Sunday, March 29, 2026

دوست

مسلم

در بین همه هیاهوی این دنیا و آدمهاش یهو‌گاهی پیامی دریافت میکنی که تو رو میبره و پرتت میکنه به دنیای خیال و روحت رو زنده میکنه. انسان هست و روتین هاش و هر کسی برای خودش روتینی داره، اتفاق های ثابتی که دوست داری مدام تکرار بشن و بهشون دلت خوشه، اصلا کل طبیعت دل خوش به همین اتفاق های تکراریه و بهار های مدام و پاییز هایی که هنوز تکرار میشن. تکرار و روتین اصلا برای من اتفاق ناگواری نیست، چه بسا اینکه گاهی خیلی برام مهم هستن و دوست داشتنی. یکی از بهترین روتین هایی که دارم تو زندگی، شنیدن ساری گلین مسلمه برای روز تولدم و اون هم به حق کم نذاشته تا به حال، از پارسالش و ساری گلینی که برام فرستاد از سر کوه و سالهای قبل که هنوز به اشتیاق سازش رو بغل میکرد و در مهمونی هام منو سرمست حضور و سازش میکرد تا امسالی که این ویدئو رو برام فرستاد. برای من به گاه دلتنگی و غربت (نه از دوری که از تماشای مردم و انقباض اندیشه ای که گویی بخشی از سرنوشت محتوم انسان شده) همین بس که مسلم به دنبال کوهی و یا روخونه ای میگرده تا خلوتی پیدا کنه، آنچنان که دوستیمان رو شایسته است و بشینه و به رسم روتین هر ساله مان ساری گلین رو برام بخونه و ویدئو بگیره و بفرسته تا باز روح من رو در این سرزمین دور دور دور تسخیر کنه با عشقی که در طنین صداش موج میزنه. من رو از دنیا همین بس که دوستانی مثل مسلم دارم که تنها یادشان و اندیشیدن به اونها من رو سرشار از زندگی و عشق میکنه. مسلم عزیزم، به گرمی در آغوشت میگیرم و روی گلت رو میبوسم و سپاس از اینکه در زندگی من جاری هستی بسان سردآبرود و بی شمار چشمه های جوشان کوهستان های وطن و باز یادش بخیر ، آن شب عجیب و به هنگام عکاسی از اون‌ امامزاده توی مازندران و‌ اون سقوط و پرتگاه……و اون لحظات میان مرگ و زندگی و اون ریشه درخت. دوستی با تو‌ مسلم برای من حکایت همون ریشه درخته ، بر آمده از دیواره ای که نه حافظ جان که اینجا حافظ روحه در همه پرتگاه های زمانه.

چیست او

چیست او

و اما چیست او؟ کیست او؟ و در پس پشت همه چراهایی که از او‌گفته اند چه میتوان یافت؟ او را قهار نامیدند و پر از خشم، او را خدایی خواندند طالب بندگی و اسارت انسان.و اما آیا انسان ، آنگونه که همه فرشتگان به سجود آمدند در مقابلش، تنها به بندگی آمده است؟ 

اینکه چرا تنها بر قهر و خشم خدا تأکید میشود تنها ریشه درایجاد ترس در درون انسان دارم و به بند کشیدن او، که اگر از رحمت میگفتند انسان را بند بندگیش نبود.

ترس انسان را به بندگی می کشاند، به درماندگی و از پی آن به واسطه هایی پناه بردن که انسان را از خشم و قهر خدا در امان دارند. 

اما او خدای مهر است و رحمت، خدای دوست داشتن است و مهربانی و مهر و عشق انسانها را به آزادگی می رساندو از هر آن بندی می رهاند. انسان عاشق و پر مهر، رها و بی بند است، واسطه اش به چه کار آید؟ 

او خود در وجود خویش خدایی خواهد یافت مملو از مهر و او را  ترس نیست و همه رهایی و آزادگی است.

