Thursday, May 19, 2005

پر از نگفتنم . پر از ناتوانی از گفتن .درونم فریادی است و من تنها سرپوشی بر آن فریاد . پر از خواهشم .
تیغ آفتاب تنم را سوزانده است . اما من همچنان می روم . لبانم خشک است و آبی نیست اما باز هم خواهم رفت .شاید در این حوالی درختی حتی خشک باشد و یا تکه سنگی گنگ که بتوان بر او فریاد کرد .
زندگی چون همیشه جاری است و زمان بازیگوش در حرکت .لحطه ای تند و دمی کند اما همچنان جاری و پیو سته .نمی دانم چند نفر از مردم این شهر نبض ساعت دیواریشان را می فهمند ؟ ضرب آهنگی که حاصل ضرباتی است بر تنه زندگی ..........حتی در اینجا هم نمیشود فریاد کرد

Sunday, April 24, 2005

تنها صداست که میماند . نه ببخشید تنها صاحب صداست که میتواند بماند و نمایان شود .
انسانها خسته تر از همیشگی پوسیده شان در جستجوی خود های فراموش شده و دست نیاقتنی شان در وجود دیگران اند . گوشهانیستند که میشنوند و اصلا مهم نیست چیزی که میشنوی حتی حواس دیگر نیز چندان اهمیتی ندارند . اما چشم این وسط یه چیز دیگر است . حتی میتواند گوش باشد میتواند قلب باشد و ......امان از این چشم با این همه توانائی . کمتر حسی را در انسانها دیده ام که فعال باشد جز چشم و بینائی و کمتر چشمی را دیده ام که صادق باشد و یا حداقل وظیفه اش را که دیدن است به درستی انجام دهد و بتواند ببیند . ای کاش انسانها به بقیه حواس خود هم کمی می پرداختند .
**********************************
Only the voice remains forever.
No I am sorry, just the owner of voice remains and to be showed.
Humans are more tired of their rotten eternal bodies search for their forgettable and remote internal part of self in the others,
There aren’t ears which hear the voice,
Even other senses aren’t much important,
But eyes are another things which can be important,
It can be heart or ears …………
But eyes with all of their abilities.!!!!!
I have seen the less sense in human to be much active such as eyes and sense of sight,
But I saw the fewer eyes to be truthful and honest and at least do its duty right by seeing and can see everything.
I wish people take care to their other senses, just a little.

photo : mohamad tajeran Posted by Hello

Monday, April 11, 2005

جستجو کردن , شناختن و حرکت کردن .حرکتی مدام در جریان زندگی و تو ناگزیری از آموختن و تجربه کردن .
تجربه تو از آن توست و تجربه من مال من .
همیشه جستجو کرده ام , راهم را و مکان امن درونم را و در این راه بسیار خطا کرده ام .هنوز خستگی به جا مانده از اشتباهات بر دوشم است , هنوز بازتاب خطاهایم مرا به چالش میکشاند .
من ناگذیر بودم از خطا کردن که در حال آموختنم .شرمسار نیستم از خطا هایم اما نگرانم .....نگرانم از اینکه خطاهای من مال من نبود و بازتابشان دیگران را هم فرسوده است و من غمگینم از رنجی که بر آنان روا داشته ام
ناتوانم ....ناتوانم از جبران آن رنج . چگونه میتوانم لحظات سخت و رنج آوری را که بر دیگران تحمیل کرده ام جبران کنم .
تنها باری که بر دوش میکشم بار این رنج است و چه قدر سنگین است .
*********************
Looking for something, knowing and moving,
Constant movement in the flowing of your life.
You have to learn and have experience about everything.
Your experience is for you and my experience is for me.
I always search for my way and my inner security part of myself
And I make mistake much in this way.
Yet I can feel tired of my previous errors,
Yet reflection of my previous errors challenge with me.
I have to make mistake because I want to learn.
I never feel shy of my mistake but I feel worry ………
Worry because there weren’t my mistakes and their reflections hurt others
I feel sad for the suffers that I have committed toward them,
I feel debility ….. Debility for compensating this suffers.
How can I compensate difficult and torturing moments that I imposed to them?
This is only the load of this torture that I always have on my shoulder and how heavy it is.

