Tuesday, March 28, 2023

یاد عباث


یاد عباث

گاهی لحظات آنچنان هجوم سنگینی دارند که همچو آواری اند به جا مانده از سالهای دور دور بر پیکره نازک و نحیف خاطرت.

گویی سنگینی درختی است افتاده از طوفان بر شانه نهالی کوچک و او تنها در اندیشه آن درخت است، در اندیشه ریشه هایی که درآستانه از خاک جْستن اند، و از خاک برآمدن ریشه مرگ درخت است.

ریشه ها جوانه نیستند که جْستن شان نوید زندگی دهد، ریشه ها را زیستن پنهان و در خاک بباید تا زندگی جریان یابد.

خاطراتت امروز همچون همان درخت افتاده بر شانه ام نشست، سنگین و بی محابا و ورای توان من ، اما امید، امید به آنکه این بارسهمگین را بایستی کماکان حفظ کرد تا ریشه ها در خاک بمانند برای روزی…

چه بغض سنگین و دردناکی است نبودنت در این روزهای دشوار سرزمین و خاطرت همچنان زنده و سنگین نفس میکشد و یادآور میشوندمرا که روزی دوستی بود به غایت دریا که برایم پاهای پرتوان آرزو میکرد.

روزی دوستی بود که مشتاق دیدن بود و سفر و رفتن.

آنچنان مشتاق که خود رودی شد بر دامنه های هیمالیا و ذرات وجودش در پهنه گسترده آن سرزمین مقدس جاویدان گشت. 

چقدر امروز دلتنگ تو ام عباث و چقدر جایت خالیست.

محمد تاجران

هشتم فروردین چهارصد و دو

برزیل

Thursday, December 22, 2022

موسی و نیل

موسی به نیل سپرده شد و در دامان فرعون زمان خوبش پرورش یافت و به گاه حادثه، نیل به حرمت دایگی فرزندش از حرکت ایستاد و دالانی شد امن بر گذر او.
حکایت موسی و نیل حکایت ما مردم این سالهای این سرزمین است که جنگ دایه ما بود. گلوله و مرگ و اندوه همه خاطرات کودکی مان و خود آن گلوله ها به ما گذری امن بدهکار است ، گذری از زندان فرعونیان به ساحل امن آنسوی نیل.

Sunday, February 06, 2022

چونان نابینایی ام


چونان نابینایی چراغ به دست حیرانم در میان انبوه بینایان، مملو از حسرت و رنج. چراغ ام نه از نمایاندن راه است به بینایان که خود سرگشتگی میاموزم و از آن روی چراغ در دست گرفته ام که خیل بینایان مرا گمراه نسازند ‌و از راهم به بیراه نبرند.
سالهاست آنچنان سرگشته و پرشورم که هماره سرم سودای عاشقی دارد و بر تن ردای قناعت و‌ کم‌نیازی دارم. اما همراهی و‌همنشینی خیل بینایان آنچنان ترسی به دلم و وهمی بر اندیشه ام انداخته که گویا هیچزمان خود را نزیسته ام.
مرا حسرتی است بی پایان تنهایی ‌و‌خلوت و همنشینی با دلم و اندکی دوری از هیاهوی جانفریب این شهر پر سودا که مرا سودایی دگر است و دگریست بر دل. مرا با هیاهویتان کاری نیست و چراغ ام هم نه از نمایاندن راه است به شما!! بگذارید دل خوش دارم به نوری که خود نمیبینم و راهی که تنها نجوایش را میشنوم. چراغ ام نه از بهر شماست که خود فریبی است دلم را آنگاه که نیازش است عقل و منطقی وگرنه مرا بهتر آنکه دل روشن دارم، چراغ از بهر دیده نیازم نیست...

Friday, February 05, 2021

روزگاری راسپری میکنیم


روزگاریراسپریمیکنیممملوازحسرتومرگ،مملوازترسوناامیدیکهچنانسختوسنگینسایهافکندهبرپیکرهدردناکسرزمینمان.

ازهمانروزهاییکهبهیاددارمزندگیام‌تنیدهبودبامرگواندوه،روزهایکودکیکه‌بایستیسرمستوخوشبهامیددستانپدرومهرش،روزگارسپریمیکردم،تاتیهایکودکیامهمراهبودبابغضواندوهوشیونمادریکهآنچهبرایشبهجاماندهبودازمرگهمسرش،دوپسربچهبودودختریکهبایستیبهتنهاییانتظارزایششرامیکشید،درسرزمینیغریبوتنها.

هنوزبرایمنمرگمعنایینداشتوتنهامبهوتبغضواشکمادربودمبیآنکهبرایشتعریفیداشتهباشمدرذهنکودکام.