او را نمیتوان در بند گرفت و به ابزار ترس او را تصاحب کرد و براو تاخت و به بندگی اش گرفت.

اگر انسانها یافته بودند آن مهر و رحمت را، دیگر به پیش هیچ انسانی گردن خم نمیکردند. 

او تنها از مهر است و مهر است و مهر….

زمان رنج

زمان رنج

طول زمانی که از یک موفقیت و یا رسیدن به آررویی احساس شادی داریم، فقط بستگی به کیفیت و اهمیت اون اتفاق داره، در حالی که بازه زمانی رنج ناشی از عدم توفیق و از دست دادن اون آرزو با زمان انتظار برای اون ارتباط مستقیم داره. 

پست

پست


این روزها کماکان منتظرم. مدت طولانی هست که اینجا توی سهر ساکن ام و در حال تجربه ابعاد متفاوتی از سفر . توقفی ناخواسته و طولانی که گویا در پشت این توقف حکمتی بود و زانویی که گویا آسیب دیده بود و خیلی متوجه شدت اون نبودم و‌فقط فکر میکردم آزرده است و کمی دردناک.اما این استراحت ناخواسته و میل عجیبم به هیچ کاری نکردن که برای خودم هم جای تعجب بود. اما گویا لازم بود و کم کم بایستی به فکر حرکت باشم. هنوز ویزای اروگوئه نیومده ولی دیگه واقعا میل به حرکت دارم و رفتن و جاری شدن. توی این مدت تا تونستم کافه رفتم، تو‌ شهر قدم زدم، خوابیدم و آشپزی کردم، معاشرت کردم و فکر کردم….یه وقتهایی خیلی بهم چسبید هیچ کاری نکردن و تنبلی کردن ولی دیگه بسه و حداقل تا شش ماه میتونم حرکت کنم بدون موضوع خاص پیش بینی شده ای ، هر چند که تو سفر هر روز بایستی آماده هر اتفاقی بود و پذیرفت هر آنچه در راه است. اما فعلا و الان رو همین کافه شلوغ و جذاب رو عشق است و قهوه که فنجون خالیش پیش رومه و همهمه مردمی که نجواشون لای موسیقی کافه ترکیبی از زندگی رو برام بوجود آورده و نورها و رنگهای کافه….عکسهایی از ازدواج هایی که شاید الان حتی فرزندی از اون هم باقی نباشه و تماشای گذر زندگی. و‌منی که اینجا اینور کره زمین نشسته ام به انتظار ساعتهای پیش رو‌که بگذرن و منو برسونن به ته زمین….جایی که که اگه بلند داد بزنی پنگوئن ها جوابت رو خواهند داد. 

we need trees

رنج

رنج

برای تحمل رنج و گذار موفقیت آمیز از آن بایستی تصویر شفافی داشته باشیم از آنچه در پی تحمل رنج به دست خواهیم آورد. بدون اون تصویر نه رنج قابل تحمل خواهد بود و نه حتی گذر از آن به موفقیت خواهد انجامید. 

درخت

درخت

توی دوران دانشگاه ، همان بازه زمانی از زندگی من در اواسط دهه هفتاد شمسی که فضاهای اجتماعی ایران خیلی بسته و‌محدود بود، در یکی از دره های مشهد به نام کردینه یه تک درخت بود. اون سالها توی ایران و مخصوصا مشهد فضاهای زیادی برای معاشرت وجود نداشت و مثل الان پر کافه نبود که بخوای ساعتهای روزت رو اونجا بگذرونی و اون تک درخت گویی تنها معبد و میعادگاه من بود که روزهای سه شنبه با دوچرخه میرفتم اونجا به دیدار گویی دوستی. وجود اون تک درخت در وسط آن دره و بدور از همه باغها برای من گویی موهبتی بودکه همه تلاشم رو داشتم که قدر اون دوست و اون خلوت رو بدونم.

