یاران
یاران مرا عذری است همه نابودنم، همه شیدایی ام.
مرا نه میل است رنجتان و آن دل آزردگی که همواره تحمیل کرده ام.
به سر شوری و به دل سودایی دارم و آنچنان مهر و عشقی که همه یار بینم و در همه احوال خوانمش.
مرا سخت می آزارد رنجهایی که در پشت سر بر دل دوستانم گذاشته ام و رفتن های بی محابا و مدامم.
اما آنچنان بی قرارم و شیدا که با هیچ قرار نگیرم و آرتم.
هر قراری و هر مأمنی گویی بر من حرام است و باز نجوایی مرا میخواند و به حرکت مجبورم میکند و حرکت مدام …این محتوم زندگی من.
همه لحظات آگاهم و جاری ام و به آنگاه که در پی مأمنی و آرامگهی به لختی مینشینم، گویی همه زندگی و هستی مرا به رفتن و جاری شدم وامیدارد.
گویی قراری نیست بر من، قراری و آرامی.
گویی اینچنین زادت شده ام که جاری باشم و روان ، همچو آبی که ماندنش مرگ زلالش است، و ابری که سکونش مرگ است ابر را، هر چند که باران میشود و باز خود دلیلی بر زندگی.
اما هنوز نمیدانم کجاست آنجایی که قرار است بارانی شوم و ساکن گردم.
گویی هنوز باید در دست باد رها باشم و مسافر.
نه آن درختم که ریشه کنم که آن دانه ام بر پشت باد سوار.
گاهی دلم قرار میخواهد و سکون و آرامش، اما گویی بهر قراری نیامده ام به این زندگی.
کرا بی قراری خود عین قرار است. گویی هنوز باید جاری باشم و این قرار من است.
No comments:
Post a Comment