتی عجیب و دشوار روزهایم را پر کرده و مرا هیچ بنای فریاد و گفتنی نیست که مرا هیچ مأمنی جز خاک و دریا نیست.
آه‌ اگر زانوانی محکم می‌بود و دریایی که بتوان آرام گرفت و گفت و گفت و گفت....
طبیعت تنها مأمنی است که آن را امن و صادق یافته‌ام که همچنان می‌توان بود و آنجا آرام گرفت.
آه‌ که چه دشوار است روز‌های طولانی با خود نبودنم، دور بودنم و همچون غریبه‌ای پرسه زدن در میان این هیاهوی بی‌ انتهای شهر، آنجایی که به آن تعلقی ندارم و مرا آنجا کاری نیست.
مرا چه به فریاد آهن و چراغهای که گویی هیچ رنگین کمانی ندیده اند و تنها یا قرمز اند و یا سبز. دلم برای چراغی بنفش تنگ است، برای طلوع خورشیدی که شاد از پشت کوهی سر به آسمان میگذارد و آن را شتاب غروبش نیست.
دلم برای صدای پرنده‌ای تنگ است که شاخه‌های درخت تنها جائی‌ است که می‌شناسد که می‌توان بر آن آرام گرفت و آواز خواند. دلم برای رودهأی تنگ است که می‌دانند جریان چیست و گزینه‌‌ای جز جاری بودن نمی‌دانند و سکونشان نیست.
برای تکه سنگ هایی که میغلتند در عمق رودی.....دلم برای با خودم بودن تنگ است.
دلم برای جریان داشتن و غلتیدن  تنگ است.
مرا چه به دنیایی که مردمش نمی‌دانند که آواز چکاوک نه از تلاش اوست برای یافتن جفتی که او بایستی بخواند و خواندن نجوایش است با زمین.
بایستی رفت و باز همدم چکاوک شد، همدم سنگ هایی که میغلتند و به جریان و رودخانه اعتماد کرده اند که آنها را قرار است صیقل دهد و چون آینه‌شان کند.
بایستی باز همچو سنگی‌ غلتید و غلتید و ....اما رفت.
بایستی رفت....

شهریور 1395
  

Wednesday, July 06, 2016

آتش کجا,دودش کچا , زینسان پریشانی طلب
مرشد کجا, شمعش چه شد, آن لعل کنعانی طلب
موج مرا راه برد, زین شهر آشفته برون
تخته منم ,راه منم, وز پرده عالم برون

Sunday, June 05, 2016

دانشمندان و خردمندان

.در طول زندگی‌ آموخته‌ام که به پیش تو طأئفه خاموشی گزینم، دانشمندان و خردمندان
که دانشمندان را گوشی شنوا نیافتم و خردمندان را آنچنان حکمتی در عمل یافتم که خاموشی فرصتی بود که بیشتر بشنوم  و بهره گیرم از گفتارشان
.
.حال آنکه فاصله میان آندو، تجربه ایی‌ بود که خردمندان از آن بهره داشتند
 

Tuesday, January 19, 2016

من همه آبم همه آتش دریغ از جسم و جان
نرم و سختش نیست هر کرا دارد به سر سودای آن

Friday, January 15, 2016

با كس نتوان گفت درون



..با كس نتوان گفت درون
..با كس نتوان رفت برون
...كه مرا يار تويي، همراه تويي
...تكيه بر خوبشتن خويش زنم
...راه بر آن مقصد پر پيچ زنم
...كه مرا ترس ني است
...كه مرا درد ني است
...چون مرا يار تويي، همره و همراه تويي