اما در بکی از سه شنبه هایی که رفتم اونجا با تنه بریده اون درخت ، اون دوست و اون هم کلام صبور روبرو شدم. بهتم زده بود و حتی باورش هم برام سخت بود. اون درخت نه در باغ کسی بود و نه سر راهی و نه مزاحم کسی…حتی چوبش هم مورد استفاده کسی نبود که ماه ها بعد که از اونجا رد شدم کماکان افتاده بود در کنار تنه اش. 

اون‌تنها اونجا بود، صبور و مقاوم و همه سیلابهای هر ساله رو گذرونده بود.

اون آخرین سه شنبه ای بود که به رسم روتین ام اونجا میرفتم، آخرین سه شنبه ای که همه راه برگشت برایم پر بغض بود و آخرین گفتگوی من و اون درخت و اشکهایی که پای تنه بریده اش ریختم.

فکر کنم سال ۷۴ بود با ۷۵ و سالها از اون داستان گذشت و من در حسرت اون سایه و نجوای شاخ و برگش. 

حدود ۱۰ سال بعد بود که تصمیم به سفر گرفتم تا ادامه زندگی ام در حرکت باشم و جاری. انگار وقتی در نقطه ای ریشه میکنی، هر چند مقاوم و صبور، هر چند تنها، باز از زخم تبر انسانهایی که ایستادگی را بر نمیتابند در امان نخواهی بود. تصمیم گرفتم که نه مثل درخت که همچون آب زندگی کنم، جاری و روان. 

اما آب هم آنجایی معنا می یابد که درختی را سیراب کند، آنجایی که زمینی را سبز کند و ریشه هایی رو مرطوب کنه.

شروع کردم به کاشتن، کاشتن درخت در جای جای دنیاو‌گفتگو با بچه ها در مورد اهمیت درختان در زندگی موجودات روی زمین.

آنچه که همه این سالها به دنبال اون هستم، ایجاد علاقه و عشق به درختان است در دل و جان کودکان.

در رویاهای خودم برمیگردم به همون سال های ۷۴ و ۷۵. به همون آخرین سه شنبه و به ساعتهایی قبل از آنکه برسم پای اون درخت بریده شده. به اون لحظه ای که مردی با اره برقی اش کنار درخت ایستاده بود و داشت اون رو ورانداز میکرد که از کدوم طرف درخت رو به زمین بندازه. اگه توی همون لحظات تماشای درخت، پرنده ها رو دیده بود، لانه اونها رو دیده بود و تصویر جوجه های اون پرنده ها رو در اون لانه لای شاخه های درخت دیده بود، اگر به ردیف مورچه هایی که از تنه درخت بالا میرفتن دقت کرده رود و یا حتی اگر نجوای باد رو‌ شنیده بود لای شاخه و برگ اون درخت، 

شاید دستش به بریدن تنه اش نمیرفت. تنها لازم بود که کمی عشق میداشت که عشق دریچه های وجود انسان رو به تماشا و دیدن باز میکنه، به دیدن ارزشها و اگر اون مرد با اره برقی تنها لحظه ای اون ها رو میدید و اگر ذره ای عشق میداشت.

و این سالها و در جریان سفر و زندگی، همه آنچه به دنبالش ام، نشان دادن همان لانه پرنده و ردیف مورچه ها و نجوای باد لابه لای شاخه های درختان است به کودکان. 

شاید روزی و هنگامی که اره و یا تبری به دست گرفتن، لانه پرنده ها رو ببینن و ردیف مورچه ها رو و نجوای باد رو بشنون.

کودک

کودک

من کودک درون که ندارم چون اصولا هیچ زمان بزرگ نشدم، اما یه بزرگسال درون دارم که مدام بهم میگه :

آب سرده نرو توی رودخونه

میوه نشسته نخور

هر چی تو طبیعت پیدا کردی امتحان نکن

جیغ نزن

کنار جاده نشین

پا لخت تو علفا نرو‌ کُخ کَلَخ میره تو‌ جونت

 (در زبان مشهدی همه گیاهان علف و همه حشرات کُخ کَلَخ نامیده میشن)

اونجا نرو ناامنه

…..

