Wednesday, July 11, 2018

اندر احوالات ما

اندر احوالات خویش جستجو میکردم و سر در قبا فرو برده روزهای پشت سر را تماشا میکردم که یاران شیخ از در ،درآمدند.
نانی در سفره نبود و به اندک آبی پذیرایشان شدم. گفتگو کردیم از احوالات روزگار و مردمان دیار شیخ. یاران شیخ از کراماتش گفتند و من نشسته زانوان خویش بغل نموده بودم و سراپا گوش. در این میان یکی از یاران شیخ ما را فرمود که شیخ ما پیچش مو بیند آنجا که تو مو بینی و همچنان از کرامات شیخ گفتی
سر بر زانو فرو بردم از حیرت و سخت متاثر گشتم که این جماعت مرا به نا حق آنچنان بزرگ پندارند که توان آن دارم که مویی بینم
ما در کار خویش آنچنان در گل فرو رفته ایم که دیدن مویی ما را به آسمان برد
آنکس که در این دنیا مویی تواند دید در میان این هیاهو و آشوب روزگار خود به آنچنان جایگاهی از عرفان رسیده باشدش که جن و انس ملازمتش کنند. ما راه فردایمان را هنوز نیافته ایم. در تحیر وامانده بودم از وانفسایی که در آنم و حیران از سرگشتگی ام. سالهاست که به دنبال خویشتنم و خود را نمی یابم، مویی در کجای کار ماست؟ 
در این احوالات بودیم که یاران شیخ گفتند و شنیدند و بشدند و من خجل از آنکه به آبی بیش پذیرایشان نبودم .

محمد تاجران 

تیر ماه ۹۷

Tuesday, July 10, 2018

همراه

پیش از اینش بیش از این با ما سر یاریش بود 
در میان روز‌های سرد و حیران شوق همراهیش بود
پیش از اینش بیش از این بر من نگاهی‌ داشتی
در زمان رنج و اندوهم دست یاری داشتی
پیش از این در دلش مهر داشتی
پیش از این در سرش شور داشتی
پیش از این رنج مرا فریاد بودش
پیش از این رنج و غمم غمخوار بودش
پیش از اینش هر واژه را گفتار بود
پیش از اینش بر دلم دلدار بود
پیش از اینش هر راه را همراه بود
پیش از اینش این خسته را تیمار بود
روزها بگذشت و آن دلداری برفت
آنهمه فریاد و غمخواری برفت
روزها بگذشت و آن راهی‌ نشست
آن همه شور و شرر از سر برفت
روزها رفت و آن همراه خود خسته شد
در پی‌ مردم روان از ره بشد
باز من ماندم و این راه دور
بر دلم رنج غمم اما صبور
باز من ماندم و سودای دوست
همچنان جاری، دوان مشتاق دوست
این راه را جز دلم همراه نیست
خستگی‌ را جز امیدم تیمار نیست
آدمک دل خوش به همراهی نباش
چون تو را اوست همره تو فریادی نباش

محمد تاجران
اردیبهشت 97




بازگشت بایزید به بسطام


روزگاری مردی بود به غایت عرفان رسیده و مجذوب خدایش گشته، سالها بار سفر بسته و راهی گشته بود.
سال‌های تنهاییش بسیار و روزگار وصلش مدام بود با خدایش.
در هر دمی از خدایش میگفت و او را می‌خواند و خدایش نیز همواره میشنیدش نه اما همواره پاسخش میداد. او دل خوش داشت تنها به شنیده شدن و آن خلوت و عشقبازیشان.
سالها بشد و از پی آن سفر پای در راه خانه نهاد، آوازه اش اما آنچنان در شهر پیچیده بود از عرفان و بزرگی که هر مردی را سودای دیدارش بود.
به دیوار شهر رسید تا شب آنجا بیتوته کند و شاید آخرین شب وصالش را با خدایش باشد.
ملول بود و اندوهگین همچنین فراغی را در پی آنچنان وصالی داشتن.
نقل است که خبر در شهر پیچید که پیر ما به دیوار شهر بیتوته کرده، گوش به گوش و فرد به فرد.  از آن شد که گروه گروه به زیارتش شتافتند.
پیر اما ملول نشسته بر سجاده فراغش را درد میکشید. خیل جمعیت به دورش نشسته و پر هیاهو و هر کس از جایی و چیزی میپرسید،از آداب استحمام فلان وادی تا نماز خواندن دگر شهر، نه اما کسی از درد فراغش پرسید.
پیر اما ملول و اندوهگین نظاره می‌کرد مردمی که مشتاق دیدارش بودند و تشنه شنیدنش و او اما نمیدیدشان. آن شب آخرین شب وصالش بود و او را به سر سودائی دگر بود.
برق اشتیاق در چشمان مردم موج میزد و او را میستائیدند و آنجا بودند تا حتی به کلامی پذیرایشان باشد.
پیر تنها مشتاق دیدار یارش بود، غمگین از اندیشه فراغی که در حال روئیدن بود.
به طعام نشست حال آنکه ماه روزه بود.
به آنگاه مردم فریاد برآوردند که وای بر پیر ما که صیامش به طعامی فروخت و او را ترک کردند.
پیر ماند و خدایش و آخرین شب وصالی که هنوزش بود.
به آسمان دست گرفت و خدایش شکر کرد که هنوز آنجا بود و هنوز مشتاق شنیدنش.
او ماند و خدایش و آخرین شب وصالشان.
تهران
۱۱ اردیبهشت نود و هفت
#محمد_تاجران #سفرنامه  @mohammadtajeran

