Sunday, March 29, 2026

پنجره

پنجره

در پست پنجره به تماشا نشسته ام، آسمانی که شاید غمگین اما کماکان مملو است از شور زندگی، آسمانی آبی با ابرهای سفید. 

آن طرف در ایوان خانه ای فرفره ایست هشت رنگ که در باد میچرخد و انگار چرخ حیاتست و زندگی که به حرکت وامیدارد، کماکان مملو از رنگ و پویا. 

آنسو‌تر در لب بامی خطی از کبوترها نشسته اند و مزمزه میکنند هوای بهار را در لابلای پرهایشان. 

همگی با هم میپرند و بر لبه بامی دیگر مینشینند، اما هنوز پر از هیاهویند. 

پنجره های ساختمان روبرو که هفته هاست باز نشده اند و از پس آن پرده های خاکستری مدام کشیده شده شان هیچ نوری به بیرون نمیتابد، نه حتی در شبهای تاریک و پر هیاهوی این روزهای شهر.

شبهایی که مدام صدای مهیب انفجار است و ستون هایی از دود که به آسمان میروند و در این میان هستند امیدهایی و جانهایی که فدای سیاهی اندیشه حاکمانی میشوند که هر آنچه باشدشان، آنها را مهری و عشقی نیست، نه به این مردم و این سرزمین و نه به خاک آن و تنها عطش سیری ناپذیرشان از قدرت را تجربه کرده ایم و بس.

حاکمانی که در همه لحظات دشوار زندگی مردمانشان را تنها گذاشتند و برای جان آنها قبمتی و ارزشی قائل نبودند.

روزهای دشوار جنگ است، روزهای جنگ میان دو‌سیاهی، دو ظلمت و دو اهریمن و اما همیشه نور از تقابل دو تاریکی سربرآورده و باز هم من در پشت این پنجره کوچک در ابتدای بهار به تماشا نشسته ام امید را، به شکفتن و رویش نور و به زایش خاک این سرزمین.

فرفره هشت رنگ از حرکت ایستاده بود به لختی و اما باز در حال چرخیدن است و رنگهایش در هم تنیده میشوند و کبوترها همچنان از بامب به بام دگر کوچ میکنند، گویی آنها هم به انتظار نشسته اند زایش نور  و آغاز بها ر را بر این سرزمین.

۱۶ اسفند ۱۴۰۴

تهران

No comments: