Monday, September 27, 2004

Sunday, September 26, 2004


derakhtan Posted by Hello
photo : mohamad tajeran
درختانی اینچنین فتاده بر خاک روزگاری سرمست از بلندی خویش سر بر آستان آسمان سائیده اند
................................. بر خورشید فخر فروخته اند و بر باد تازیده انداما
باد همچنان میوزد
خورشید همچنان میفروغد

madar Posted by Hello
photo : mohamad tajeran
عكسشو بدليل اعتراض دوستان برداشتم . بعدا لينك ميزارم واسه عكس
photo:mohamad tajeran
. از پناهگاه 4000 حركت كرده بوديم و تقريبا تو 4300 بوديم

من ته تيم بودم كه احمد آقا منو صدا زد و گفت اون پائين يه چيزي هست بورو ببين اون چيه ؟
يه لكه آبي بود پائين يخچال دوبيسل . رفتم و به نزديك اون كه رسيدم متوجه يه كوله 15 متر بالا تر از لكه آبي شدم . تقريبا مطمئن شدم كه جنازه هموت زن امريكائي است
رسيدم بالا سر اون و ديدم كه اون به حالتي تو خودش جمع شده و وقتي بازش كردم چهره آسيب ديشو ديدم و بعد از چند تا عكس روشو با كاپشني كه تو كولش بود پوشوندم و خودمو به تيو رسوندم
تو برگشت بوديم كه ديدم محلي ها اومدن و دارن اونو حمل ميكنن پائين
نميدونم چه حسي داشته ولي فكر نمي كنم تو 4300 مردن حس بدي داشته باشه
اين حسو همه اونائي كه در گير كوهن دوست دارن
*************************************
I was at the end of team that Mr. AHMAD called me and told me there is something under there, go and see what it is. There is blue spot at the end of DUBIES glacier, when I went near there; I saw rack sack 15 meter upper that it, I was nearly sure that is the corpus of the American woman HEMLOT.
. I Arrived near her she was completely gather in herself when I open her I saw her injuries face, after taking some pictures I covered her face with the overcoat on her rack sack, and I went in to the team again, in the way of returning I saw local people carried her toward lower part of mountain, I don’t know what was her feeling but it shouldn’t be bad feeling to died in the 4300 altitude, this is good feeling for all people who are involved in climbing.
باز همان جاده
باز همان روستا
باز هم از کنار همان روستا گذر کردم . چراغهای ایوانهای رو به جاده شان همچنان پر فروغ است
اما هوا سرد است . سرد پائیزی
بادسرد پائیز سفره آنان را به درون رانده است اما چراغها همچنان می فروغند
شبی مهتابی است و از پنجره کوچک چوبی شان ماه به درون است و روشنگر سفره شان
بر سر سفرشان همان حضور و گرمی و شور است و ماه بر سر آنان
دیوارهائی از خشت و کاه و ستونهائی از چوب . سقفی از چوب درختی شاید از سالیان دور
آن بار متوجه ستونهای بر افراشته از چوبی که سخت در ایوان ایستاده اند نشده بودم
نمی دانم چه دارد این چوب و خشت که مرا همیشه ستایشگر خود ساخته است
حصاری پر مهر و پر گذشته از خاک و کاه و چوب همچون حفاظی بر گرمی سفره شان است و باد سرد پائیزی را به آن راهی نیست
باد پائيز سرداست و شب کوهستان سلطه گاه باد