Tuesday, April 10, 2018

داستان بایزید و مور


روزگاری موری بود خوان نعمتش فراخ و دیدار یارش میسر. کاروانی میگذشت و شبی چند بار بنهادند و آتش افروختند و بزمی ساختند. یار آن مور میگذشت و بر آن خوان گسترده مدهوش گشت، بر دانه‌ای به پشت اشتری شد و سرخوش از نعمتش به روزی مشغول.
کاروان بار بر بست و جز خاکسترش در پشت سر نماند ، مور نالان در پی یار دوان و یار بر پشت اشتر خسبیده و راهی‌.
 مور شیون کرد و بر سر زد از فراغ یار و روزگارش سخت شد. به چله به سنگی‌ شد نشسته به روزه و شیون
.
روز چلمش خدای بانگی زد بر بایزید که به فلان واحه شو و بر فلان سنگ اندکی‌ بخسب و مور را نیز فرمود که روزه ات مقبول افتاد و خدایت تو را شنید، بایزید را بر تو فرستادیم تا به یارت رساند. مور سر از زانو برگرفته چشم به آفتاب و خاک کشید تأ بایزید را دید خسته در راه.
آنگاه که بایزید در کار رستن بود بر قبایش نشست و شادمان و امیدوار چشم به راهش بست ثنا گویان و شاکر.
بایزید به منزل رسید و بار بر زمین نهاد و چشمش بر مور افتاد، شیون بر آورد که وا مصیبتا، من نه آن ظالم‌ام که موری از خانه‌اش جدا سازم.
به طرفه العینی مور در کیسه نهاد و راه بازگشت بر گرفت , سرخوش و شاکر که آنچنان مهری به دل دارد خدای و بندگانش را که حتی بار فراغ موری نتواند کشید.
مور اما اندوهگین فریاد میکرد بایزید را که هان ‌ای بنده خدا، تو مرا دیدی و خدایم ندیدی؟ فراغم دیدی و حکمت ندیدی ؟ و خدایش فریاد میکرد بایزید را که تو را فرموده بودم که مور را به یارش رسانی و تو بر خیال خامت فراقش دهی‌؟


فروردین 1397

Tuesday, January 09, 2018

بر انتهای زمین

بر انتهای زمین، جایی که افقی پیش رویت نیست و تنها راهی برای رفتن و رفتن و رفتن....
همیشه رفته ام و همواره زندگی گذر از دالان‌هایی بود تاریک و بی انتها و اکنون دیگر نشانی از دالان و‌تاریکی نیست و همه نور است و دیدن اما هنوز انتهایی بر این راه نیست، هنوز نشانی از مقصد نیست و تنها افقی در بینهایتی که تمامی ندارد. آنچه همه این سالها مرا به رفتن واداشته نه نشان مقصد که امید رسیدن بود به نور ‌و آبادی. سال‌های گذار از آن دالان تاریک تنها امید نور بود و روزهای روشن خارج از آن دالان امید آبادی. هنوز فاصله ای بس دشوار و طولانی است به حتی نشانی از آبادی. تنها امید است که مرا کماکان به رفتن وامیدارد و ‌آری امید، آنچه برایش زاده شده ام و صبر.....آری امید و صبر تنها دستمایه های پیمودن اند.
باید رفت که رسیدن تنها در پی رفتن است و جاری شدن. سکون مرگ روزهای ارزشمند زندگیست و گاهی چه دشوار است دل کندن و صد دشوارتر دل نبستن. در پی آن افق‌های طولانی واهه ایست....سبز و آرام و شاید، آری فقط شاید فرصتی برای آرمیدن.
“پس این کوه بلند دریایی است، پشت این دشت فراخ صحرایی است و پی آواز چکاوک به درخت است و یه سنگ....من به دریا می اندیشم، من به صحرا می اندیشم....من به آواز درخت، به سکوت و غم تنهایی یک سنگ می اندیشم (از وبلاگ بیکران )”

