چه اندوه دردناکی است آنجا که به جبر ناگذیریبه خاموشی پناه ببری و سکوت . ناگذیری پای بر گلوی اشتیاقت و دلتنگی ات بگذاری و تماشا کنی لحظاتی که میتوانست سرشار باشد، میتوانست اما…
روزهای زندگی در جریان اند و باز آن حسرت، همان جاودانه سرد و سنگین بر دلم نشسته است. باز همان حسرت جاودانه سر برآورد آنجایی که حتی تصوری برایش نداشتم.
և جاده های دور که حتی در امن ترین جای زمین و دردی است جاودان.
گاهی تصورم این است بر تنهایی اش غایتی نیست و امکانی نیست تا همه درونت را در گوشه ای باز کنی بر سفره ای، در ... تنها در همسایگی آن سنگ و با باد نجوا کرد، بر سنگ تکیه کرد و در آغوش درخت خسبید اندکی. آنجاست که هر اندوه فرو خورده ای را میتوان گریست و آنجاست و تنها آنجاست که تنهاییت را پذیراست.
به تماشا نشسته ام دلتنگی و حسرت را، این تنها جاودانه زندگی ام.