…..

در نهایت هم غر و لند میکنه و زیر لب با خودش میگه : انگار دارم یاسین به گوش خر میخونم.

همه جملات بالا رو در ابتدای دوران کودکی به کرات از مادر گرامی و پدربزرگ و مادربزرگ فقید شنیده ام .(صدها بار)

زخم ها

زخم ها

گاهی زخم ها آنچنان عمیق بر تن انسان‌نشسته اند که گویی بخشی از وجود او‌گشته اند. با آن زخم ها خو‌گرفته و زیسته اون ها رو. 

لحظاتی که دستی به ناگاه بر روی اونها کشیده میشه تازه یادت میوفته که چه عمقی دارند و چگونه روح تو‌ رو تسخیر کرده اند، چگونه بر اعماق وجودت ریشه کردن و چه درد عمیقی رو تجربه میکنی. اما همه زندگی راهی به پیش رو است و مسیری در راستای کمال انسان و بایستی واقعیت وجود اون درد رو پذیرفت و در آغوشش گرفت و برای رهایی از اون تلاش کرد. درد ها یادآور اندوه در انسان اند، و نه هر اندوهی در پی رفتاری است از بیرون، گاهی و چه بسا در بسیاری از مواقع اندوه بازتاب درون خود ماست، بازتاب اندیشه ما و همچون چراغی اند به عمق تاریکی درونمان و چه خوب که این درد و اندوه هست تا ما را به عمق تاریک وجودمان رهنما شود. 

در هیچ جای زندگی در بیرون خودم نجستم ریشه های درد رو…در هیچ کجا راهی نیافتم بر پایان اندوهی که از درون خود من نشأت گرفته و تنها این منم، این من با همه زخمهایم که شاید بتواند مرحمی یابد بر آن زخمها… اما مرا هیچ چاره ای نیست که باید بیابم راه گذر از درد را تا به آن زمان نزدیک شوم که شاید و تنها شاید شادی آنِ من باشد. 

هجرت

ابتدای پنجره

و باز در ابتدای پنجره ام، اینبار نه اما به تماشای پرواز قویی در افق دور که به تماشای ماهتاب بر گستره کویر، گستره ای که گویی انتهایش نیست.

اینبار نه به انتظار سفری از شمال به جنوب و از زمستان به تابستان که اینجا هم دیگر تابستان نیست.

به تماشا نشسته ام ماه را، در آن بالا، بالای بالا که آرام و صبور از سویی به دیگر سوی آسمان جاری است. 

هجرت ماه دیگر همچون قو نیست، کوتاه و سریع که تا چشم‌گردانی او‌را باز نتوانی یافت. 

ماه اما صبور است و آرام…دگر بار پروازت را چونان هجرت ماه آرزو میکنم، صبور و آرام و پیوسته. 

و بار دگر در آستانه پنجره ام خیال تو جاری است و من در این آستان مینشینم به انتظار هجرت تو و پایان  این فرقت.  we need trees

اندوه

 چه اندوه دردناکی است آنجا که به جبر ناگذیریبه خاموشی پناه ببری و سکوت . ناگذیری پای بر گلوی اشتیاقت و دلتنگی ات بگذاری و تماشا کنی لحظاتی که میتوانست سرشار باشد، میتوانست اما…

روزهای زندگی در جریان اند و باز آن حسرت، همان جاودانه سرد و سنگین بر دلم نشسته است. باز همان حسرت جاودانه سر برآورد آنجایی که حتی تصوری برایش نداشتم. 

և جاده های دور که حتی در امن ترین جای زمین و دردی است جاودان.