9/1/2018
#mohammadtajeran #desert #salt #iran #محمد_تاجران #کویر

Monday, December 04, 2017

ریشه هایم

کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو الهام بخش بزرگی‌ بود برای من اون هم در سنّ ۱۹ سالگی. سال ۷۴ و زمانی‌ که سرمست و پرهیاهو و بازیگوش بودم و سرشار از بی‌ خیالی.به یک باره دریچه ای‌ باز شد و به ناگاه خود را در قالب چوپانی دیدم که بایستی راهی‌ سفر میشد و میشناخت و جستجو میکرد.
آنچنان مبهوت و مشتاق بودم شناخت زبان افرینش را که هر برگ و شاخی، هر پرنده و سکوتی بدل گشت به نشانه ای‌ و منو سخت مبهوت میکرد.به دنبال یافتن بودم، به دنبال شناختن و شنیدن نجواهای افرینش.
سالها گذشت و من از اون سرمستی و بی‌خیالی وارد ورطه ای‌ شدم سخت متلاطم، دچار بحرانهای روحی‌ سخت و وحشتناک و به جائی‌ رسیدم که شبها ساعتها خیره به پنجره اشک می‌ریختم زوال و بدبختی آن سرخوشی را، اما همچنان مشتاق بودم به دانستن.
بعد از سالها کم کم دریچه‌ها شروع به باز شدن کردند، کم کم توانستم بشنوم و ببینم آنکه تا قبل از در پی‌ حجاب و پرده ای‌ ناهن بود از چشمان دل و جانم.
۱۰ سال گذشت و یافتم آنچه بایستی میشودم و جاری شدم راهی‌ که بایستی میرفتم.
روزی دوستی‌ پرسید که به دنبال چه میگردی؟
اما برای من جستجوی نبود دیگر و تنها رها بودن بود در رود زندگی‌ و بس. تنها تلاشی بود برای جاری ماندن در مسیری که یافته بودم.
خود را بسان چوپان کیمیاگر می‌دانستم با این تفاوت که من انتهای داستان را می‌دانستم. به اتکا‌ به آخر داستان کیمیاگر تصمیم گرفتم که هر سال برگردم به جائی‌ که در اون زاده شده بودم، جائی‌ که در اون ریشه کرده بودم. اما به واقع نمید‌انستم چرا؟ 
تنها می‌دانستم که باید اون ریشه‌ها را حفظ کرد و اون پیوند را نگسست با ریشه هایم.

اما روزگار به ناگاه آنچنان مرا با خود و ضعف‌ها و تاریکیهای درونم آشنا کرد که روبرو شدم با خودی که دیگر نمی‌شناختم.


