Tuesday, January 25, 2005


zemestan Posted by Hello
photo:mohamad tajeran

DARICHEH Posted by Hello
photo : mohamad tajeran

I gaze at the world through a green frame and I see the whole truth of life in the green shadow of the trees .
I search for the truth of creation along with the current of water .
To know where I have come from and why I have come .
We should flow like water , be green like trees , rain on every things like clouds .....
Without sorting the good and bad or being fruitfull or not .
Rain flows and gifts its drops to everythings and it never care who drink .....
It should rain and gift .
water flows and it never cares which tree is waterd ....
It should flow .
Tree casts its shadow and it never care who stands on its shadow .....
It should be fruitfull .
So .....
Try to flow like rain .
Try to run like water .
Try to fruitfull like trees .
But without any jodgment ,
Otherwise the World will jodg you .
******************************

از دریچه ای سبز به روشنی جهان مینگرم و هستی را همه در سایه سبز درخت می بینم و روان بر آب جریان آفرینش را جستجو گرم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟
همچون آب جریان داشتن همچون درخت سبز بودن و چون ابر باریدن بر سر هر آنچه در زیر پایت است بدون هیچ نگرشی بر نیک و بد بودن و پر ثمر بودن و یا بی ثمر بودن
باران می بارد و قطراطش را بر پهنه زمین می فرستد و دیگر بر او نیست که . که می نوشد . او باید ببارد و نثار کند
آب جریان دارد و بر او نیست که بر پای کدام درخت جاری است . او باید جریان یابد
و درخت سایه اش را گسترانیده و بر او نیست که . که در زیر آن سایه کیست . او باید بار دهد
چون باران ببارید و چون آب روان باشید و چون درخت پر ثمر
اما بدون هیچ گونه گزینشی که جهان نیز گزینش خواهد کرد

Friday, January 07, 2005

یوستن و گسستن ......پیوستن و گسستن ..تلاشی مدام در جریان زتدگی انسان است
همیشه در حال پیوستنم و یا در حال گسستن از آ ن پیوستگیها
زندگی جریانی است میان این دو در حرکت به سوی اصل خویش و این تو هستی که تابع این جریان و حرکتی وبایستی سنگینی سایه سرد این گسستنها را بر خود خریدار باشی
بنشین و از جریان لحظه ای فاصله گیر . همه چیز در گذارند وتو هر آنچه می بینی لحظه ای و گذراست
ببین و بیاموز از هر آنچه می بینی که درهر کدام نکته ای نهان است

******************************************
Attachment and interruption ………,
Attachment and interruption………….
.is constant task in the life of human,
Always we are busy with being attached or being interrupted from this attachment.
Life is flowing being that you can see is temporary and in the moment.
So open you eyes and see then learn about n these two movements toward your nature and you are also one part of this flowing and
You should accept the cold shadow of these interruptions.
Sit down and to be separated of this flowing.
Every thing that you have seen can be learnt us something new

Tuesday, January 04, 2005

خداوندا به من صبر ده تا بپذیرم آنچه نمیتوانم تغییر دهم
خداوندا به من توان ده تا تغییر دهم آنچه را میتوانم تغییر دهم
خداوندا به من فهم ده تا درک کنم تفاوت آن دو را
خداوندا به من آرامش ده تا متوقع نباشم جهان و مردم آنگونه باشند که من دوست دارم
جبران خلیل جبران

*****************************

GOD give me patient to accept what I cant change.
GOD enables me to change what I can change.
GOD gives me insight to understand the differences between this tow.
GOD calm me down not to expect the would people be like what I want.

Sunday, January 02, 2005

انسانها همیشه یکسانند و در همه جا یکسان و مشابه
اگر دیدید نزدیکترین دوستتان حتی به دشمنش خیانت می کند خود را از خیانت او مصون مدارید که ذات انسان
یکسان است .
اگر دیدید دیگران را مسخره می کند خود نیز روزی مسخره خواهی شد
اگر به دیگران تهمت دروغ زد به شما نیز خواهد زد
هر آن فکر نا درستی که بر دیگران جاری شد بر شما نیز جاری خواهد گشت
که انسان همیشه یکسان است