Friday, September 24, 2004

زماني پاي در راهي مي نهي حركت به سوي هدفت تنها وظيفه توست
حركت مي كني و به پيش مي روي اما به جائي مي رسي كه بايستي انتخاب كني . تصميم بگيري و آنجاست كه نمودار مي گردد چه نگاهي به هدفت داري و آن انتخاب و تصميم توست كه معرف شناخت و جديت توست
تا تصميم نگيري و انتخاب نكني گذر نمي كني و نزديك نمي گردي گوئي در پشت پرده اي و از وراي آن آگاه نيستي
پس بايد پرده را پس بزني . بايستي تصميم بگيري و به عمق بروي به عمق راهت
اين انتخاب و تصميم نياز به جسارت دارد . پس بايد جسور باشي و نترس
ببين . بشنو . لمس كن و پس از آن جسورانه تصميم بگير و حركت كن
اصلا ربطي به راه و هدفت ندارد در هر چيزي از زندگي اگر جسارت نداشته باشي نمي تواني به عمق آن نفوذ كني
هر لذتي هر دريافتي هر شناختي در پي جسارتي است
پس بايستي جسور باشي
*********************************
When you enter in the relation just moving toward this goal is important,
You go straight forward and you reach in the place that you need to decide and choice.
In this part is really important to decide and here you can understand what view do you have toward your goal and this goal can be shown you understanding and you determination toward.
Until you don’t decide and choice you never moved forward,
And you never go closer it is such as you are behind the curtain and you don’t know anything of the other side of it.
So you should put the curtain away,
You should put away the curtain and go in to it,
Go in to the deepest part of your way.
This decision also needs to have enough courageous.
So to be courageous and don’t be frightening of it.
Listen and touch and then decide it courageously and move.
It isn't related to your goal and way.
In every part of life if you don’t have courage you can penetrate in the deepest part of it. Every joy and reception and every recognition comes after courageous.
So to be courageous.

damavand jebhe shomali Posted by Hello
photo : mohamad tajeran


photo : mphamad tajeran Posted by Hello

وارد جاده میشی و میری .....به روستا می رسی و تو یه خونه روستائی یک اتاق
واسه چند روز می گیری . خسته از سفر میری کمی استراحت کنی . دراز میکشی . اولین چیزی که به چشم میخوره چوبهاست . در دیوار سقف .....همه از چوبه خونه ای همه از چوب با صاحبی مهربون . حاج بابا سالها پیش خودش این خونه رو ساخته . اما فرقی نمیکنه که کی و چه وقت اینو ساخته و چیزی که تو رو درگیر کرده خود چوبه .اتاقهای چوبی تو رو به باغی میبرن که درختاش روزی شايد قسمتی از دکور اپن آشپزخونه ای میشن یا یه میز توالت یا .... نمیدونم آیا درختا از آینده خودشون خبر دارن ؟آیا براشون فرقی داره که ستونی بر سقف خونه ای پر از مهر و صفا پر از حضور بشن . سقفی رو سر مردمی مهربون و یا دکوری تو ویترین یه مغازه . تیرهائی چوبی باشن با میخهای زنگ زده که بارها صاف شدن و یه عالمه یادکاری که بچهائی که الان حسابی گنده شدن از دوران کودکیشون به جا گذاشتن رو سقف خونه ای زیر بارون سرد پائیز و حفاظی باشن واسه گرمای آدمای درونش ويا یه بازیگر خسته زیر نورهای رنگین ویترین هائی که یه عالمه چشم پر خواهش افسونشونو نظاره میکنن و لحظه ای از قضاوت اون چشما در امان نیستن . قضاوت رو رنگشون رو مدلشون و ...... و این وسط تنها چیزی که به چشم نمیاد چوب بودنشونه زنده بودنشون و دنیائی که توش پنهانه
انگار اصلا روح نداشتن اصلا زنده نبودن . انگار اصلا درختی نبودن با سایه ای رو سر زمین
نمیدونم زندگی با من چه کار خواهد کرد ؟
آیا یه تیکه از یه دکور میشم که هوس چشمای پر شرر را بر انگیزم ؟
آیا سقفی میشم رو سر آدمائی مهربون و حفاظی واسه عشقشون ؟
......................... شایدم یه تیکه چوب رو یه اجاق زیره یه دیگ
نمیدونم چی میشم و چقدر تو اون چیزی شدنم اثر دارم اما لا اقل میتونم آرزو کنم که ستونی باشم از یه سقف رو سر خونه ای پر از عشق

Monday, September 20, 2004

Sunday, September 12, 2004


bikarane abi Posted by Hello
photo : mohamad tajeran

لحظاتي بر حضور سرد جهان در پوشي سبز نهاده ام و در كنار آبي دريا به بيكرانه هاي هستي سفر ميكنم . امواج بر سنگها فرياد سفري طولاني سر داده و بودنشان بر پيكره سنگ ضربه اي و صدائي در پي آن . فريادي و خواهشي در پي آن . امواج همچنان بي تابند كه بي تابيشان ميراث هزاران ساله ايست از آب و باد و سنگ چه صبورانه ايستاده است و سنگيني ضربات را هنوز تحمل ميكند . روز به روز كوچكتر مي گردد و فرسايش حاصل از موج او را هنوز از جا نكنده است . گوش مي گيرم و از او ناله اي نميشنوم . زمزمه ايست . نجوائي است در اين ميان به دقت گوش ميگيرم از سنگ است نجوائي با موج است چونان نجواي گرم هم آغوشي در بن گوشي . آري سنگ آغوش امن موج است و دريا اينجاست كه آرام ميگيرد . باز هم خورشيد در انتهاي هستي خويش طبقات بلند ساختمانها را نشانه گرفته است . تلاطم دريا صداي آب بر سنگ هيجاني در من بوجود مي آورد و باز مرا به جريان وا ميدارد