بعد از بیست سال تازه مرا به خود نشان داد و به ناگاه خودم رو یافتم در میان رنج و اندوهی و فاصله ای‌ که با خود گرفته بودم. ترسی‌ عمیق همه وجودم را فرگرفته بود و بحران دوباره مرا احاطه کرده بود، همه وجودم را. 
این بار که به ایران برگشتم و در سفری که به خانه داشتم متوجه ارتباط عمیق با ریشه‌هایم شدم و تلاش کردم تا دوباره پیوند گسست‌ام را با خودم پیدا کنم.به گونه ای‌ قریب دوباره شروع به دیدن کردم، دوباره شروع به حس کردن کردم و دوباره قطعات گمشده درونم رو برای راهی‌ که در پیش گرفته بودم.
اما این بار که به مشهد امدمین پیوند را عمیق تر یافتم از آنی‌ که حتی تصور می‌کردم.انگار تمام وجودم وصل میشد به اصل خودم و تازه اینجاست که اندکی‌ درک می‌کنم انتهای داستان کیمیاگر را.
اینجاست که به اون پیوند با ریشه‌های ابتداییم را میفهمم هر چند این بدان معنی نیست که قرار است اینجا ساکن شوم که مرا سکون مرگ زندگیست.
اما این را خوب دریافت‌ام که هر آنگاه که از خودم فراموش میشوم و دور، زادگاه جائی‌ است که خودم رو دوباره بیابم.
زادگاه جائی‌ است که همه لحظات دشوار و سخت ساختن رو تجربه کرده‌ام و به یاد دارم و هر خشت اون منو به یاد روزهایی میندازه که چگونه سخت کار می‌کردم تا جاری شوم.
و امروز همه اون خشتها دوباره فریادم می‌کنند که هان‌ای مرد" تو به هر کسی‌ مدیون نباشی‌، به خودت، راهت و هدفت مدیونی و بدهکار."
به همه اون روزهای دشوار بدهکاری.هر بار برگشتن منو بیشتر با خودم آشنا میکنه و دریچه‌های بیشتری به روی خودم باز میکنه.
خدا رو شاکرم از اینکه هنوز چشمی برای دیدن هست، هنوز دلی‌ برای دریافت کردن و هنوز پایی برای رفتن و هنوز ارتباطی‌ با زادگاهم، جائی‌ که ریشه‌هایم را با دستانم سخت تراشیده‌ام آنچنان که توانم بود. 

۱۳ آذر ۹۶

Saturday, March 25, 2017

و به آغاز سفر نزديكم

و به آغاز سفر نزديكم
من به آغاز سفر نزديكم و رفتن، رفتن به سرزميني از جنس خورشيد و درخت. آه كه اينجا سخت دل گرفته است و ناشاد از تماشاي بازيهاي نا زيبا.
اينجا سخت دشوار است برايم همراهي بازي شدن و همه عمر تلاش كرده ام كه به هر بازي تن ندم. روحم سخت آزرده است و خسته....
روزهايي بس دشوار رو ميگذرونم و سكوتي سخت دردناك گزيده ام . بيشتر از هر زماني اينجا تنها ميبينم خودم رو و سخت است تنهايي ميان اين حجم عظيم بودنها.
حكايت من داستان ماندالايي است كه سالها ساخته ام و امروز در پي خراب كردن اونم و دوباره ساختن از ابتدا و اين همه تلاشي است در مسير دل نبستن و دل كندن.
و امروز با يكي از دشوارترين مراحل اين آزمون روبرو ام و مبارزه ميكنم و چقدر روزهاي دردناكي رو ميگذرونم. روزهايي به غايت سخت و دردناك....
فروردين ٩٦
مرا به اين بازيها كاري نيست كه من در پي نوري اينجا آمده ام. نميدانم از چه آن نور مرا به اينجا كشاند؟ اما وسوسه پر زرق اين بازيها مرا نخواهد شكست كه من از جنس آبم، روان و جاري.

Sunday, February 05, 2017

گاهي مٓلِكم كه در مُلْكي نگنجم

گاهي مٓلِكم كه در مُلْكي نگنجم و بسيار درويشي كه در كُنجي بخسبم،
گاهي خوان نعمتش آنچنان گسترده است كه فراغتم نيست و بسيار بر تكه ناني دلخوش و سرشارم.
مرا فرقي نيست مُلك و كُنجش كه هر آينه مسافر بودم و چند شبي مهمان و نشسته بر اين خوان نعمت و بر ديوان مِلك و يا همبازي روبهان خسته از مكر مردمان و تنها در گوشه اي در دل كوهي آرام و دلخوش به كُنجي كه بخسبم و آسماني كه هنوز اينجا ميدرخشد.
مرا همين بس كه پيرزالي نشسته بر سجاده اش دستي به آسمان كشد به درخواست لطفي بر من و نگاه پر شور سگي از پي تكه ناني در ميان كوه.
مرا از زندگي همين كفايت است
3/02/2017

Tuesday, October 04, 2016

خانه هاتان پر رنگ



خانه هاتان پر رنگ
دلهاتان پر نور و دمتان مملو از گفته‌های آشنایی.
دیورهتان را همچنان پر رنگ خواهم ، خنده هاتان را بی‌ پروا و چشمهاتان پر دیدن، پر ز شوق و پرِ مهر.
 