گاهی تصورم این است بر تنهایی اش غایتی نیست و امکانی نیست تا همه درونت را در گوشه ای باز کنی بر سفره ای، در ... تنها در همسایگی آن سنگ و با باد نجوا کرد، بر سنگ تکیه کرد و در آغوش درخت خسبید اندکی. آنجاست که هر اندوه فرو خورده ای را میتوان گریست و آنجاست و تنها آنجاست که تنهاییت را پذیراست. 

به تماشا نشسته ام دلتنگی و حسرت را، این تنها جاودانه زندگی ام.

سرزمین مهر


حضور انسان چه معنایی میتواند داشته باشد در این زندگی؟ آیا تنها زیستن و گذران روزها به شبهایی پر از تنهایی و درد و پناه به همین پنجره هدفی برای بودن باشد؟ 

روزهای زیادی را در حال سپری کردنم بدون آنکه کاری بکنم، یا لااقل آنقدر کار را قانع کنم که بیهوده نزیسته ام. 

گاهی احساس ناتوانی دارم در برابر تصویری تماشا ام، احساسی مملو از درد و حسرت. درد از آنجه بر سر انسان و زمین میرود و حسرت از آنچه که انسان و زمین شایسته آن اند و از آن محروم.

آتشی است گویا درونم، آتشی که میسوزاند رشته های افکارم را و داغی بر دلم مینهد تماشای جانهایی حقیر و طمع کار سیاست ها، درختانی که میسوزند در آتش جهل و بی خردی مردمی که گویی هیچ زمان عشق را تجربه نکرده اند. 

این داستان و بی خردی آنچنان سایه افکنده بر سر انسان که به سختی میتوان نوری دید.  

آنجا سرزمین مهر بود و بر آیین مهر بنا شده بود اما تا توانستند در آن جهنم ساختند، تا توانستند در آن نفرت تند مرگ سرودند و از مرگ گفتند. » در گذار نشسته ایم، که با زندگی سخت غریبه ایم. 

با مهر غریبه ایم،

با عشق غریبه ایم،

با دوستی و دوست داشتن غریبه ایم،

با انسان غریبه این، 

با درخت غریبه ایم،

و دردناک تر از همه آنکه با خود غریبه ایم. 

آنجا سرزمین مهر بود، آنجا خانه هایمان را بر پایه مهر بنا نهاده بودند .

به تماشا نشسته ام روزهای غربت و تنهایی را و تنها امید دارم، آری امید به روزهایی از آن خاک سوخته، از میان آن درختان به خاان و شاید از بستر خشک هامونش و یا زاینده رودش. 

زاینده رود، زایش، تولد و زیستن دوباره... از میان کوه هایش و‌این امید بهانه ایست برای گذران این روزها.

شاید که مهر باز سر برآورد….

زنان سرزمین من

زنان سرزمین من

قدمهایش محکم بود و استوار و مستمر، نه باد و کولاک و سرمای کوهستان مانعش شد و نه همه دیوار های سرد و بلندی که به جبر زمان و زمین  پیرامونش کشیده بودند. او‌ بالاخره موفق شد بر بالای چهاردهمین قله بلند دنیا بایستد و چهاردهمین زنی شود در همه دنیا که بر این چنین سقفی بلند ایستاده است.

این حکایت افسانه است که نمادی است از همه زنهای سرزمینم. زنهایی که قرن هاست خفقان و سرکوب را تاب نیاورده اند و صبورانه جستجو‌ کرده اند راهی برای جُستن و رهایی. 

هیچ دیواری برایشان آنقدر بلند نیست که گذر از آن دیوار و حصار برایشان رویایی دست نایافتنی شود و هیچ اندیشه سیاه و حقیری نخواهد توانست حجابی شود بر رویاهای بلندشان. 

دور نمیبینم آن زمانی که دختران ایرانم را شاد و سرشار از زندگی ببینم و بر بلندای رویاهاشان. 