Wednesday, September 01, 2004

.عمر پس و پیش سفر طولانی است و سفر کوتاه است
لحظه ای را میتوان تا ابد جاویدان کرد و عمری در لحظه ای میمیرد
لحظه ای را جستجو گرم که عمری به طول خواهد کشید و همیشه جاویدان است
شاید حضوری در پی آن لحظه باشد و شاید لحظه ای در پی حضوری و من خواهان آن حضورم
.............. سفر مرا به آن لحظه نزدیک میکند و آن حضور ولی افسوس که عمر سفر کوتاه است کوتاه
پس همیشه سفر خواهم کرد به اندازه همه لحظاتم و به اندازه هر آنچه درونم هست و به امتداد نگاهی که در پی آن حضور است
...... آری سفر خواهم کرد به همیشه

emtedad jadeh Posted by Hello
photo : mohamad tajeran
.بی انتهائی جاده همیشه مرا مجذوب خود ساخته است
انتهای غریبی که بر امتداد جاده استوار است چنان مرا به به خود میکشد که همچنان خواهان رفتنم .... رفتن رفتن به بی انتهائی جاده و این آغاز سفر است
بازتاب نور بر نشانه های راهنما آنان را نمایان میسازد . لحظه ای نور خاموش می گردد
.همه جا سیاه است . سیاه سیاه و دیگر هیچ نشانه ای دیده نمیگردد
از کنار روستائی گذر میکنیم
چراغهای خانه ها روشن است ایوانهای رو به جاده شان با نوری که از میان آنها آویزان است از دور نمایان است
سفره ای نانی وحضوری گرم
اما من فقط امشب آن را دیده ام ودیگر نیز نخواهم دید
باز تاریکی و سیاهی شب و بازتاب نور بر نشانه ها
خطوطی پیوسته که گاهی ونقطع می گردند امتداد راه است . پیوسته و گاهی منقطع
...گوئی در آن دور دستها خطوط دیگر همیشه پیوسته اند . اما آنجا که دیگر جاده ای نیست راهی نیست نشانه ای نیست خطی نیست
انتهای جاده میپیچد و در دل کوه گم میشود و من همچنان در حرکتم در امتداد جاده
***********************************

The extremity of the road , has always attracted me .
The outlandish end which is along the road , makes me so attracted , that I still want to go .
going ....going to extremity of the road and it is the begining of the trip .
The reflection of light on the road signs makes them manifest .
The light gets off for a moment ....
every where is black , just black and nothing else .
No sign is seen .
we are passing by a vilage which is porches with hanging lights opposite the road , are visible from distance The lights of the houses are on and a tablecloth witha loaf of bread in it and warm presense .
But I would never see it again .
There would be nothing else again eccept darkness and the reflection of light on the road signs .
There are some lines along the road , connected or broken .
The lines seem to be connected for ever in far aways .
Where there is no road , no way , no sign and no line .
The road turns around and gets lost in the middle of mountains and I am still going on along the road ....