انسانها بر چند گونه اند

انسانها بر چند گونه اند . هزاران گونه و شاید بیشتر و همه در تلاش چهت تائید شدن هستند .چهت مهم بودن و مورد لطف قرار
گرفتن و حتی گهگاه خوب به نظر آمدن و در این راه هر کس متوسل به روشی می شود و شیوه خاص خود را پی می گیرد.
با توجه به هزاران گونه بودن انسان چند روش خاص بیشتر جلوه می کند واپیدمی است . ( البته متاسفانه )
همیشه در تلاش جهت شناخت انسان بوده ام و همیشه آن را مطالعه کرده ام . رفتارش را . کلامش را و حتی نگاهش را
انسانها را بر مقیاس ارزشگذاری نمیگذارم که همه انسانها ارزشمند بوده که حد اقل به عنوان مصنوع پروردگار مورد ارزش و احترام است و تنها این رفتار آنهاست که مورد ارزشیابی است که آن نیز با معیارهای شخصی است وحتی اجتماعی و هیچ سند یتی بر آن نیست که به قول نیچه هیچ پدیده اخلاقی در این جهان نیست و هر آنچه هست تفسیر اخلاقی پدیده هاست.
هر انسانی در پیش خود از رفتار و کردار خود آگاه است و جزئیات رفتاری خود را به خوبی می شناسد و به درستی و نا
درستی آن کاملا آگاه است .
افرادی که از نظر شخصیت درونی در سطح بالائی قرار دارند بدون آن که حتی نیازی به اقدام تلاشی داشته باشند مورد لطف و موهبت دیگران قراردارند وهر چه توانائی افراد در بالا بردن شخصیت درونیشان کاسته شود نیاز به عوامل بیرونی در آن افراد گسترش می یابد .
این روند همچنان ادامه دارد و در پائین ترین سطوح آن افراد با بیان خصوصیات دیگران و نکوهش دیگران به تلاش حهت مهم بودن و به حق بودن خود دست می یازند که حتی به حق بودن بیانشان خود از مذ موم ترین رفتا رهای بشری در تمام مکاتب فکری و اخلاقی است و حال آنکه نادرست بودنش که دیگر جای خود دارد .
انسانها در روابط اجتماعیشان مراوداتی دارند و در این ارتباط هر کس مسئول یوده و بسته به توانمندی خود در این راستا گام بر میدارد .
وظیفه هر کس در هر ارتباط شناخت توانمندی هاست و این که هر فرد چه توانمندی داردکه در صورت بر انگیخته شدن انتظاری در ختی پست ترین شرایط آن انتظار نابه جا و نا درست نباشد .
حال آنکه حود برانگیخته شدن انتظار برای انسانی اندیشمند و دارای ارزشهای انسانی والا جای سوال دارد .
هر کس در هرارتباط اقدامی انجام میدهد که در پی آن هدفی است . اگر آن هدف اقدامی انسانی ودر جهت اخلاق انسانی باشد هیچ انتظاری در پی آن نخواهد بود و اگر انتظاری هست بایستی در انسانی و ارزشمند بودن آن اقدام تردید نمود .
متاسفانه انسان امروزی تمام نیازها و خواسته های کوچک خود را در رابطه ها جستجو گر است و به تبع آن به شدت متوقع و نیازمند می گردد . حال آنکه انسان از منبعی عظیم تر ودر خور توجه بیشتری سر چشمه می گیرد
و تلاش و حرکت انسان در این دنیا در جهت نیل اهداف آن منبع است و عدم توجه انسان به آن سر چشمه حقیقی
چشم انسان را معطوف به قطرات کثیف و چرکینی می سازد که از وحود انسانها می تراود و عدم بر آورده شدن
عطش از آن چرکین آب او را بیشتر از پیش رنج میدهد و آزاری مدام در درون بر او به ارمغان خواهد داشت

Tuesday, December 28, 2004


jadeh loveh Posted by Hello
photo : mohamad tajeran
نمی دونم چرا همیشه جاده منو دگرگون میکنه ؟
....................... میل به رفتن و رفتن و رفتن
همیشه راهی هست واسه رفتن همیشه جاده ای هست و نگاهی به امتداد آن
همیشه خواهم رفت ............... همیشه
***********************************************