Saturday, April 02, 2005

بایستی بود . همیشه باستی بود .
این چیزی که همه میخواهند اما واقعیت چیز دیگریست وتو در حال حرکت هستی. حرکتی پیوسته و رفتن جزئی از توست .همیشه سعی بر آن داشته ام که بودنم کامل باشد حتی اگر برای زمانی کوتاه است .
زمانی که هستی و بی پروا بودنت را به حضور دیگران می آوری گوئی فصلی از بودنی جاویدان باز کرده ای .
اما جهان در گذار است و فصلها نیز از پی هم میگذرند و بایستی رفت .
همه ما بایستی پذیرای گذر فصلها باشیم
همه ما بایستی ایمان بیاوریم که در این جهان تنهائیم و تنها یک نفر همیشه جاویدان بودنش را نثارمان کرده است .
**********************************
It is obligation to be alive,
It is always obligation to be alive,
It is something that every one wants it,
But reality is another thing,
And you are moving,
Continued movement and this moving is one part of you.
I always try to have complete existence even for the short time,
When you are alive and you show you existence courageously to others,
It is such as permanent existence.
But life is flying and world changes,
Seasons also pass constantly,
It is obliged for you to go,
All of us should be accepted passing seasons,
All of us should be believe that we are alone in this big universe and just one person always sacrifices its permanent existence to us.

Tuesday, March 22, 2005

سالها در گذارند . سالها ماهها روزها و ساعتها از پی هم می گذرند و باقیمانده ای نا چیز برایت خواهند گذاشتمهم نیست آنچه می گذرد مهم نیست که چقدراز آن گذشته است و چه قدر باقی مانذه است . بلکه مهم چیزی است که از آن گذر به دست آمده است .لحظه ای تآمل به درون خویش و به گذشته می تواند احساسی ورای بودن به تو دهد یا تو را از بودنت شرمسار سازداین هم مهم نیست حتی اگر تو را شرمسار سازد باز هم مهم نیست . مهم اینست که اکنون از آن توست و شاید فردا . روی فردا نمیتوانی زیاد حساب باز کنی که شاید نباشی اما مسلمآ اکنون از آن توست و تو میتوانی به لحظه ای که در آنی همه چیز را تغییر دهی . پس اکنون
را از دست مده
*************************

Hours are passing……. years, months and days too?
Hours pass one by one and they will leave little for you.
What passes, how much has passed or left are of little importance; But what you’ve got through is important.
Thinking to your inner spiritual life and the past can give you a sense of being and even beyond your being, or it may makes you shy of your being, but it is not important, too.
What’s what is that today is yours and perhaps tomorrow…
You can’t rely on tomorrow because you may depart this life.
But today is surly yours, you can change everything in the moment you are in…
So try not to lose it

Tuesday, February 08, 2005

Saturday, January 29, 2005

مدتهاست زمستان آمده . برف باریده و کوهها سپید پوش بزم ابرهایند
رودها جاری از جوشش پر رنگ چشمه سارها و خروشان و هلهله کنان این بزم .
برف باریده ... سرمایش را با تمام تنم احساس کرده ام اما هنوز باورش ندارم .
در من گوئی فصلی به جز بهار نیست که در زمستان هم سرمست سبزی درختانی ام که در پی زمستانند .
حتی در این سرما هم آواز پرندگان را می شنوم .
باد نجوا میکند .... گاهی سرد و گاهی بسیار سرد
شاخه های عریان درخت در هم می پیچند و هم آغوشیشان نوید بهار میدهد...نوید تولد ..نوید شور و عشق

********************

It’s a long time that winter has come.
It has snowed & the mountains are wearing white clothes in clouds feast.
Rivers are flowing due to roaring spring; they are flowing cheerfully in roaring springs feast.
It has snowed…I fed its cold with my whole being, but I cant believe it yet.
There is no season in me except spring; in winter I feel joyful from the green trees that are behind winter.
I even hear the song of birds in this coldness.
There is a draft of air.
Sometimes it is cold and sometimes very cold.
The bare branches of tree get twisted.
Their union gives the message of spring, message of birth…and message of enthusiasm.