Saturday, August 07, 2004

خورشید در انتهای هستی خویش بر طبقات بلند ساختمان رنگی گرم پاشیده است . سر شاخه های درختانی که پستی زمین آنان را اغوا نکرده و چشم بر بلندای آسمان دوخته اند سبزی گرم یافته اند .در این میان ستونهای برق نیز از این گرما بی بهره نیستند و جریان‌ شوری خاص در آنان دارد . دری باز بر پشت بامی سرد و پرده ای که خود را به باد سپرده است . گلهای سپید پرده بر توری هراس انگیز آن دوگانگئی سخت در من بوجود می آورد . شیشه های مشجر رنگ پریده و چرک خرپشته ها با چارچوب های زنگ زده شان بعد دیگری از هستی را نمایان می سازند . باز هم دو گانگی ...................... پرده هنوز می تابد و می پیچد و این پیچ و تاب بر دیوارهای سرد خرپشته تکاپوئی است بی پایان و بی فرجام .
لکه های نور به پایان خود نزدیکند اما پرده که محکوم به قوام بر میله ای آهنی است همچنان بی تاب است . او هر روز بی تاب است و روزهای بی تابیش پایانی ندارد .اما نه او نیز روزی آرام می گردد و آن زمانی است که از لکه های نور خبری نیست و گرمائی نیست .
آغاز زمستان او نیز آرام میگردد و خود را به میله های آهنی می سپارد . باشد که روزی بهار فرا رسد و دوباره درها باز گردند . دوباره امیدی برای تلاش و رهائی . نمیدانم اما گوئی سالهاست او همچنان تلاش می کند . از رنگ پریده و کهنگی آن به خوبی می توان فهمید . او هنوز امیدوار است به رهائی. رهائی در فصلی گرم .
خورشید در انتهای هستی خویش است . درختان نیز دیگر از آن بی بهره اند . تنها کوهی که در آخر زمین نمایان است گرم است و پرده همچنان بی تاب است .
*******************
Sun at the end of its existence scattered warm color at the long building.
Branches of tress which aren’t attracted by ground and just stare at the sky got a green warm.
In this way the electric column also get profit by having warm flowing in them.
Opened door with cold roof and curtain which moves by every breezing.
White flowers of curtain on the wire screen make frightening binary in me.
Light colorful windows and the flighty of sharp roof with rusty four wood shows me another side of world. Again binary………curtain still swings and this kinks and twists on the cold wall of sharp roof is movement which infinite and endless.
Spot of light are closed to its end…
But the curtain which is accused to fixed on the bare still to be impatience.
Everyday it is impatience,
And the day of its impatience endless.
But one day it will be calm and this is the day that there isn't any color or warm light.
At the first day of winter curtain will be calm and stick itself to the irony bare of window.
One day by coming spring door will be open and again there is hope for effort and freedom.
I don’t know it but it is such as struggle,
It is understandable of its pale color and oldness that it is hopeful to have freedom.
Freedom in the warm season.
Sun is at the end of its existence.
Trees are also to be portion less.
Just mountain at the end earth is clear and curtain is still to be impatience

Wednesday, August 04, 2004

امشب نيز درونم غوغائي است . شوري است كه شباهت به شاخه هاي درختي خشك در ميان باد دارد . شور زندگي در ميان مرگ . فضاي ميان دو درختم درختي خشك و درختي سبز نه اينم و نه آن . عريان شهوت انگيز شاخه هاي خشك مرا سخت به خود ميكشد . اما من سبزم و درونم سبز است .نجواي باد در گوش برگها آنچنان مرا از خود رها ميكند كه هيچ صدائي نميشنوم و چيزي نميبينم . درخت خشك صدايم ميزند و مرا به خود مي خواند ..................... اما من سبزم . چه بايد كرد ؟
امشب ماه كامل است و بر همه چيزمي تابد . اما هر چه مي نگرم شاخه هاي خشك سايه اي ندارند گوئي ماه بر آن نمي تابد گوئي اصلا او را نمي بيند. تاريكي وهم انگيزش سخت دلفريب است و شهوت انگيز ......... برگها همچنان نجوا ميكنند . چه غوغائي است درونم از اين نجوا ! آرام نشسته ام آرام در ميان دو درخت و به هيچ مينگرم . سايه اي از دور نمايان است . پيرمردي آرام به سوي من مي آيد . منتظر مي مانم . نگاهش خسته است و پر بيان و سازي در دست اوست .او نجوا ها را مي شناسد . از او ميپرسم
**********************************

Again to night I am full of passion which is simular to the branches of the dried tree in the wind .
Ecstasy over life in the middle of death .
I am space between 2 trees , a dry and a green one , I am not this not that .
The nakedness of dried branches is so lascivious that attracted me severely ....
But I am green and I feel green inside me .
The whispering of breeze in the ear of leaves relives me from myself that I can hear no voice and see nothing
Dried tree calls me and summons me to itself .....
But I am green . What can I do ?
To night is full moon and it shines on everything .
But as much I look , I see no shadow of dried branches .....
as if the moon does not shine at it ...
does not see it at all .
It is frightening darkness is so much charming and lascivios .
What a great passion in me due to this whispering .
I have sat down smoothly between the 2 trees and stare of nothing .
There is a shadow in distance ....
An old man walks slowly toward me .
I keep waiting .
His eyes are tired but meaning full .
There is an organ in his hand .
He knows the whispers .
I ask him .