سالهاگذشتودرختسیبپیرخانهمانهممردوازاوتنهاتنهایبریدهدرگوشهباغچهحیاطخانهمانباقیماندوبهتوحیرتمن،اندوهیکهبراینخستینبارداشتم‌تجریهمیکردم.

آنروزهابودکهمعنایمرگراشروعبهفهمیدنکردمواولینفقدانزندگیامراتجربهکردم،تلخوناگوار....روزهاییکهبااشکسپریشدبرپیکرهبیجانبهجاماندهازدرختم.

زماندرگذاربودوزندگیجاریومنهمپایدرراهینهادهبودمکهمملوبودازخطرواتفاقودوستانیکهدراینراهازدستمیدادم.

خنوزپربهتوخیرتبودمازهمهاینفقدانها...عباثرارودخانهگرفت،مهدیراشکافیخیکوهوناصرومرتضیرابهمن،نادرفقطبیستوچهارسالشبودکهدرخوابمُردوعلیراتصادفگرفت،اماکماکانزندگیجریانداشتوجاریبود.

بهروزهاییرسیدهامکهدیگرمرگ‌بخشیازواقعیتزندگیشده،روزهاییکهمملوازدستدادنومرگاستوخواهدبود.

امامنکماکانزندگیرازیستکردهام،کماکانمملوازامیدموزندگی.

دیگرمهم‌نیستتعدادروزهایباقیماندهاززندگیکهآنچهمهماستتعاملمنباروزهایدرگذارآناست.

روزهاییکههنوزمیتوانندمملوازعشقباشند،مملوازامیدوساختن،روزهاییکههنوزمیتوانندبهجاودانگیبیانجامند.