Wednesday, January 13, 2016

فرازی از وصیت نامه محمد تاجران

فرازی از وصیت نامه محمد تاجران
پس از آنکه تنی چند از دوستان به دیاری دگر شتافتند و رهیدند و از اون جائی‌ که دوستان ما گویا قراری نهاده اند که یهو برن و کلا همه را در حسرتی حتا برای خاکی بگذرند و دیگرانی که می‌میرند و حاشیه هایی که اطراف آن‌ مرگ مشاهده و شنیده شده، بر آن‌ شدم که چند خطی‌ بنویسیم به یادگار که مبادا روزی حدود ۶۰ سال دیگر به کار آید
انسانهای ساده زی‌ و آرام جامعه می‌میرند و چند روزی سیاه پوشی و مسجد و گریه و بعد هم اندکی‌ دعوای میراث و خداحافظ...ولی‌ اونهایی که زندگی‌ اجتماعی گسترده تری دارند، به برکت آن‌ گستردگی نیز حاشیه‌های بیشتری دارند که آن‌ از خود مرگ گاهی‌ رنجش بیشتر است
لذا اینجانب محمد تاجران در کمال صحت و سلامت و عقل وصیت خود را نوشته و در این مکان مقدس (منظور بلاگ اسپات است و نه فیسبوک !!) به یادگار میگذارم تا روزگار پس از مرگ را به آسایش سپری  کنم و شاهد بازی‌‌های انسانهای هنوز سوار بر قطار زندگی‌ نباشم.
مرا مرگ پایان این زندگیست                    نه این خود معنی‌ش مردگیست 
نه هر کس نفس میکشد زنده است              نه هر کس چوو بر خاک شد مرده است 
مرا زندگی‌، مردگی چیستی                       که خود دانم از زندگی‌، مردگی چیستی؟ 
پس مرگ نه تابوتی از چوب تاکم کنید          نه بر دوش مستان روانم کنید 
(که تاک را هنوز زندگی‌ است و مستان اگر قدر و فرصت هوشیاری دانسته بودند مست نمی‌گشتند !!  " از پذیرفتن هر گونه تأویل و تفسیر در باب مستی و هوشیاری معذوریم !!.... امانت دارید بسپارید. " ) 
نه مطرب، نه ساقی به کار آیدم                  نه شادی نه زاری به کار آیدم 
(که مطرب و ساقی بهانه ایست برای زندگان و چون ما در آن‌ زمان از مردگانیم ما را به هیچ کاری نیاید)
مقنی مرا شادیست پایدار                         زمین نه‌،  عود و چنگ و سه تار 
نه کوه و نه صحرا و دشتم نهید                 مرا گوشه‌ای زیر خاکم نهید 
که خود خاک بوده‌ام ز روز ازل                 گر امروز جاری‌ام پر توان همچو یال ( به تاریخ ۴۰ سالگی ) 
چوو اکنون ترا دوستی‌ ایست با منی            پس مرگ بشاید از آن‌ دم زنی‌ 
گرم دشمنی ‌ست و حسد با کسی‌                 تو آگه نئی از درون کسی‌ 
جز آبم مریزید بر گور من                        که خاک است و این خاک تشنه‌ تن‌ 
مرا زندگی‌ آب و خاک است و دار               به دارم کنید مر بیایم به کار 
مرا نیست نه رازی‌، نه رمزی نه یار           نه بر پیش کس دارمی یادگار 
چوو اکنون مرا فرصت است و قلم              از آن‌ بهره گیرم که هر لحظه است مغتنم 
زمین را زمان را ببین و بجوی                  گرت هست رنگ سرخی به روی 
چوو زردی نشیند بر آن‌ روی و دل             نتانی بسازی تو خشتی ز گًل 
در آن‌ دم چو خواهی‌ نشینی به زاری به غم     ترا بهتر آنست که یاری بود همقدم 
ترا زندگی‌ فرصتی است محترم                  مکش فرصتت را به گورم به زاری به غم 
برو شاد باش و بر زندگان                       که ما هم خوشیم با همه مردگان 
مرا زندگی‌ آرزو بود شادیت                     نخواهم پس مرگ دیدن زاریت 
چوو خود زنده‌ای زندگی‌ را بجوی              که این غم زیادست، شادیت را بجوی 
تو بر زندگان دست یاری بده                    تو خشتی به خشتی، قطره آبی‌ به داری بده 
گر امروز ما نئیم در میان شما                 همین خوش که داری تو یادی ز ما 