Saturday, July 17, 2004


عكس از : محمد تاجران

سايه ها هميشه صميمي ترين همراهانند . تنها ارتباطي كه گذر زمان بر
آن راهي نيست و هميشه هست و هميشه هست و هميشه ...... حتي ؟

Sunday, July 04, 2004

خوب به اینجا رسیدیم که مرد و زن بازی جدیدشونو شروع کرده بودن و سرگرم بازی شون بودن . بی خیال اسم بازیشون چون اینقدر اون بازی بی مزه است که بهتره واسش اسمی نداشته باشیم .
گفتیک زن 20 سال هر روز یه تیکه از مرد کنده بود و حالا مرد یه حفره داشت که 7300 تیکه ازش کنده شده بود و مرد نمی دونست با اون حفره چی کار کنه . البته اون سالهاست که داره میبینه که این حفره هی داره بزرگ می شه . شاید اون اولی که متوجه حفره شده بود 10 یا 15 تیکه ازش کنده شده بود . ولی اون همونجور نشست و نگاه کرد تا شد 7300 تا تیکه و تازه به این فکر افتاد که یه حفره داره و خوب معلومه دیگه چی کار بهتر از پر کردن یه حفره ؟ خیلی فکر کرد . خیلی کارا کرد تا اونو پر کنه اما نمیشد . کوه رفت دوچرخه سواری کرد تنها شد . اما نه ! هیچ جور پر نمیشد . تا این که به این فکر افتاد که کس دیگه ای اونو پر کنه ! و خوب حفره ای رو که یه زن بکنه رو فقط یه زن میتونه پر کنه !! البته این نظر اونه آخه اون خیلی کتاب خونده و خیلی میفهمه پس حتما حق با اونه !!! خلاصه سر و کله یه زن دیگه پیدا شد . یه زن که خیلی دوست داشت بتونه یه حفره رو پر کنه !اصلا فکر می کرد اومده دنیا تا یه حفره رو پر کنه . اما اون واسه این حفره خیلی بزرگ بود . خیلی دوست داشت هر جور شده خودشو جا کنه !اما اون واسه حفره خیلی بزرگ بود ! راستی اونم خیلی کتاب خونده بود و خیلی میفهمید پس حتما حق با اون بود .خیلی سعی کرد و هر جور شده امتحان کرد . اول با دستاش ! دید نمی شه . بعد کله اش ! بازم نشد . پاهاش ! بازم نشد . یک دست و یک پا ! بازم نشد . خیلی فکر کرد تا به این نتیجه رسید که دستاش و پاهاشو با هم بکنه تو حفره .اما باز یک جائیش بیرون میموند !!وقتی اون داشت تلاش می کرد اون زن دیگه هم یادش اومد که ای بابا این حفره مال اونه ! و کسی نبایستی واردش بشه . واسه همینم شروع کرد به تلاش . حالا بازی شد 3 نفره .خوب همشون خیلی کتاب می خوندن و خیلی می فهمیدن . پس حتما حق با اونا بود .اما زن اولی یک امتیازی داشت و اونم اینکه 7300 تا تیکه داشت که می تونست با اونا حفره رو پر کنه . اما جاهاشونو نمی دونست و هی اشتباه می کرد . آخه اون خیلی کتاب خونده بود و خیلی می فهمید و فکر میکرد حق با اونه ! اما اینجا دیگه حق با اون نبود . چون اون حق نداشت چیزی رو که مال خودش نبود رو هر جور که دلش می خواست بچینه ! چون اون حفره دیگه مال اون نبود . مرد هم نشسته بود و نیگاه میکرد . اونم خیلی کتاب خونده بود و خیلی می فهمید و فکر می کرد حق با اونه و می تونه با سکوت کردن و نیگاه کردن حفرشو پر شده ببینه . اما اینجا دیگه حق با اون نبود ! چون حفره مال اون بود و اون بود که بایستی تصمیم می گرفت چه جوری اونو پر کنه ! اون زن دیگه هم می خواست به روش خودش یک حفره رو پر کنه ! اونم خیلی کتاب خونده بود و خیلی می فهمید و فکر می کرد حق با اونه ! اما حق با اونم نبود ! چون اون حق نداشت وارد حفره ای بشه که نه مال اونه و نه اون اندازه اون حفره است .
ما که نفهمیدیم تکلیف اون حفره چی شد