I don’t know why the road provokes me?
Tendency towards going and going and going on.
There is always a way for going, and…
There is always a road, and …
There is always a look to the length of the road.
I will always go …forever

photo : mohamad tajeran Posted by Hello

photo : mohamad tajeran Posted by Hello

shir abad ya BEHESHT ? Posted by Hello
photo : mohamad tajeran

.......... Posted by Hello
photo : mohamad tajeran


paradise Posted by Hello
photo : mohamad tajeran

Monday, December 27, 2004

زمان در جریان و حرکت جاری است. زندگی جاری است و مرگ جاری است و در این میان چون برگی سوار بر آب در رودی و به انجام خود نزدیک..
باز سفر وجاده . جاده ابتدای بی انتهائی زمین است و باز در آغاز این بینهایتم
هنوز خطوط پیوسته اند و گاه منقطع......منقطع و گاه پیوسته
راه زیادی است تا بی نهایت زمین آن جا که دیگر خطی نیست . آن جا که همه چیز گویاست و دیگر نشانه ای نیست
راه زیادی پیموده نشده و در پس پشت همچنان ابتدای جاده نمایان است .
هنوز آنقدر راه نرفته ای که حتی از ابتدای خودت دور شوی .
سایه ای همراه توست . گاهی در پیش رویت گاه در پس تو . گاه تو بدنبال اوئی و گاه اوست در جستجوی تو
وه که چه راهی است ..............هرم گرمائی که از زمین بر میخیزد راه را بر چشمان تو می بندد و جاده در وهم آن هرم به نهایت خود می رسد .
محکم ایستاده ای ... قدمهایت سخت استوار است و چشمانت جز امتداد گم شده در وهم آن هرم چیزی نمیبیند .
گوشت تنها صدای باد را می شنود که تو را می خواند به حرکت
در این میان زمزمه ای است یا نجوائی
گوئی پرنده ای می خواند و همراه توست . لحظه ای می ایستی . زیبائی بالهایش چشمانت را خیره کرده است و آوای دلنشینش چنگ بر درونت زده
قدمهایت سست گشته و میل نشستن سرا پایت را گرفته
تصمیم بر نشستن می گیری و تازه کردن نفسی .. اما گوئی پرنده خود به درونت راه دارد و سخت تو را به خود می کشد
ماندن را ادامه ای بر کار نیست
دست بر پشت نهاده که بار بر مین نهی ....ناگهان فریادی ... آشوبی بر تو می تازدو خورشید لحظه ای هرم را از جاده می گیرد و نهایتش بر تو آشکار می گردد
باد فریادت می کند که ایستادن مرگ جاده است .... برو
چه آرامشی است در کنار این پرنده و چه دلنشین است نجوایش اما ..............بایستی رفت

Thursday, December 16, 2004

دریچه


DARICHEH Posted by Hello
photo : mohamad tajeran
از دریچه ای سبز به روشنی جهان مینگرم و هستی را همه در سایه سبز درخت می بینم و روان بر آب جریان آفرینش را جستجو گرم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟
همچون آب جریان داشتن همچون درخت سبز بودن و چون ابر باریدن بر سر هر آنچه در زیر پایت است بدون هیچ نگرشی بر نیک و بد بودن و پر ثمر بودن و یا بی ثمر بودن
باران می بارد و قطراطش را بر پهنه زمین می فرستد و دیگر بر او نیست که . که می نوشد . او باید ببارد و نثار کند
آب جریان دارد و بر او نیست که بر پای کدام درخت جاری است . او باید جریان یابد
و درخت سایه اش را گسترانیده و بر او نیست که . که در زیر آن سایه کیست . او باید بار دهد
چون باران ببارید و چون آب روان باشید و چون درخت پر ثمر
اما بدون هیچ گونه گزینشی که جهان نیز گزینش خواهد کرد