به دلیل فرصت مطلوبی که در پیش رو نهاده است، ادامه شعر تا ۶۰ سال آینده تکمیل خواهد شد
و اما چند خطی‌ بر تفسیر آن‌ را حق نگارنده می‌‌دانم تا از تفاسیر و تأویل آینده مصون گردم
آن‌ روزی که ما نیستیم و شما هنوز هستید و اگر شما را دوستی‌‌ای با من بوده و میل به اظهار آن‌ دارید فقط از آن‌ دوستی‌ و عشق و شور بگویید و دوستی‌ خودتان را با بزرگ نمودن و عیان کردن دشمنی و حسد دیگران عریان ننمأید که اگر حسدی و دشمنی بوده است هیچ ارتباطی‌ به شما ندارد و تنها ارزش و زیبایی‌ دوستی‌ خودتان را به زیر سوال خواهید برد. من امروز زنده‌ام و هر زمان بنایی به پاسخی باشد به هر حسد و دشمنی، زبانی دارم آهٔ...و کلامی که گاه میتواند بنوازد و اگر نمیکنم که مرا هیچ حاجتی نیست که زندگی‌ من پر بوده از شور و عشق و مرا به جز از شور، جز از عشق مگوید
اینکه پس مرگ بر کجای این زمین نهاده بشم هیچ مهم نیست که زندگی‌‌ام در کوه بوده است و دشت و جاده و سفر و آنقدر در این مسیر خود خواه بوده‌ام که این حق را ندارم که پس از مرگ نیز بر این خودخواهی اصرار ورزم، مرا مهم زندگی‌ است در کوه و دشت و سفر و پس مرگ هر آنجایی که نزدیکان من دوست داشتند بر خاک کنید که زندگی‌‌ام مملو بوده از رنج دوری و هجران، پس مرگ سنگی‌ به نزدیکی‌ آنان را رواست
و نه هیچ رازی‌ و نه رمزی با کسی‌ ندارم و هیچ نهانی در پیش کسی‌ نهاده نیست و اگر باشد هم هیچ کسی‌ از خانواده‌ام به من نزدیک تر نیست که بیشتر از هر کسی‌ با آنان زندگی‌ کرده‌ام و علی‌‌رغم فاصله بعید فکری و شیوه زندگی‌ باز آنان رازدار من خواهند بود و هر آن کسی‌ که مدعی شد که محمد یک روزی در خلوت و تنهائی‌ و در گوشی فلان را به من گفت که پس از مرگش عنوان شود، اگر که ساکن ایران بود به انگشت شستی روانش کنید و اگر خارج نشین بود که انگشت وسط خود بهتر به کار آید
از مر گ اسطوره و داستان نسازید که مرگ عادی‌ترین اتفاق زندگی‌ است و حتا ساده تر از تولد، و زندگی‌ پس از مرگ هم برای من و هم برای شما جریان خواهد داشت
مهم زندگی‌ است که چگونه زندگی‌ کرده باشم که یافته‌ام که خود را چگونه زندگی‌ کنم.
این وصیت نامه به مرور زمان تکمیل خواهد شد و از آنجایی که انسان در حال تغییر و رشد است، فرصت ابراز هر گونه غلط کردن در آینده برای نگارنده محفوظ می‌باشد
باشد که حالاش را ببرید...( منظور از زندگیتان است

 

Wednesday, December 09, 2015

نه مرغیم که بر بام نشینیم

نه مرغیم که بر بام نشینیم
نه موجیم که آرام بگیریم
چوو انسان بر این دایره خاک
.بگردیم و ببینیم و بجوشیم از این عشق، از این شور و بر این یار ببالیم