Saturday, June 12, 2004

سالها بود که دیگه چیزی بین اونا نبود . خیلی دوست داشتن که بازم میتونستن به هم عشق بورزن و همو دوست داشته باشن اما عمق فاصله شان اونقدر زیاد بود که نمیشد ازش رد شد . زن سالهاست که هر روز بخشی از وجود مرد را کنده بود و بجاش یه حفره بوجود آورده بود . بیست سال هر روز یه حفره می شه 7300 تا حفره . حالا دیگه مرد شده بود یه عالمه حفره که یه کله و یه بدن بهش چسبیده بود . و حالا این 7300 تا حفره رو نمیشه با پیمانه های کوچیکی که خود اونا هم پر از خود خواهیه پر کرد . خیلی تلاش میکنن که باز هم به هم نزدیک بشن اما حالا دیگه هر دوشان خیلی بزرگ شدن و حتما حالا خیلی می فهمن و حق با اوناست . آخه اونا دیگه جوون و بی تجربه نیستن که با یه نگاه یا یه لبخند تسلیم بشن . آخه اونا تو این 20 سال خیلی کتاب خوندن و حتما خیلی میفهمن . پس نمیشه اونا رو حتی با احساسی که از درون میاد گول زد . باید با اونا منطقی بود آخه اونا الان دیگه خیلی میفهمن و حق با اوناست . آخه اوناتو این 20 سال خیلی کتاب خوندن . مگه میشه . آخه مگه میشه احساسی که از درون میاد رو با کلمات و منطقی که تو کتاباست سنجید . اما اونا تو این 20 سال خیلی کتاب خوندن و خیلی میفهمن پس حتما حق با اوناست . خوب پس بایستی چی کار کرد ؟ اونا 20 ساله که دارن بازی میکنن . ولی حالا دیگه دوست ندارن اون بازی رو ادامه بدن . آخه یه بازی اونم 20 سال خیلی خسته کننده میشه . اما اونا خیلی ورزیده شدن . دیگه این بازی رو حتی تو خواب هم میتونن انجام میدن . آخه اونا 20 ساله که هر روز بازی میکنن میشه 7300 بار . اوه این همه بازی کردن میدونی آدمو خیلی ماهر میکنه . اما چی فایده ؟ اونا همراه این بازی کلی کتاب خوندن و حالا دیگه خیلی می فهمن . واسه همینم فهمیدن که دیگه دوست ندارن این بازی رو ادامه بدن وشروع کردن به یه بازی جدید . یه بازی که خیلی خوشگل تره . اما چی فایده ؟ چون بقیه عادت داشتن به همون بازی قبلی . واسه همین اولش جا خوردن و همشون تعجب کردن و نمی تونستن بازی جدیدو بفهمن . الان مدتیه که بازی جدیدشونو شروع کردن . یه بازی کاملاء متفاوت چون اونا دیگه خیلی میفهمن آخه اونا تو این 20 سال کلی کتاب خوندن
وقتی نگاه میکنی میبینی اونا هنوز دارن همون بازی رو انجام میدن فقط اسمشو عوض کردن . اصلا مگه میشه آدم 20 سال اونم 7300 دفعه یه بازی رو انجهم بده بعد بتونه اونو عوض کنه ؟ نه بابا اون بازی الان دیگه جزء وجود اوناست . اصلا اونا همون بازیه هستن
فکر میکنی اسم بازیشون چیه ؟
......ادامه دارد

Monday, May 31, 2004


رنگ
عکس از محمد تاجران
پیر مرد مدتها بود خموش بود . مدتها بودنتوانسته بود دست به قلم برده و نتی ننوشته بود . در انگشتانش گوئی دیگر آن رقص موج گونه مرده بود و صدائی از سازش بر نمیخواست . او در فکر ساختن آخرین آهنگش بود آهنگی که با آن جاودانه گردد . میترسید او سخت می ترسید از جاودانگی به همین خاطر دیگر نتی نمیساخت و نمی نواخت
*******************************
The old man was silent for long time.
It was long time that he couldn’t write notes.
It seems there was no life in his finger ...
And there was no sound in his harp .
He thought to compose his last music ......
The master piece that make him eternal .
Hi was afraid ......
Hi was afraid of getting eternal .
So hi didnt write and play any note any more .

