مرگ
توانِ زیستن مرگ در همه لحظات زندگی چوندریچه ای است رو به نور و شادی. و توان دیدن. نیستند اما، رفتن به سوی حتی هر آن سرابی ما را به حرکت وامیدارد که سراب از آن کُشنده است که بر آن امید و دل میبندیم. نه امیدی است و نه دل بستنی به سوسوهای کورسو نورهای پیش روته در اقق که آنها تنها بهانه ای اند برای حرکت، برای رفتن و جاری شدن. برای کندن ما از بند های پشت پا و هر آنچه که ما را سخت میکشد به پس. و اما همه این اندیشه هم خود بازی است و تنها توجیهی برای جاری زیستن و قرار داشتن در میانه هر آشوبی دادن ها بزرگترین هراس آشوبهایند و آنکه جاری است حتی در پی سرابی، از دست داده است به اختیار هر آنچه دست سخت روزگار شاید بخواهد از او بگیرد.
فروردین ۱۴۰۵
No comments:
Post a Comment