Thursday, September 24, 2015

عیدت مبارک مادر



باز دوباره روز‌های عید قربان رسید و بساط بیل دست گرفتن و درخت کاری رونق گرفته و یتیم نوازی و نگاه هایی که بایستی متوجه فقر و فلاکت مردم سرزمینی باشه که حقش فقر نیست، اما همیشه سوالی‌ که من رو درگیر میکرده این بوده که آیا همه اون فقر ناشی‌ از قربانی کردن گوسفندی است و هزینه حج ؟احترام به باور‌ها و اندیشه‌های دیگران از مهمترین اصولی است در این سال‌های سفر اندکی‌ تمرین کردم که بیاموزم.
به یاد دارم روز‌های کودکی رو که مشتاق و سرشار از خوشی‌ و سرمستی که باز عید قربان است و بهانه ائ‌ که همه فامیل دور هم جمع بشیم و بسته‌های گوشتی که توی محل پخش میشد.
فارغ از به نقد کشیدن آداب حج، همیشه دردی بوده درونم که آن کودکان فقیری که از اونها یاد می‌شه گویا ماه‌ها به انتظار اند که روز عید قربانی باشه و شاید بسته ائ‌ گوشت و هنوز هم فراوان هستند اونهایی که قربانی میکنند و چشم‌های به انتظار نشست ائ‌ رو شاد.
فراوون دیدم مردمی رو که اندک شانس اونها همین قربانی است و این روز ها، توی پاکستان، هند، ایران ....
سالها همیشه خانواده‌ام و مادرم رو به ملامت میکشیدم که چرا بایستی به سفری بره زمانی‌ که می‌بایست به درون خانه رسید اهمیش باور‌های اون رو به نقد می‌گرفتم.
۲-۳ هفته پیش به مادرم زنگ زدم و زمانی‌ که مشغول زیارت بود توی کربلا، آنقدر در صدایش شور بود و شادی و عشق، آنقدر درونش آرامش داشت که مثل سیلی‌ محکمی بود به صورتم. همه اون شوری رو که همه این روز‌های سفر و تنهائی‌ و طبیعت تجربه می‌کنم رو در صدایش دیدم و شرمسار از همه اون ملامت‌ها بودم.
و چه معصومانه از من پرسید، مادر چیزی لازم نداری از اینجا؟  من؟ از عراق؟ من توی نروژ در حال سفر بودم و سرشار از اون همه زیبایی‌ و امکانات! من رو چه به عراق؟ چه می‌توانست سوغاتی باشه برای من از عراق؟ تنها پاسخ من این بود که برایم دعا کن...توی همه این لحظات شاد و آرومت.
از تو عذر می‌خوام مادر که همه اون سالها تو رو نکوهش کردم به حج رفتنت رو و به زیارت رفتنت رو.
شاید اندکی‌ بالغ شده‌ام امروز که می‌پذیرم آنچه که تو رو شاد میکنه و تو از اون آرومی‌ و از اون به احترام یاد می‌کنم.
اگه ایران بودم و در کنارت، حتما برایت قربانی می‌کردم به همت دست‌های گرم تو چشمهای منتظری رو شاد، که من برای درخت کاشتن وقت زیاد دارم....
اما آن چیزی که من رو بیشتر به رنج میکشونه، هدف قرار دادن تنها بخشی از جامعه است که به باوری ( یا حتا به تظاهری !!) به زیارت میروند. " عیب رندان مکن‌ای زاهد پاکیزه سرشت،،،،، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت "
و همه این دوستانی که به قلم نکوهش مشغولند، زمانی‌ که تصویر دوستانشان در سواحل آنتالیا و امارات و خیابان‌های پاتایا رو در صفحات اجتماعی می‌بینند، عشق و فدا و عزیز اند.
بگذریم که " من اگر نیکم و گر بد تو برو خود رااا باش،،،،،هر کسی‌ آن درود عاقبت کار که کاشت"


عیدت مبارک مادر


محمد
عید قربان سال هزار و سیصد و نود و چهار
 
 
  