زمانی که جستجوگری

زمانی که جستجوگری و زمانی که بدنبال می گردی و تمام وجودت در راستای هدفت حرکت می کند طبیعت همراه تو میگردد و تو را به آن سمت پیش می برد . طبیعت با حرکت خود تو را راهنماست و این توئی که بایستی بشناسی بشنوی و ببینی . خوب تو راه خودت را میروی . راهی که تو انتخاب میکنی نه وجودت و این چالشی است که همیشه میان تو و وجودت وجود دارد و زمانی که براین چالش فائق بیائی و یگانه بشوی آنوقت می توانی بر همه چیز غلبه کنی چون توانستی بر خودت غلبه کنی بر خودی که آنقدر فریبنده است و چشمنواز که حتی تفکر چیرگی بر آن نیز دشوار است . اما در این میانه زمانی که هنوز در چالشی میان خودت و وجودت راه بر تو نمایان میگردد وسیله ها بر تو آشکار میگردد. و این انتخاب وسیله حود نیز کشمکشی است و تو مدام در کشمکشی میان خودت خواهی بود . براستی بسیار سخت است انتخاب آنچه میدانی حقیقی است و آن فریبنده ای که به ظاهر دلنواز است . اما وقتی تسلیم میشوی و می پذیری آرامشی سخت عظیم تو را فرا میگیرد . ولذتی برتر از آن آرامش نیست . آنزمان است که حتی پریدن پرنده ای بر شاخی نیز بر تو نمایانگر رازی است . و جهان چون صندوقچه اسراری است که تو مدام آن را به هم میزنی و رازهائی میبینی . رازی در پی رازی دیگر همه چیز برایت رمز گونه می گردد . وچه لذتبخش است گشودن رمزی
*******************************
When you follow something,
All part of your body move toward this goal
Nature also comes along with you toward this goal.
Nature guides you with its movement and moves you toward it.
Nature with its movement guide you,
Just you should see, hear and know it.
You go in your way.
This is the way that you choice not your nature and this is the gap that exists between you and your nature
When you can overcome this gap, then you can overcome everything.
When you can overcome you, you overcomes charming and fallacious part of you existence which is full of temptation.
But in this way when you have struggle between your real nature and your body then right way of reaching to your final goal will be appeared
This way also can be struggle for you.
It is really difficult to find difference between what is reality and what is attractive and brightness things that tempted you.
But when you give up and accept it then deep peace arise in your heart.
And there isn't any more enjoyment than this calming.
In this time even hovering of small bird can be show huge secret.
And life is such as secretive box which is watched,
Search and find new secret in every minute of life.
Secret after secret and everything is secretive for you,
How enjoyable to open these secrets one after another.

Friday, May 28, 2004

وقتی دیدمت روی لبه تخت نشسته بودی . لحظه ای چشماتو بستی . نمی دونستی بایستی چه کار کنی ؟ اگه نمی گفتی اونو واسه همیشه با یه علامت سوال تنها میذاشتی و میترسیدی اگه بگی غم دونستن اونو داغون کنه . واقا نمیدونستی باید چه کار کنی
********************************
When I saw you,
You sat on the bed, and close your eyes.
You didn’t know what can you do?
If you didn’t tell her, put her alone forever with a lot of questions in her mind
But if you told her may be the sorrow of knowing it shattered her
It is really difficult to decide what
همیشه در ارتباط چیزی حاکم است قانونی . احساسی . داد و ستدی غریزه ای ..... و الی آخر
وقتی ارتباط شکل می گیره این خود ارتباطه که حاکم رو تعیین میکنه و چیزی که مسلم است اینه که هیچوقت در یه ارتباط که داد و ستدحرف اول رو میزنه احساس جائی نداره . و در یه ارتباط دوستانه و صمیمانه این احساسات و عواطف هستند که جایگاه بالائی دارند . حال اگر در این ارتباط عقل و منطق جایگاه بزرگی پیدا کنه دیگه از اون صمیمیت و خلوص ارتباط صمیمانه خبری نیست و یا حد اقل به شدت کاهش خواهد یافت. همیشه از حاکم شدن منطق بر روابط دوستانه ام جلوگیری نموده ام گو اینکه این موضوع شاید به راحتی قابل درک نباشد . هر آنچه از دایره عقل فراتر رود و به درون نفوظ کند تاثیری بسیار عمیق تر و ماندنی تر بر جای خواهد گذاشت و من نیز همیشه بدنبال آن سرشاری هستم که از درون بر میتابد و حاصل کلامی و یا حتی نگاهی است که از درون می جوشد
*****************************************
There is something dominating in the relation
It can be law or feeling, trading, instinct…………..etc
When the relation formed, it is the relation that determine what is dominate in it
But it is clear that there isn't any emotion and feeling in the relation which is formed by trading.
In the friendship relation emotion and feeling talk first which has very high value.
And if logic and wisdom want to decide in this relation,
This relation loss its intimacy and it falls down its intimacy and emotion relation.
I try to avoid of having logic in my relation
However it doesn’t look easily.
Every relation which is go further wisdom and penetrating in to heart can be having powerful and deeper effect.
I also always look for relation which is arise of heart and that is the out come of deep looking or speech