سپاس از تو افسانه عزیز که شدن و توانستن را به تصویر کشیدی با همت بلندت و چراغی خواهی شد در غبار و تاریکی زمان بر مسیر دختران سرزمینم. 

به امید آن روز، روز روشن شادی دختران ایران زمین. 


پنجره

پنجره

در پست پنجره به تماشا نشسته ام، آسمانی که شاید غمگین اما کماکان مملو است از شور زندگی، آسمانی آبی با ابرهای سفید. 

آن طرف در ایوان خانه ای فرفره ایست هشت رنگ که در باد میچرخد و انگار چرخ حیاتست و زندگی که به حرکت وامیدارد، کماکان مملو از رنگ و پویا. 

آنسو‌تر در لب بامی خطی از کبوترها نشسته اند و مزمزه میکنند هوای بهار را در لابلای پرهایشان. 

همگی با هم میپرند و بر لبه بامی دیگر مینشینند، اما هنوز پر از هیاهویند. 

پنجره های ساختمان روبرو که هفته هاست باز نشده اند و از پس آن پرده های خاکستری مدام کشیده شده شان هیچ نوری به بیرون نمیتابد، نه حتی در شبهای تاریک و پر هیاهوی این روزهای شهر.

شبهایی که مدام صدای مهیب انفجار است و ستون هایی از دود که به آسمان میروند و در این میان هستند امیدهایی و جانهایی که فدای سیاهی اندیشه حاکمانی میشوند که هر آنچه باشدشان، آنها را مهری و عشقی نیست، نه به این مردم و این سرزمین و نه به خاک آن و تنها عطش سیری ناپذیرشان از قدرت را تجربه کرده ایم و بس.

حاکمانی که در همه لحظات دشوار زندگی مردمانشان را تنها گذاشتند و برای جان آنها قبمتی و ارزشی قائل نبودند.

روزهای دشوار جنگ است، روزهای جنگ میان دو‌سیاهی، دو ظلمت و دو اهریمن و اما همیشه نور از تقابل دو تاریکی سربرآورده و باز هم من در پشت این پنجره کوچک در ابتدای بهار به تماشا نشسته ام امید را، به شکفتن و رویش نور و به زایش خاک این سرزمین.

فرفره هشت رنگ از حرکت ایستاده بود به لختی و اما باز در حال چرخیدن است و رنگهایش در هم تنیده میشوند و کبوترها همچنان از بامب به بام دگر کوچ میکنند، گویی آنها هم به انتظار نشسته اند زایش نور  و آغاز بها ر را بر این سرزمین.

۱۶ اسفند ۱۴۰۴

تهران

یاران

یاران

یاران مرا عذری است همه نابودنم، همه شیدایی ام. 

مرا نه میل است رنجتان و آن دل آزردگی که همواره تحمیل کرده ام.

به سر شوری و به دل سودایی دارم و آنچنان مهر و عشقی که همه یار بینم و در همه احوال خوانمش.

مرا سخت می آزارد رنجهایی که در پشت سر بر دل دوستانم گذاشته ام و رفتن های بی محابا و مدامم.

اما آنچنان بی قرارم و شیدا که با هیچ قرار نگیرم و آرتم. 

هر قراری و هر مأمنی گویی بر من حرام است و باز نجوایی مرا میخواند و به حرکت مجبورم میکند و حرکت مدام …این محتوم زندگی من. 

همه لحظات آگاهم و جاری ام و به آنگاه که در پی مأمنی و آرامگهی به لختی مینشینم، گویی همه زندگی و هستی مرا به رفتن و جاری شدم وامیدارد.

گویی قراری نیست بر من، قراری و آرامی.

گویی اینچنین زادت شده ام که جاری باشم و روان ، همچو آبی که ماندنش مرگ زلالش است، و ابری که سکونش مرگ است ابر را، هر چند که باران میشود و باز خود دلیلی بر زندگی. 