دلهاتان پر عشق، دستهاتان افراشته به یاری و قدمهاتان جاری و روان در پی‌ رویاتان.
رویاتان در اندیشه و اندیشه تان کودک و بی‌ پروا و جسور.
رختان سرخ و پر از خنده بی‌ پروا، خندتان گاه بلند و غمتان کوتاه و حقیر.
روز هاتان پر خورشید و شبتان آرام، پر ز آغوشی از مهر و پر از نجوا.
دوستتان، آب و آتش و دریا و یارتان همراه.
خانه هاتان پر رنگ، پر نور و پر ز اشتیاق زندگی‌.
محمد
مهر ۹۵ 

Thursday, August 25, 2016

آن حسرت جاودانه

همچنان همه لحظات زندگی‌ را سپری می‌کنم و آن حسرت جاودانه، آن تنها جاودانه زندگی‌ مرا رها نساخته و روز به روز و ساعت به ساعت بر آن افزون میگردد.
هر آن قدر که بر روز‌های زندگی‌‌ام افزون میگردد، آن حسرت هم به عمق بیشتری از وجودم راه می‌یابد و گویی  قطره‌ای است که مدام می‌چکد و فارغ از آنکه بر چه سنگ سختی می‌چکد، اما صبورانه راهش را می‌گشاید به اعماق درونم .
فاصله دشواری که زندگی‌‌ام پیدا کرده با دنیای اطرافم و بیگانگی و مبهوتی روز‌های سکون ام.
سالها بود سرشار و سرمست در جریان بودم و آنچنان تشنه‌ دیدن و آموختن که هیچگاه فرصت اندیشیدن را نیافتم به ماحصل آن آموختن.
احساس غربتی عجیب و دشوار روزهایم را پر کرده و مرا هیچ بنای فریاد و گفتنی نیست که مرا هیچ مأمنی جز خاک و دریا نیست.
آه‌ اگر زانوانی محکم می‌بود و دریایی که بتوان آرام گرفت و گفت و گفت و گفت....
طبیعت تنها مأمنی است که آن را امن و صادق یافته‌ام که همچنان می‌توان بود و آنجا آرام گرفت.
آه‌ که چه دشوار است روز‌های طولانی با خود نبودنم، دور بودنم و همچون غریبه‌ای پرسه زدن در میان این هیاهوی بی‌ انتهای شهر، آنجایی که به آن تعلقی ندارم و مرا آنجا کاری نیست.
مرا چه به فریاد آهن و چراغهای که گویی هیچ رنگین کمانی ندیده اند و تنها یا قرمز اند و یا سبز. دلم برای چراغی بنفش تنگ است، برای طلوع خورشیدی که شاد از پشت کوهی سر به آسمان میگذارد و آن را شتاب غروبش نیست.
دلم برای صدای پرنده‌ای تنگ است که شاخه‌های درخت تنها جائی‌ است که می‌شناسد که می‌توان بر آن آرام گرفت و آواز خواند. دلم برای رودهأی تنگ است که می‌دانند جریان چیست و گزینه‌‌ای جز جاری بودن نمی‌دانند و سکونشان نیست.
برای تکه سنگ هایی که میغلتند در عمق رودی.....دلم برای با خودم بودن تنگ است.
دلم برای جریان داشتن و غلتیدن  تنگ است.
مرا چه به دنیایی که مردمش نمی‌دانند که آواز چکاوک نه از تلاش اوست برای یافتن جفتی که او بایستی بخواند و خواندن نجوایش است با زمین.
بایستی رفت و باز همدم چکاوک شد، همدم سنگ هایی که میغلتند و به جریان و رودخانه اعتماد کرده اند که آنها را قرار است صیقل دهد و چون آینه‌شان کند.
بایستی باز همچو سنگی‌ غلتید و غلتید و ....اما رفت.
بایستی رفت....

