پست
این روزها کماکان منتظرم. مدت طولانی هست که اینجا توی سهر ساکن ام و در حال تجربه ابعاد متفاوتی از سفر . توقفی ناخواسته و طولانی که گویا در پشت این توقف حکمتی بود و زانویی که گویا آسیب دیده بود و خیلی متوجه شدت اون نبودم وفقط فکر میکردم آزرده است و کمی دردناک.اما این استراحت ناخواسته و میل عجیبم به هیچ کاری نکردن که برای خودم هم جای تعجب بود. اما گویا لازم بود و کم کم بایستی به فکر حرکت باشم. هنوز ویزای اروگوئه نیومده ولی دیگه واقعا میل به حرکت دارم و رفتن و جاری شدن. توی این مدت تا تونستم کافه رفتم، تو شهر قدم زدم، خوابیدم و آشپزی کردم، معاشرت کردم و فکر کردم….یه وقتهایی خیلی بهم چسبید هیچ کاری نکردن و تنبلی کردن ولی دیگه بسه و حداقل تا شش ماه میتونم حرکت کنم بدون موضوع خاص پیش بینی شده ای ، هر چند که تو سفر هر روز بایستی آماده هر اتفاقی بود و پذیرفت هر آنچه در راه است. اما فعلا و الان رو همین کافه شلوغ و جذاب رو عشق است و قهوه که فنجون خالیش پیش رومه و همهمه مردمی که نجواشون لای موسیقی کافه ترکیبی از زندگی رو برام بوجود آورده و نورها و رنگهای کافه….عکسهایی از ازدواج هایی که شاید الان حتی فرزندی از اون هم باقی نباشه و تماشای گذر زندگی. ومنی که اینجا اینور کره زمین نشسته ام به انتظار ساعتهای پیش روکه بگذرن و منو برسونن به ته زمین….جایی که که اگه بلند داد بزنی پنگوئن ها جوابت رو خواهند داد.
No comments:
Post a Comment