اما هنوز نمیدانم کجاست آنجایی که قرار است بارانی شوم و ساکن گردم. 

گویی هنوز باید در دست باد رها باشم و مسافر. 

نه آن درختم که ریشه کنم که آن دانه ام بر پشت باد سوار. 

گاهی دلم قرار میخواهد و سکون و آرامش، اما گویی بهر قراری نیامده ام به این زندگی.

کرا بی قراری خود عین قرار است. گویی هنوز باید جاری باشم و این قرار من است.

We need trees

توان زیستن مرگ

مرگ

توانِ ‌زیستن مرگ در همه لحظات زندگی چون‌دریچه ای است رو به نور و شادی. و توان دیدن. نیستند اما، رفتن به سوی حتی هر آن سرابی ما را به حرکت وامیدارد که سراب از آن کُشنده است که بر آن امید و دل میبندیم. نه امیدی است و نه دل بستنی به سوسوهای کورسو نورهای پیش روته در اقق که آنها تنها بهانه ای اند برای حرکت، برای رفتن و جاری شدن. برای کندن ما از بند های پشت پا و هر آنچه که ما را سخت میکشد به پس. و اما همه این اندیشه هم خود بازی است و تنها توجیهی برای جاری زیستن و قرار داشتن در میانه هر آشوبی دادن ها بزرگترین هراس آشوبهایند و آنکه جاری است حتی در پی سرابی، از دست داده است به اختیار هر آنچه دست سخت روزگار شاید بخواهد از او بگیرد. 

فروردین ۱۴۰۵

Monday, June 02, 2025

انسان و مهر

انسان
حضور انسان چه معنایی میتواند داشته باشد در این زندگی؟ آیا تنها زیستن و گذران روزها به شبهایی پر از تنهایی و درد و پناه به همین پنجره کوچک گوشی تلفن میتواند هدفی برای بودن باشد؟ 
روزهای زیادی را در حال سپری کردنم بدون آنکه کاری بکنم، یا لااقل آنقدر کار کرده باشم که بتوانم درونم را قانع کنم که بیهوده نزیسته ام. 
گاهی احساس ناتوانی دارم در برابر تصویری که از دنیا در حال تماشا ام، احساسی مملو از درد و حسرت. درد از آنجه بر سر انسان و زمین میرود و حسرت از آنچه که انسان و زمین شایسته آن اند و از آن محروم.
آتشی است گویا درونم، آتشی که میسوزاند رشته های افکارم را و داغی بر دلم مینهد تماشای جانهایی که میسوزند در آتش اندیشه حقیر و طمع کار سیاست ها، درختانی که میسوزند در آتش جهل و بی خردی مردمی که گویی هیچ زمان عشق را تجربه نکرده اند. 
این داستان گویی سر آن ندارد که انتهایی بر خود ببیند که حماقت و بی خردی آنچنان سایه افکنده بر سر  انسان که به سختی میتوان نوری دید.
آنجا سرزمین مهر بود و بر آیین مهر بنا شده بود اما تا توانستند در آن جهنم ساختند، تا توانستند در آن نفرت کاشتند و تا توانستنداز مرگ سرودند و از مرگ گفتند. گویی ما را با زندگی کاری نیست و در انتظار جهنمی به تماشای روزهای در گذار نشسته ایم، که با زندگی سخت غریبه ایم. 
با مهر غریبه ایم،
با عشق غریبه ایم،
با دوستی و دوست داشتن غریبه ایم،
با انسان غریبه این، 
با درخت غریبه ایم،
و دردناک تر از همه آنکه با خود غریبه ایم. 
آنجا سرزمین مهر بود، آنجا خانه هایمان را بر پایه مهر بنا نهاده بودند .
به تماشا نشسته ام روزهای غربت و تنهایی را و تنها امید دارم، آری امید به روزهایی که شاید آیین مهر سربرآورد از آن خاک سوخته، از میان آن درختان به خاک افتاده از بی مهری انسان و شاید از بستر خشک هامونش و یا زاینده رودش. 
زاینده رود، زایش، تولد و زیستن دوباره….آری شاید باز مهر سربرآورد از میان کوه هایش و‌این امید بهانه ایست برای گذران این روزها.
شاید که مهر باز سر برآورد….