شهریور 1395
  

Wednesday, July 06, 2016

آتش کجا,دودش کچا , زینسان پریشانی طلب
مرشد کجا, شمعش چه شد, آن لعل کنعانی طلب
موج مرا راه برد, زین شهر آشفته برون
تخته منم ,راه منم, وز پرده عالم برون

Sunday, June 05, 2016

دانشمندان و خردمندان

.در طول زندگی‌ آموخته‌ام که به پیش تو طأئفه خاموشی گزینم، دانشمندان و خردمندان
که دانشمندان را گوشی شنوا نیافتم و خردمندان را آنچنان حکمتی در عمل یافتم که خاموشی فرصتی بود که بیشتر بشنوم  و بهره گیرم از گفتارشان
.
.حال آنکه فاصله میان آندو، تجربه ایی‌ بود که خردمندان از آن بهره داشتند
 

Tuesday, January 19, 2016

من همه آبم همه آتش دریغ از جسم و جان
نرم و سختش نیست هر کرا دارد به سر سودای آن

Friday, January 15, 2016

با كس نتوان گفت درون



..با كس نتوان گفت درون
..با كس نتوان رفت برون
...كه مرا يار تويي، همراه تويي
...تكيه بر خوبشتن خويش زنم
...راه بر آن مقصد پر پيچ زنم
...كه مرا ترس ني است
...كه مرا درد ني است
...چون مرا يار تويي، همره و همراه تويي

Wednesday, January 13, 2016

فرازی از وصیت نامه محمد تاجران

فرازی از وصیت نامه محمد تاجران
پس از آنکه تنی چند از دوستان به دیاری دگر شتافتند و رهیدند و از اون جائی‌ که دوستان ما گویا قراری نهاده اند که یهو برن و کلا همه را در حسرتی حتا برای خاکی بگذرند و دیگرانی که می‌میرند و حاشیه هایی که اطراف آن‌ مرگ مشاهده و شنیده شده، بر آن‌ شدم که چند خطی‌ بنویسیم به یادگار که مبادا روزی حدود ۶۰ سال دیگر به کار آید
انسانهای ساده زی‌ و آرام جامعه می‌میرند و چند روزی سیاه پوشی و مسجد و گریه و بعد هم اندکی‌ دعوای میراث و خداحافظ...ولی‌ اونهایی که زندگی‌ اجتماعی گسترده تری دارند، به برکت آن‌ گستردگی نیز حاشیه‌های بیشتری دارند که آن‌ از خود مرگ گاهی‌ رنجش بیشتر است
لذا اینجانب محمد تاجران در کمال صحت و سلامت و عقل وصیت خود را نوشته و در این مکان مقدس (منظور بلاگ اسپات است و نه فیسبوک !!) به یادگار میگذارم تا روزگار پس از مرگ را به آسایش سپری  کنم و شاهد بازی‌‌های انسانهای هنوز سوار بر قطار زندگی‌ نباشم.
مرا مرگ پایان این زندگیست                    نه این خود معنی‌ش مردگیست 
نه هر کس نفس میکشد زنده است              نه هر کس چوو بر خاک شد مرده است 
مرا زندگی‌، مردگی چیستی                       که خود دانم از زندگی‌، مردگی چیستی؟ 
پس مرگ نه تابوتی از چوب تاکم کنید          نه بر دوش مستان روانم کنید 
(که تاک را هنوز زندگی‌ است و مستان اگر قدر و فرصت هوشیاری دانسته بودند مست نمی‌گشتند !!  " از پذیرفتن هر گونه تأویل و تفسیر در باب مستی و هوشیاری معذوریم !!.... امانت دارید بسپارید. " ) 
نه مطرب، نه ساقی به کار آیدم                  نه شادی نه زاری به کار آیدم 
(که مطرب و ساقی بهانه ایست برای زندگان و چون ما در آن‌ زمان از مردگانیم ما را به هیچ کاری نیاید)
مقنی مرا شادیست پایدار                         زمین نه‌،  عود و چنگ و سه تار 
نه کوه و نه صحرا و دشتم نهید                 مرا گوشه‌ای زیر خاکم نهید 
که خود خاک بوده‌ام ز روز ازل                 گر امروز جاری‌ام پر توان همچو یال ( به تاریخ ۴۰ سالگی ) 
چوو اکنون ترا دوستی‌ ایست با منی            پس مرگ بشاید از آن‌ دم زنی‌ 
گرم دشمنی ‌ست و حسد با کسی‌                 تو آگه نئی از درون کسی‌ 
جز آبم مریزید بر گور من                        که خاک است و این خاک تشنه‌ تن‌ 
مرا زندگی‌ آب و خاک است و دار               به دارم کنید مر بیایم به کار 
مرا نیست نه رازی‌، نه رمزی نه یار           نه بر پیش کس دارمی یادگار 
چوو اکنون مرا فرصت است و قلم              از آن‌ بهره گیرم که هر لحظه است مغتنم 
زمین را زمان را ببین و بجوی                  گرت هست رنگ سرخی به روی 
چوو زردی نشیند بر آن‌ روی و دل             نتانی بسازی تو خشتی ز گًل 
در آن‌ دم چو خواهی‌ نشینی به زاری به غم     ترا بهتر آنست که یاری بود همقدم 
ترا زندگی‌ فرصتی است محترم                  مکش فرصتت را به گورم به زاری به غم 
برو شاد باش و بر زندگان                       که ما هم خوشیم با همه مردگان 
مرا زندگی‌ آرزو بود شادیت                     نخواهم پس مرگ دیدن زاریت 
چوو خود زنده‌ای زندگی‌ را بجوی              که این غم زیادست، شادیت را بجوی 
تو بر زندگان دست یاری بده                    تو خشتی به خشتی، قطره آبی‌ به داری بده 
گر امروز ما نئیم در میان شما                 همین خوش که داری تو یادی ز ما 

