درخت
توی دوران دانشگاه ، همان بازه زمانی از زندگی من در اواسط دهه هفتاد شمسی که فضاهای اجتماعی ایران خیلی بسته ومحدود بود، در یکی از دره های مشهد به نام کردینه یه تک درخت بود. اون سالها توی ایران و مخصوصا مشهد فضاهای زیادی برای معاشرت وجود نداشت و مثل الان پر کافه نبود که بخوای ساعتهای روزت رو اونجا بگذرونی و اون تک درخت گویی تنها معبد و میعادگاه من بود که روزهای سه شنبه با دوچرخه میرفتم اونجا به دیدار گویی دوستی. وجود اون تک درخت در وسط آن دره و بدور از همه باغها برای من گویی موهبتی بودکه همه تلاشم رو داشتم که قدر اون دوست و اون خلوت رو بدونم.
اما در بکی از سه شنبه هایی که رفتم اونجا با تنه بریده اون درخت ، اون دوست و اون هم کلام صبور روبرو شدم. بهتم زده بود و حتی باورش هم برام سخت بود. اون درخت نه در باغ کسی بود و نه سر راهی و نه مزاحم کسی…حتی چوبش هم مورد استفاده کسی نبود که ماه ها بعد که از اونجا رد شدم کماکان افتاده بود در کنار تنه اش.
اونتنها اونجا بود، صبور و مقاوم و همه سیلابهای هر ساله رو گذرونده بود.
اون آخرین سه شنبه ای بود که به رسم روتین ام اونجا میرفتم، آخرین سه شنبه ای که همه راه برگشت برایم پر بغض بود و آخرین گفتگوی من و اون درخت و اشکهایی که پای تنه بریده اش ریختم.
فکر کنم سال ۷۴ بود با ۷۵ و سالها از اون داستان گذشت و من در حسرت اون سایه و نجوای شاخ و برگش.
حدود ۱۰ سال بعد بود که تصمیم به سفر گرفتم تا ادامه زندگی ام در حرکت باشم و جاری. انگار وقتی در نقطه ای ریشه میکنی، هر چند مقاوم و صبور، هر چند تنها، باز از زخم تبر انسانهایی که ایستادگی را بر نمیتابند در امان نخواهی بود. تصمیم گرفتم که نه مثل درخت که همچون آب زندگی کنم، جاری و روان.
اما آب هم آنجایی معنا می یابد که درختی را سیراب کند، آنجایی که زمینی را سبز کند و ریشه هایی رو مرطوب کنه.
شروع کردم به کاشتن، کاشتن درخت در جای جای دنیاوگفتگو با بچه ها در مورد اهمیت درختان در زندگی موجودات روی زمین.
آنچه که همه این سالها به دنبال اون هستم، ایجاد علاقه و عشق به درختان است در دل و جان کودکان.
در رویاهای خودم برمیگردم به همون سال های ۷۴ و ۷۵. به همون آخرین سه شنبه و به ساعتهایی قبل از آنکه برسم پای اون درخت بریده شده. به اون لحظه ای که مردی با اره برقی اش کنار درخت ایستاده بود و داشت اون رو ورانداز میکرد که از کدوم طرف درخت رو به زمین بندازه. اگه توی همون لحظات تماشای درخت، پرنده ها رو دیده بود، لانه اونها رو دیده بود و تصویر جوجه های اون پرنده ها رو در اون لانه لای شاخه های درخت دیده بود، اگر به ردیف مورچه هایی که از تنه درخت بالا میرفتن دقت کرده رود و یا حتی اگر نجوای باد رو شنیده بود لای شاخه و برگ اون درخت،
شاید دستش به بریدن تنه اش نمیرفت. تنها لازم بود که کمی عشق میداشت که عشق دریچه های وجود انسان رو به تماشا و دیدن باز میکنه، به دیدن ارزشها و اگر اون مرد با اره برقی تنها لحظه ای اون ها رو میدید و اگر ذره ای عشق میداشت.
و این سالها و در جریان سفر و زندگی، همه آنچه به دنبالش ام، نشان دادن همان لانه پرنده و ردیف مورچه ها و نجوای باد لابه لای شاخه های درختان است به کودکان.
شاید روزی و هنگامی که اره و یا تبری به دست گرفتن، لانه پرنده ها رو ببینن و ردیف مورچه ها رو و نجوای باد رو بشنون.
No comments:
Post a Comment