Tuesday, December 19, 2023

پس مرگ مرا در فرودست ترین جای زمین بگذارید



پس مرگ مرا در فرودست ترین جای زمین بگذارید. آن زمان که زیستن را طی کرده باشم. 

در همه روزهای در حال زیستن در تلاش بوده ام که فاخر زندگی کنم، بر بلندای زمین، شعر سروده ام، راه ها رفته ام، تماشا کرده ام خورشید را که در پشت آن کوه بلند آرام در آغوش امن زمین جای میگرفت و پنجره هایی گشوده ام به افقهایی بی کران و رو به خورشید، همان که سرمست از آن آغوش امن در ابتدای روزی دیگر بود و پنجره هایی رو به نور، رو به روشنایی و آب و رو به درختانی تنها در کنار سنگی که چون دایه ای بود برایش.

زیسته ام زندگی را، آنچنانی که انسان را شایسته زیستن است و اما پس مرگ….!

آن زمان دیگر شعری نخواهم گفت، دیگر پنجره ای باز نتوانن کرد به هیچ بی کرانی و دیگر حتی با کودکی نتوانم بازی کرد. 

آنکس که توان آن ندارد که نور را بر پنجره اش بتاباند، توان آن ندارد که که طی کند تپه ای را که بر بلندای آن بتوان شاید افقی را گسترده تر ببیند و توان سرودن و نوشتن ندارد همان بهتر که در دست ترین جای زمین قرار گیرد. 

شاید آنجا قطرات باران میافری که از بلندای کوه به راه افتاده اند سراغش گیرند، شاید آنجا باد دانه ای را خسته از سفر و حرکت سکنی دهد و شاید آنجا خاک اندکی مهربان تر باشد و شاید آنجا خاستگاه پیوندی شود میان خاک و دانه و قطرات باران غلطیده بر کوه های بلند.

شاید آنجا آن پیوند ثمر یابد و شاید آنجا درختی سر برآورد از خاک و من آرام در پناه آن درخت روزگار ناتوانی خویش از رفتن بر بلندای کوه در پی نور را سپری کنم.

روزگاری که دیگر توان آن ندارم که پنجره ای بگشایم بر افق های بی کران و بر نور….


محمد تاجران

آذر ماه ۴۰۲

Tuesday, May 23, 2023

بر بلندای زمین




بر بلندای زمین، 

بر بلندای زمین، جایی که افق نگاهت را انتهایی نیست بر امتداد کوه و دریا.

کوه و دریا، مأمن آب و سنگیکی نجوایت را طنینی می افکند و آن را فریادی میسازد بر صورت خودت و دیگری همه فریادت را در خودفرو‌میخورد و حتی از آن نجوایی هم تو را باز نمیدهد از همه فریادت.

و من اینجا نشسته ام، در برابر آن دو، در برابر آن فریاد ساز نجواها و آن خاموش گر فریاد ها.



گویی همه زندگی و سفر میان آن دو معنا می یابد که به گاهی بایستی نجوایت را فریادی سازی بر روی هر اهریمنی و به گاهی فریادترا فرو‌خوری و آرام اما پر آشوب به تماشا بنشینی که شاید گاه موج شدن فرا رسد، گاه فریاد شدن.

و باز تو بر آستانه آسمان در انتظار نشسته به تماشا، به تماشای فریاد و سکوت.

به تماشای افق، افقی که هر آن دو را در خود دارد و بازتابی است از خودت.

آنجا در آن دوردست خود رو را به تماشا نشسته ام