Monday, March 04, 2013

زندگی‌ خود سفری است



همه سفر اندیشه کردن است و رشد کردن که زندگی‌ خود سفری است به غایت در جهت تعالی و رشد انسان.
همه روز‌های سفر رو اندیشه می‌کنم و بررسی‌ و مطالعه لحظات آن خود بهترین راهی‌ است که ابعاد ناشناخته وجود خودم را بهتر بشناسم و درک کنم.
هنوز پس از سالها سفر در کشکشی‌ام نا هنجار با خیلی‌ از موضوعاتی که بارها و بارها تجربه کرده‌ام و می‌دانم، اما فاصله ایست بس دشوار میان آن دانستن تا دیدن و روبرو شدن و تازه پس از آن خود راهی‌ است به غایت دشوار تا به عمل رساندن آنچه که می‌دانستم و دیدم.
همه دشواری زندگی‌ فاصله میان آن دانستن است و زندگی‌ کردن آن.
گهگاهی است از سفر که این چالش به نقطه بحرانی خود می‌رسد و همه باورهایت را درگیر میکندو تو می‌مانی میان لحظه ایی پیش رو و رهایی و قدمی‌ دور شدن از ترس‌هایت یا بازمانی و پس بزنی‌ و کماکان در پی‌ آن ترس‌ها و نگرانی‌ها بمانی که این خود باختن لحظات زیبای زندگیست، لحظاتی که هر یک سهمی ارزشمند داشته اند تا تو باشی‌ آنچه که هستی‌ یا آنچه که بایستی بشوی.
به گذشته باز می‌گردم، به جائی‌ که صبر را تحمل تنها لحظه ایی می‌دانستم که در حال تسلیم شدنی، اگر آن لحظه دشوار را صبوری کنی‌ ، باز اندک توانی‌ خواهی‌ یافت که ادامه دهی‌ و باز حرکت کنی‌ به پیش رو که همه زندگی‌ در پیش روست.
روزهای بس دشوار را سپری کردم ، اکنون که باز جاری گشته‌ام و به این روزهای پشت سر نگاه می‌کنم احساسی‌ ناشی‌ از شرم دارم که همه آن ترس‌ها ناشی‌ از عدم اعتماد بود و ترس، اما باز خوشحالم که مقایسه این روزها با شرایط سالهای گذشته سفر و زمانی‌ که در شرایطی مشابه بودم این امید را میدهد که رشد کرده ام، دیگر بسان گذشته غمگین و رنجیده نبودام.
شاید شاد هم نبودام ، اما باز این اندوه لحظات مرا نکشت و آزار ندیدم.
این خیلی‌ خوبست ، اما افق نگاه من آن زمانی‌ است که در هر شرایطی شاد باشم و امید اعتمادم رو به همه لحظات زندگی‌‌ام بسط دهم، به همه ابعاد اون.
خوشحالم که این‌بار هر آنچه که به انتهای این روزهای دشوار نزدیک تر میشودم شاد تر بودم و رها تر....
این معنی سفر است، آنچه که قرار است به تو قرار دهد و آرامش، امید دهد و شوق دیدن و زندگی‌.
همچنان جاری خواهم بود و خواهم رفت رشد خواهم کرد.
بایستی این چنین باشد که زندگی‌ خود وظیفه ایست برای فهمیدن و رسیدن و آین خود راهی‌ است برای شاد و عاشق زیستن.
و من عاشق زندگی‌ خواهم کرد.

بهمن ماه ۹۱

Sunday, February 10, 2013

Life...

Life is a stage to play theater. every one has a rule to play.
I rather prefer to be a clown who makes people laugh than a king who makes people fear.

Thursday, December 13, 2012

سلام مهدی جان



سلام مهدی جان
هنوز در حیرتم که چگونه معنا کنم نبودنت را که امید خود واژه ایست زیبا در کلام و دشوار در باور.
روز‌های خالی‌ از تو هم در گذار خواهند بود و آمد و شدشان را عادت خواهیم کرد بدون تو، ...اما مرد، مگر در این روزگار قحط الرجال ما که مرد بودن و مردانه زیستن خود واژه هایی غریبند چگونه بایستی کنار آمد با نبود مردی مستقل و آزاده ایی چون تو؟
مگر چند نفر مثل تو داریم که امیدی باشند به چراغی بودن که راه‌های دشوار و تاریک زندگی‌ را اندک سویی بخشند و امیدی؟
مگر تو آسان ساخته بودی آنچه که ما مهدی می‌‌شناختیمش که به این گونه از کف بدهیم داشتنت را؟
راستی‌ مهدی جان، این روز‌ها به اتریش رسیدم و در حال گذر از میان آلپ ام، جائی‌ که قرار بود باز تو رو ببینم و روز هایی را با هم باشیم ، شاد و سرشار از مستی زندگی‌.
بر تو مرثیه روا نیست مهدی جان که حکایت تو داستان مستی است سرشار از شور زندگی‌ که نبودنت را باز خواهیم سرائید با نوای چنگ و رباب.
چه بایستی کرد که عادت کرده ائم به آنکه به دست کوه و رود بسپاریم آنانی‌ را که عزیز تر از جان داریمشان.
و باز خوشحالم از اینکه تو را به دست کوهی سپردیم که عاشقش بودی و شوق رفتن و دیدن بودن آنجا همیشه برقی بود در چشمانت.