بهمن۹۹

Sunday, January 12, 2020

زمین مست، آسمان مست و من دیوانه و شوریده

زمین مست، آسمان مست و من دیوانه و شوریده در آن چرخ زنم‌و هو‌کشم و های کنم، چون کودک از این بام بر آن‌بام شوم. از این دشت بر آن کوه شوم، از آن‌کوه به دریا شوم و شادان پی آواز چکاوک بر آن‌سنگ‌شوم. همان‌سنگ که بودش همه عمر درختی به کنار و یار و رفیقش.
درختش به آواز بود و نگگاهی به یارش، به آن‌سنگ‌صبورش که بودش همه عمر کنارش.
سنگ از پی دانستن آن مستی و شور و آن آواز و آن دل که بودش همه شور. دار از پی دانستن آن غم که بودش همه عمر به سنگش، به آن‌یار صبورش.
سنگ را بود همه روز نگاهی، به خورشید  و به ماهی که بودند به راهی در آن آسمان سیاهی که شبها بود گذرگاه شهابی.
او در حسرت آن ماه که میرفت از آن سو به این سو، در حسرت آن مرغ که میخواند بر شاخ درختش در بر یارش و باز میجهید از این شاخ به آن شاخ و به پرواز از این دار به سویی که نبودش هیچ درختی به نگاهش.
از آن روز که بودش خاطره ای به یادش، تنها بود و خموش در آن عمر درازش. نه یاری نه آواز و خیالی، نه پرواز و نه فریاد که بودش همه عمر سکوتی و صبوری بر آن تنهایی که بودش در آن دشت فراخش.
سنگ را نبودش خیالی جز از آن تنهایی و سکوت که نبودش همه عمر به جز آن چند مرغ مهاجر که گهگاه بر او‌گذشتند و نشستند به لختی و باز پریدند و نماندند به روزی.
سالها از پی هم رفتند و‌گذشتند و آن سنگ تنها و صبور به عادت گذران کرد و‌دلخوش به همان رفتن ماه، لحظه کوتاه نشستن با آن مرغان مهاجر و آن سنگ‌شهابی که حتی نبودش هیچ‌کلامی.
تا آنکه به روزی مردی بر آن‌سنگ‌گذر کرد، بر آن خیره نظر کرد و دیدش تنها به آن دشت و بنشست کنارش و به او‌گفت همه رازش ، همه رنج که بودش به دل و هیچ نبودش یاری و رفیقی که به او گوید از آن درد که بودش.
شب شد، ماه آمد و باز بر آن سنگ بتافت، سنگها در سفر خود از آن سو به سویی دگر از آسمان شتافتند و آن مرد بود و آن سنگ.
سنگ‌شادان از آن‌شب که بودش یاری به کناری، بی اندیشه فردا که آن مرد به راهش راهی شود و باز تنها شود و ساکت و آرام.
او را بود به عمرش تنها شبی که بودش رفیقی به کناری و کلامی که بودش پر از شکوه و آهی. اما باز بودش رفیقی که داشتش تکیه به آن سنگ.
ماه رفت و خورشید داد سلامی، از پشت آن کوه که بودش همه عمر در آن دور، در آن سوی آن دشت فراخش.
دل داد به غم ، که یارش را بود سودای رفتن به راهی که از آن نامده بودش هیچ سواری.
آن مرد که برخواست، نگر کرد بر آن سنگ و به آن دشت فراخ، بشنید آواز چکاوک که میخواند و نبودش هیچ‌پناهی .
دست به انبان به در کرد سنگ سیاهی و به دستش زمین را پس زد و خاک به در کرد.
نگاهی به سنگ کرد و‌گفتش همه رازش، از آن‌سنگ‌سیاهی که نهادش در آن خاک و بر آن ریخت کمی خاک.
سنگ راگفت که دگر نیست تنها در آن دشت فراخ که باشد به روزی یاری به کنارش و برفت بر پی راهش، همان راه که هیچش نامده بود هیچ سواری به سویش.
سنگ تنها شد و آرام اما نه دگر غمگین که بودش امید به خاکش و نگاهش بر آن خاک و به یاری که بودش در اندیشه جستن.
آسمان تافت و غرید و فریاد بر آورد، بارید و خروشید بر آن سنگ و آن خاک به هم زد.
سنگ را اما بود همه عمر به یادش از آن غرش و فریاد، از آن تندر و باران خروشان و‌نبودش خیالی به جز آن مرغ مهاجر که نبودش پناهی.
ابرها برفتند و خورشید باز بتابید، مرغان مهاجر نیز برفتند و سنگ تنها شد و آرام دگر بار در آن دشت فراخش که نبودش هیچ یاری به کنارش.
خاک بر هم خورد و بر آشفت، آن ساقه برآورد سر از آن سنگ سیاه و داد سلامی به خورشیدو به سنگ که بودش چون دایه کنارش.
سنگ آشفت و خروشید، داد فریاد و دگر بار شد آرام و بنشسته کناری داشت نگاهی بر آن شاخ و بر آن برگ که میجست و میرفت به بالا، به بالا و به بالا تا که شد سایه بر آن سنگ ز خورشید و ز ماهش.
آن مرغ مهاجر که بودش همه عمر تنها نگاهی و‌کوتاه گذاری بر آن سنگ، به یکباره بر او‌کرد سلامی و به همراه یارش بر آن دار لانه بکرد و‌ماند کنارش.
چکاوک ، همان‌مرغ پر آواز که گاهی بر آن سنگ میخواند به لختی، بودش همه روز کنارش و به شب بنشسته بر آن شاخ به امید خورشید میخفت و نرفت دگرباره ز پیشش.
سنگ را بود شوق به فریاد ،اما ترس از آن روز که دگر باره نباشد آن یار کنارش.
دار اما به شادی، به شور و به مستی که نبودش یادی از آن روز که او را نبودش یاری به کناری.
او را بود همه عمر دوستان به دورش، چکاوک به آواز و آن مرغ به شورش و آن سنگ چو دایه هماره کنارش.
اما سنگ را بود کوته ایامی از آن عمر درازش که مرغان و‌چکاوک بماندند کنارش  شب و روزش به آواز و به بازی.
ساکت بود و خموش و او را بود غمی سخت درونش، که مباد آن روز که یارش که بودش سایه ز خورشید و زماهش ،برود جای دگر و نباشد بیش کنارش.
بود به روزی که خورشید برآمد از پشت آن کوه که بودش در پس آن دشت فراخش.
به آن خیری نظر کرد، به آن، به خورشید، همان سنگ تابان که میتافت بر او همه روزش، اما هیچ ندیدش که یارش بود سایه بر آن نور، بر آن هرم و بر آن سنگ خروشان.
شب شد، خورشید برفت در کف دشتش، همان دشت فراخش و ماه بر آمد از آن سو، همان سو که بودش کوهی به نگاهش، باز ندیدش.
مرغان به آواز بودند و‌چکاوک به شورش، نبودش اما خبری ز مهتاب ، که بر او بود سایه آن یار که بودش چون پرده حجابی بر نور ماهش.
سنگها در سفر خود شتافتند از آن سو به سویی دگر از آسمان تاریک و باز سنگ را نبود فرصت دیدن،  نه حتی ارسال پیامی به آن سنگ شهابش.
او را بود شاخه های درختش چون پرده ای از شب که میبست به ره چشمش فرصت دیدن، دیدن خورشید و‌ماهش و آن سنگ‌شهابش.
بودش همه روز اندیشه شب و‌ به شب امید به فردا و‌خورشید و مرغان مهاجر و چکاوک که باشمد به خواندن، به مستی و به راهی که نباشد آن را هیچ تمامش.

آبان ماه 98