Sunday, March 29, 2026

اندوه

 چه اندوه دردناکی است آنجا که به جبر ناگذیریبه خاموشی پناه ببری و سکوت . ناگذیری پای بر گلوی اشتیاقت و دلتنگی ات بگذاری و تماشا کنی لحظاتی که میتوانست سرشار باشد، میتوانست اما…

روزهای زندگی در جریان اند و باز آن حسرت، همان جاودانه سرد و سنگین بر دلم نشسته است. باز همان حسرت جاودانه سر برآورد آنجایی که حتی تصوری برایش نداشتم. 

և جاده های دور که حتی در امن ترین جای زمین و دردی است جاودان.

گاهی تصورم این است بر تنهایی اش غایتی نیست و امکانی نیست تا همه درونت را در گوشه ای باز کنی بر سفره ای، در ... تنها در همسایگی آن سنگ و با باد نجوا کرد، بر سنگ تکیه کرد و در آغوش درخت خسبید اندکی. آنجاست که هر اندوه فرو خورده ای را میتوان گریست و آنجاست و تنها آنجاست که تنهاییت را پذیراست. 

به تماشا نشسته ام دلتنگی و حسرت را، این تنها جاودانه زندگی ام.

سرزمین مهر


حضور انسان چه معنایی میتواند داشته باشد در این زندگی؟ آیا تنها زیستن و گذران روزها به شبهایی پر از تنهایی و درد و پناه به همین پنجره هدفی برای بودن باشد؟ 

روزهای زیادی را در حال سپری کردنم بدون آنکه کاری بکنم، یا لااقل آنقدر کار را قانع کنم که بیهوده نزیسته ام. 

گاهی احساس ناتوانی دارم در برابر تصویری تماشا ام، احساسی مملو از درد و حسرت. درد از آنجه بر سر انسان و زمین میرود و حسرت از آنچه که انسان و زمین شایسته آن اند و از آن محروم.

آتشی است گویا درونم، آتشی که میسوزاند رشته های افکارم را و داغی بر دلم مینهد تماشای جانهایی حقیر و طمع کار سیاست ها، درختانی که میسوزند در آتش جهل و بی خردی مردمی که گویی هیچ زمان عشق را تجربه نکرده اند. 

این داستان و بی خردی آنچنان سایه افکنده بر سر انسان که به سختی میتوان نوری دید.  

آنجا سرزمین مهر بود و بر آیین مهر بنا شده بود اما تا توانستند در آن جهنم ساختند، تا توانستند در آن نفرت تند مرگ سرودند و از مرگ گفتند. » در گذار نشسته ایم، که با زندگی سخت غریبه ایم. 

با مهر غریبه ایم،

با عشق غریبه ایم،

با دوستی و دوست داشتن غریبه ایم،

با انسان غریبه این، 

با درخت غریبه ایم،

و دردناک تر از همه آنکه با خود غریبه ایم. 

آنجا سرزمین مهر بود، آنجا خانه هایمان را بر پایه مهر بنا نهاده بودند .

به تماشا نشسته ام روزهای غربت و تنهایی را و تنها امید دارم، آری امید به روزهایی از آن خاک سوخته، از میان آن درختان به خاان و شاید از بستر خشک هامونش و یا زاینده رودش. 

زاینده رود، زایش، تولد و زیستن دوباره... از میان کوه هایش و‌این امید بهانه ایست برای گذران این روزها.

شاید که مهر باز سر برآورد….

زنان سرزمین من

زنان سرزمین من

قدمهایش محکم بود و استوار و مستمر، نه باد و کولاک و سرمای کوهستان مانعش شد و نه همه دیوار های سرد و بلندی که به جبر زمان و زمین  پیرامونش کشیده بودند. او‌ بالاخره موفق شد بر بالای چهاردهمین قله بلند دنیا بایستد و چهاردهمین زنی شود در همه دنیا که بر این چنین سقفی بلند ایستاده است.

این حکایت افسانه است که نمادی است از همه زنهای سرزمینم. زنهایی که قرن هاست خفقان و سرکوب را تاب نیاورده اند و صبورانه جستجو‌ کرده اند راهی برای جُستن و رهایی. 

هیچ دیواری برایشان آنقدر بلند نیست که گذر از آن دیوار و حصار برایشان رویایی دست نایافتنی شود و هیچ اندیشه سیاه و حقیری نخواهد توانست حجابی شود بر رویاهای بلندشان. 

دور نمیبینم آن زمانی که دختران ایرانم را شاد و سرشار از زندگی ببینم و بر بلندای رویاهاشان. 

سپاس از تو افسانه عزیز که شدن و توانستن را به تصویر کشیدی با همت بلندت و چراغی خواهی شد در غبار و تاریکی زمان بر مسیر دختران سرزمینم. 

به امید آن روز، روز روشن شادی دختران ایران زمین. 


پنجره

پنجره

در پست پنجره به تماشا نشسته ام، آسمانی که شاید غمگین اما کماکان مملو است از شور زندگی، آسمانی آبی با ابرهای سفید. 