در نبودت مهدی جان باز خواهم رفت و شاد خواهم زیست فارغ از همه اندوه جهانی‌ که تو را با آن کاری نبود.
آنچنان که تو خود زیستی‌ و آرزو داشتی بر همه دوستانت که شاد باشند و سرشار از زندگی‌ که باز به ما یادآور شدی که فرصت بودن بس کوتاه است و ارزشمند...
دلم برایت تنگ میشود و به یادت هستم.
محمد

Tuesday, November 27, 2012

حکایتِ لیلی ما




ساعتی از شب گذشته است و من همچنان در جاده ام.
خلوت و تنهائی‌ و سکوتی که همه جاده را فرگرفته است و آسمانی ابری که حجابی است بر ماه و خطهای سفید منقطع و گاه پیوسته ایی که از پی‌ هم میگذرند.
تاریکی‌ جاده امانم نمیدهد دوردست‌ها را ببینم ، اما چه نیازی است به تماشای دوردستی، زمانی‌ که همه آنچه که هست در همین حوالی به غایت زیباست و سرمستم از آن.
در این آسمان ابری گویا امیدی از ماه نیست که خودی بنماید...
همچنان رکاب میزنم و سرشار از بودن و زندگی‌ و انسان لحظه ایی از جاده چشم برمیکنم به آسمان و در همان لحظه ماه از پس حفره ایی کوچک در میان انبوه ابر نمایان گشت، که این خود گویاست که او را هنوز میلی هست با ما که حکایت لیلی ما داستان لیلیِ گنجوی و عشوه و ناز او نیست.
لیلی ما خود نیز عاشق است و بر این عشق آگاه.
او خود به درستی‌ می‌داند که گذر زمان یعنی‌ چه و باختن فرصتهای بودن نیز، او خود عاشقی است که گریزش نیست از هیچ مجنونی...
باز همه درونم به تلاطم افتاده بود و این بار دیگر نوای ساز مردی نبود ایستاده در کنجی با جعبه ایی در پیش رو که به قول رضا ما هم مفتکی حالکی برده باشیم از نوای سازش...
راستی‌ رضا جان یادم شد بگویم که ما را فرقی‌ نمیکند که هر نوایی دل ما را به تلاطم ما اندازد، خواه نوای ساز مردکی ایستاده در کنجی با جعبه ایی در پیش رو به امید دستی‌ که در جیبی‌ رود یا صدای زنبورک دوچرخه‌ام در تاریکی‌ و سکوتِ شبِ جاده، که حکایت ما رضا جان داستان عاشقی است و دلم دادگی به همه آنچه که ناماش هستی است ...ما به هر نوای میرقصیم و به هر آوایی مستیم.
ما را به هیاهوی مردم کوچه و بازار کاری نیست و بر ما همین بس که گنجشگکی بر شاخی بپرد و برگی را به زیر اندازد.
ما در پی‌ همان رقص برگیم میان بودن بر شاخ زندگی‌ و زمین که نیستی‌ از پی‌ آن است.
بگذریم که باز شبی است آرام در ناکجا آبادی در اسلواکی و انبوه درختان و صدای سگان قریه ایی گویا نزدیک و گاه گاه رقص شاخه‌های درختی در باد و من و تنهائی‌...

25 November 2012