Monday, December 06, 2004

دیوارهای خاکستری سردی که بلندی اشبه آسمان کشیده شده و دری آهنی و سنگین فاصله میان دو دیوار را پر کرده است
هیچ پنجره ای نیست و روزنی
تنها جملاتی پوسیده از عهد حماقتبا رنگهائی پراکنده هوچون زیوری بر گردن الاغی در کوره دهی میان وادی گذشتگان دور یا نزدیک خود نمائی میکند
جملاتی کم معنا که حاصل وصل سرد رنگهایند
و رنگهائی که با دیوار دورند و انسان را به یاد فاحشه ای وسمه کشیده بر گذری می اندازد که چشم هر بیننده ای را خیره کرده و تهی درونش را به تلنگری وا می داردکه حاصل آن یا نیشخدی و یا نفرینی در درون و یابیداری است
خنده از جهالت و هیچ بودن است و نفرین از حس اخمقانه و پوسیده انسانی وابسته به هزاران سال پیش و نادانی و بی مسئولیتی اوست و بیداری از آن بیدار دلان است که در هر چیز نشانه ای جستجو می کنند
صحبت از دیوار سرد شد و فاحشه
نمی دانم چرااز این صحبت شد و چه چیز مرا به یاد آن انداخت
هر دو سردند و بی روح و هر دو نیاز مند گرمی اند و شور و رهائی
دیوار را جستجو کردم تا شاید روزنی سابم . اما هیچ نبود جز همان درب آهنی و سنگین
حصاری سرد و بی مهر بر انسانهائی که بر حصار درونشانم پای نهاده اند که خود روزی حصار شکن بوده اند و اینک بر حصاری سنگی چشم دوخته اند به امید رهائی
کم کم در می یابم که چرا زندان مرا به یاد زنی فاحشه می اندازد

Sunday, November 07, 2004

شبي داشتم آهنگي از زنده ياد ايرج بسطامي گوش مي گرفتم كه ياد بم افتادم و شهر و خاطراتش در من زنده شد .
ياد اون 4 شبي كه توي ارگ خوابيده بودم و نگهبان ارگ كه آخر شب مي رفتم وكمي پيش او مينشستم . ياد درب ارگ با آن يراقي كه داشت . چه سنگين بود زماني بسته مي شد
ياد نورها و سايه هائي كه شب بر ارگ افكنده مي شد
آخر شب مي رفتم و ميان خرابه ها قدم مي زدم و عكاسي مي كردم
روي پله هاي خونه هاي مخروبه مي نشستم وبه زماني مي انديشيذم كه در اينجا زندگي جريان داشت .
بعضي وقتها استادم ابراهيم صافي هم مي آمد و با هم قدم مي زديم و به من عكاسي در شب رو ياد مي داد
روي ديوار ارگ . هر جا كه دلمون مي خواست مي رفتيم . روزها به همه ارگ سر مي كشيديم و عكاسي مي كرديم .
از خانه ثاوات گرفته تا خانه حاكم و مدرسه و مسجد پيامبر و ...... چه عظمتي داشت و شكوهي اما ......
تنها يك دقيقه زمان كافي بود كه آن همه شكوه و عظمت به خاك بنشيند
زماني كه بار ديگر به بم رفتم شهر بوي تعفن لاشه مي داد . بوي مرگ . بوي نيستي
هر چه گشتم درب سنگين ارگ را با آن يراق سنگينش نيافتم
پير مرد نيز در زير آوار مرده بود
هر چه به خودم فشار آوردم نتونستم وارد ارگ گردم . فقط براي يك بار به خودم جرات داده و بر بالاي باروي ارگ رفتم .
تنها مي شد گريست . برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم و نگاهم به بولدوزر ها و بيل مكانيكي هايي افتاد كه به سرعت كار مي كردند
دسته اي آوار بر مي داشتند و دسته اي در پي كندن گوري عمومي
حيران وآشفته ميان آن همه مرگ . آن همه نياز و آن همه شيون . سرگشته وحيران . نه ياراي گريستن بود و نه ناي فرياد كردن برتماشاي
زناني كه بر خرابه شان زار مي زدند . مرداني كه بر هيچشان خيره بودند و كودكاني كه سرما امان بريده بودشان
همه جه خاك بود و شيون و مرگ
دستان پر جواهري كه نيازمندانه در پي قوطي كنسروي يا تكه لباسي به سويت دراز بود
شرم نياز چهره مردانشان را در هم برده بود و اين همه تنها در يك دقيقه اتفاق افتاده بود
لحظه اي خشم زمين و در پي اش هزاران .........
همراه رضا در ميان خرابه ها قدم مي زديم و به دنبال كشف زندگي و يا حتي مرگي
در اين ميان بودند مردمي كه در پي يافتن قطعه اي طلا و يا پولي و يا ........ به جا مانده از مرگي
حيرتم به ترس بدل گشت . ترس از وجود خودم . ترس از اينكه من هم انسانم با نمام خصوصيات پليدي كه انسان هست
نميدانم چه بايد بشود تا بياموزيم تا درس بگيريم . به راستي چه بايد ديد كه پند گرفت ؟
چيزي كه مرا بيش از آن همه مرگ آزار مي داد غارت شهر بود دزدي از ويرانه ها و گردن فرازي مسئولاني كه در راس تيم هائي آمده بودند و گرد آن همه ويرانه حتي بر كفششان هم ننشسته بود
لرز كودكاني كه شب سرد كويردستانشان را به سختي در بغلشان فرو برده بودو ناتواني ات لرزه بر تو مي انداخت
و اما يكسال گذشت ........
فراموشي تنها به جاي مانده ايست از بم . فراموشي از خود و از درون خود
ياد بم تنها بهانه اي بود تا اين خطوط را بنويسم و هدف تلنگري بود لا اقل به خودم كه به چيزي كه هيچ تائيدي بر قوامش نيست دل مبندم