به دلیل فرصت مطلوبی که در پیش رو نهاده است، ادامه شعر تا ۶۰ سال آینده تکمیل خواهد شد
و اما چند خطی‌ بر تفسیر آن‌ را حق نگارنده می‌‌دانم تا از تفاسیر و تأویل آینده مصون گردم
آن‌ روزی که ما نیستیم و شما هنوز هستید و اگر شما را دوستی‌‌ای با من بوده و میل به اظهار آن‌ دارید فقط از آن‌ دوستی‌ و عشق و شور بگویید و دوستی‌ خودتان را با بزرگ نمودن و عیان کردن دشمنی و حسد دیگران عریان ننمأید که اگر حسدی و دشمنی بوده است هیچ ارتباطی‌ به شما ندارد و تنها ارزش و زیبایی‌ دوستی‌ خودتان را به زیر سوال خواهید برد. من امروز زنده‌ام و هر زمان بنایی به پاسخی باشد به هر حسد و دشمنی، زبانی دارم آهٔ...و کلامی که گاه میتواند بنوازد و اگر نمیکنم که مرا هیچ حاجتی نیست که زندگی‌ من پر بوده از شور و عشق و مرا به جز از شور، جز از عشق مگوید
اینکه پس مرگ بر کجای این زمین نهاده بشم هیچ مهم نیست که زندگی‌‌ام در کوه بوده است و دشت و جاده و سفر و آنقدر در این مسیر خود خواه بوده‌ام که این حق را ندارم که پس از مرگ نیز بر این خودخواهی اصرار ورزم، مرا مهم زندگی‌ است در کوه و دشت و سفر و پس مرگ هر آنجایی که نزدیکان من دوست داشتند بر خاک کنید که زندگی‌‌ام مملو بوده از رنج دوری و هجران، پس مرگ سنگی‌ به نزدیکی‌ آنان را رواست
و نه هیچ رازی‌ و نه رمزی با کسی‌ ندارم و هیچ نهانی در پیش کسی‌ نهاده نیست و اگر باشد هم هیچ کسی‌ از خانواده‌ام به من نزدیک تر نیست که بیشتر از هر کسی‌ با آنان زندگی‌ کرده‌ام و علی‌‌رغم فاصله بعید فکری و شیوه زندگی‌ باز آنان رازدار من خواهند بود و هر آن کسی‌ که مدعی شد که محمد یک روزی در خلوت و تنهائی‌ و در گوشی فلان را به من گفت که پس از مرگش عنوان شود، اگر که ساکن ایران بود به انگشت شستی روانش کنید و اگر خارج نشین بود که انگشت وسط خود بهتر به کار آید
از مر گ اسطوره و داستان نسازید که مرگ عادی‌ترین اتفاق زندگی‌ است و حتا ساده تر از تولد، و زندگی‌ پس از مرگ هم برای من و هم برای شما جریان خواهد داشت
مهم زندگی‌ است که چگونه زندگی‌ کرده باشم که یافته‌ام که خود را چگونه زندگی‌ کنم.
این وصیت نامه به مرور زمان تکمیل خواهد شد و از آنجایی که انسان در حال تغییر و رشد است، فرصت ابراز هر گونه غلط کردن در آینده برای نگارنده محفوظ می‌باشد
باشد که حالاش را ببرید...( منظور از زندگیتان است