Sunday, May 23, 2004


همراه
عکس از محمد تاجران
همیشه در حرکت به سوی نزدیکی به طبیعت بوده ام تا به جایگاهی همچون یک سنگ برسم یا یک درخت در طبیعت ... آرام ولی با درونی مملو ازشور وحرکت . مدتی بود که ارتباط داشت برایم شکل می گرفت و به معنای آن می اندیشیدم . ارتباط چیست و چگونه می توان بر آن چیره گشت ؟
تعمق در رفتار دیگران و مطالعه و شناخت رفتارشان مرا به دریافتهائی رسانید که برایم بسیار ارزشمند است و مرا به جریان اصلی افکارم نزدیک می کند . مدتها بود که به چالشی سخت کشیده شده بودم و نمی توانستم درک خوبی از رفتار انسانها داشته باشم
ما همگی بخشی از طبیعتیم . هر آنچه در طبیعت و خارج از دنیای انسانی شکل گیرد بدلیل قرار داشتن در جایگاه خود هیچ وقت ناگوار به نظر نمیرسد همچنان که دزدی کلاغ یا گربه ما را رنج نمی دهد . شناخت رفتار انسانها و قبول آنکه آنها نیز بخشی از طبیعتند ما را در پذیرش رفتار آنها بسیار کمک خواهد بود
جهت شناخت رفتار طبیعی انسانها بایستی که خود جزئی از طبیعت گردی . انسانها در قبال طبیعت صادقانه ترین رفتار خود را بروز میدهند و خود واقعیشان آنجاست که نمایان می گردد
اکنون که تو خود بخشی از طبیعت گشتی با تو نیز چنان خواهند بود . پس تو راه یافتی به درون انسانها راه یافتی و اکنون بر توست که این دنیای غریب را خوب بشناسی و به خود راه یابی . این سخت ترین مرحله از حرکت است
اما بایستی حرکت کرد
*************************************
I am always in the way of moving toward nature
Until I reach to the place such as stone or trees in nature. …….
Peaceful steps with internal feeling of exciting and enthusiastic.
It was long time that I think about the meaning of relation and…
I try to find way to over come it.
Thinking about others manner and studying their manner with searching about it give me some information which is really valuable for me,
And close me to my base of flowing notions.
I have very severe conflict which can't have good recognition of human behaviors.
We are all part of nature.
Everything that is formed in the nonhuman world can't be considered as terrible events such as thief of cat or crew never suffer us.
Understanding human behavior and accepting their manner as one part of nature can help us to accept their behaviors and manners.
If you want to know natural human behaviors, you should also to be part of nature.
Human show his most honest manner in nature and their real personalities also consider in nature
And when you are part of nature it also happen for you.
So you find the way and you know human nature,
Now it is the time to know more about this strange world and continue your way.
This is the most part of your movement.
But you should be moved.
در اندیشه فردائی سبزم که روشنی خورشید صد چندان گشته و ماه در روز هم میتابد .
فردا طلوعی خواهد بود بر تاریکی درونم
فردا امتداد لحظات آشنائیست
*********************************
I think about green tomorrow ,
Which sun shining to be hundred…..
And moon rises even in day….
Tomorrow is the time that darkness of my existence will disappear…..
Tomorrow is long of intimacy moment