Friday, November 05, 2004


?????? Posted by Hello
photo : mohamad tajeran

paeez Posted by Hello
photo : mohamad tajeran
وارد جاده می شوی . به به چقدر زیباست . جاده ای جنگلی با انبوه درختان اطراف جاده و رود پر شوری که صدایش حتی لحظه ای آرام نمی گیرد
خدا را شکر می گوئی از بابت این همه زیبائی
خوب معلومه که تو این جاده دوست داری لحظاتی بنشینی و با صدای آب جریان یابی
از کم بودن دکه ها و رستورانهای کنار جاده سر مست می شوی . بالاخره یک جا رو دیدیم که جاده ای آسفالته و جنگل و نزدیک شهر و این قدر کم کافه ! ! هنوز در این سر خوشی خام هستی که توی یک پارکینگ ماشین توقف کرده و تو و همراهت برای دقایقی یا حتی ساعتی تصمیم به نشستن می گیرین . اولین چیزی که به ذهنت میرسه رفتن کنار رودخانه ونشستن آنجاست و بازی با آب
پرتاب چند قلوه سنگ درون آب و صدای قلپ افتادن سنگ در آب . همیشه برایم دوست داشتنی بوده و حتی یکی از تفریحاتم بوده شنیدن این صدا ... قلپ
اما ........ اما به محض آنکه از ماشین پیاده شده و چشمت به رودخانه می افتد اگه بگم اشکت در میاد کم نگفتم
نمیدانم می شود اسمش را رودخانه گذاشت ؟ قطعا کانال های اگو که حاوی فاضلاب شهری اند از این تمیز ترند
گند و کثافتی که از حظور کم شعورانه مردم اطراف رودخانه را پر کرده بود حسابی منو کلافه کرده بود
به راستی چه مشه گفت به اونائی که میان و از خودشون یه مشت که چه عرض کنم یه بغل کثافت به جا می ذارن ؟بی اختیار این شعر موسوی گرمارودی رو زمزمه می کنم :(ترسم آنجا تا شما پای بگذارید هر چه آبادی و آزادیست با پلیدی های شهریتان بیا لائید )؟
با اکراه از رودخانه رد میشم به امید آنکه وارد جنگل بشم و ازاین همه گند و ......... دور بشم
اما نه ! انگار نه انگار که اینجا جنگل است
ده دقیقه ......بیست دقیقه ........ به عمق جنگل میرم حتی از یک شیب تند در حال بالا رفتنم اما هنوز آثار حضور کثیف آدما پیداست تا اینکه دیگه حتی صدای ماشین ها هم شنیده نمیشه . تازه آنجا بود که می شد خود جنگل رو دید . درختان رو دید . صدای پرنده ها . صدای دارکوب ها رو شنید . خوب هنوز جای بسی خوشحالیه که این مردم اینقدر تنبل هستن که نتونن خیلی بالا بیان یعنی نتونن بالا تر بیان . اینقدر ترسو هستن که از ماشینشون زياددور نشن که دیگه نبیننش و زیاد از مامانشون دور نشن
............... وای به روزی که اینا ورزشکار بشن و شجاع
راستی یادم شد بگم کاش این جاده ده دوازده تا رستوران می داشت اونوقت همه می رفتن رستوران و آشغالاشون یه جا جمع می شد
اگه یه روز گذرتون به گرگان و جاده زیارت افتاد هوس کنار رودخانه نشستن نکنین و برین به یه کافه

Tuesday, November 02, 2004

Friday, October 29, 2004


derakht o mah Posted by Hello
photo : mohamad tajeran
......... باز هم حكايت درخت و شب نيمه ماه و جنگل و تنهائي

jadeh Posted by Hello
photo : mohamad tajeran

Sunday, October 24, 2004