آن طرف در ایوان خانه ای فرفره ایست هشت رنگ که در باد میچرخد و انگار چرخ حیاتست و زندگی که به حرکت وامیدارد، کماکان مملو از رنگ و پویا. 

آنسو‌تر در لب بامی خطی از کبوترها نشسته اند و مزمزه میکنند هوای بهار را در لابلای پرهایشان. 

همگی با هم میپرند و بر لبه بامی دیگر مینشینند، اما هنوز پر از هیاهویند. 

پنجره های ساختمان روبرو که هفته هاست باز نشده اند و از پس آن پرده های خاکستری مدام کشیده شده شان هیچ نوری به بیرون نمیتابد، نه حتی در شبهای تاریک و پر هیاهوی این روزهای شهر.

شبهایی که مدام صدای مهیب انفجار است و ستون هایی از دود که به آسمان میروند و در این میان هستند امیدهایی و جانهایی که فدای سیاهی اندیشه حاکمانی میشوند که هر آنچه باشدشان، آنها را مهری و عشقی نیست، نه به این مردم و این سرزمین و نه به خاک آن و تنها عطش سیری ناپذیرشان از قدرت را تجربه کرده ایم و بس.

حاکمانی که در همه لحظات دشوار زندگی مردمانشان را تنها گذاشتند و برای جان آنها قبمتی و ارزشی قائل نبودند.

روزهای دشوار جنگ است، روزهای جنگ میان دو‌سیاهی، دو ظلمت و دو اهریمن و اما همیشه نور از تقابل دو تاریکی سربرآورده و باز هم من در پشت این پنجره کوچک در ابتدای بهار به تماشا نشسته ام امید را، به شکفتن و رویش نور و به زایش خاک این سرزمین.

فرفره هشت رنگ از حرکت ایستاده بود به لختی و اما باز در حال چرخیدن است و رنگهایش در هم تنیده میشوند و کبوترها همچنان از بامب به بام دگر کوچ میکنند، گویی آنها هم به انتظار نشسته اند زایش نور  و آغاز بها ر را بر این سرزمین.

۱۶ اسفند ۱۴۰۴

تهران

یاران

یاران

یاران مرا عذری است همه نابودنم، همه شیدایی ام. 

مرا نه میل است رنجتان و آن دل آزردگی که همواره تحمیل کرده ام.

به سر شوری و به دل سودایی دارم و آنچنان مهر و عشقی که همه یار بینم و در همه احوال خوانمش.

مرا سخت می آزارد رنجهایی که در پشت سر بر دل دوستانم گذاشته ام و رفتن های بی محابا و مدامم.

اما آنچنان بی قرارم و شیدا که با هیچ قرار نگیرم و آرتم. 

هر قراری و هر مأمنی گویی بر من حرام است و باز نجوایی مرا میخواند و به حرکت مجبورم میکند و حرکت مدام …این محتوم زندگی من. 

همه لحظات آگاهم و جاری ام و به آنگاه که در پی مأمنی و آرامگهی به لختی مینشینم، گویی همه زندگی و هستی مرا به رفتن و جاری شدم وامیدارد.

گویی قراری نیست بر من، قراری و آرامی.

گویی اینچنین زادت شده ام که جاری باشم و روان ، همچو آبی که ماندنش مرگ زلالش است، و ابری که سکونش مرگ است ابر را، هر چند که باران میشود و باز خود دلیلی بر زندگی. 

اما هنوز نمیدانم کجاست آنجایی که قرار است بارانی شوم و ساکن گردم. 

گویی هنوز باید در دست باد رها باشم و مسافر. 

نه آن درختم که ریشه کنم که آن دانه ام بر پشت باد سوار. 

گاهی دلم قرار میخواهد و سکون و آرامش، اما گویی بهر قراری نیامده ام به این زندگی.

کرا بی قراری خود عین قرار است. گویی هنوز باید جاری باشم و این قرار من است.

We need trees

توان زیستن مرگ

مرگ

توانِ ‌زیستن مرگ در همه لحظات زندگی چون‌دریچه ای است رو به نور و شادی. و توان دیدن. نیستند اما، رفتن به سوی حتی هر آن سرابی ما را به حرکت وامیدارد که سراب از آن کُشنده است که بر آن امید و دل میبندیم. نه امیدی است و نه دل بستنی به سوسوهای کورسو نورهای پیش روته در اقق که آنها تنها بهانه ای اند برای حرکت، برای رفتن و جاری شدن. برای کندن ما از بند های پشت پا و هر آنچه که ما را سخت میکشد به پس. و اما همه این اندیشه هم خود بازی است و تنها توجیهی برای جاری زیستن و قرار داشتن در میانه هر آشوبی دادن ها بزرگترین هراس آشوبهایند و آنکه جاری است حتی در پی سرابی، از دست داده است به اختیار هر آنچه دست سخت روزگار شاید بخواهد از او بگیرد. 

فروردین ۱۴۰۵