Tuesday, March 15, 2011

انسان همه اندیشه است و افکاری که ماحصل همان اندیشه است. چگونه میتوان خود را بری از چیزی دانست که لحظه ای نیز اندیشه از آن فارغ نیست ؟ چگونه میتوان خود را بی نیاز جلوه داد آن زمان که همه افکار انسان در پی نیازمندی وجودش در حرکت اند ؟ سالها به دنبال آن بوده ام که خود را رها سازم ، از قید ها و بند ها و نیازهای این جهانی، اما اکنون که به خوبی می اندیشم در می یابم که همه آن سالها تلاشی بوده اند در جهت آرام نمودن و کنترل دست و پیام در حرکت به سوی آن نیازها و اما فکر که مهمترین و اصلیترین کانون همه آن حرکت ها و نیاز هاست همچنان کار خودش را میکند. پس آن همه احساس بی نیازی حاصل عملی پوچ بوده است ، اما به واقع نه خیلی هم پوچ نبوده است ، چون خود حداقل تمرینی بوده است و شاید همین دریافت امروزم مبتنی بر ظهور این واقیت که افکارم هنوز رها نیستند حاصل همین چالش میان اندیشه و رفتارم است و این خود نیز حرکتی است رو به کمال. برای یافتن حقیقت و پذیرفتن آن تنها چیزی که در عین اهمیت خیلی هم جائی ندارد زمان است. آری زمان ، زمان آنچنان مهم است که حتی لحظه ای را نیز بایستی دریابید و آن را نباخت. در آن سو مهم رسیدن به حقیقت است و جستجوگری و مهم رسیدن به حقیقت به کمال واقعی آن است و نه کی رسیدن که به قول حافظ : حافظا روز اجل گر به کف آری جامی یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت. دریافت ناتوانی اندیشه ام از رهائی خود ما حاصل رنج و چالشی است طولانی ، اما باز خوشحالم که این واقیت از روی خود پرده برداشت و سیاهی و ناتوانی افکار و اندیشه هایم بر من رسوا شد ، این خود به معنای پیروزی است و ابتدای راهی بس طولانی در جهت ساختن آن ذهن آشفته و پریشان. اکنون لااقل میدانم در کجای این جریان قرار گرفته ام و بایستی به کدام جهت حرکت کنم. پیدائی سوی حرکتم خود به معنای امید است و راهی برای پیمودن که این خود معنای زندگی است در کمال خود. و باز راهی دیگر و چالشی و مبارزه ای دیگر در پیش رو و این بار نه حریفی است چون دل که اندیشه است و هزار توی افکاری گسیخته و لجوج . چه سالهائی که تلاش کردم بررهائی دل و چه خون دل ها خوردم و سرخوش از رهائی آن، اما آن پایان توهمی بیش نبود که قرار نیست آدمی را، قراری در این دنیا. باز هم راهی دشوار به پیش روست و تلاشی بر فهماندن معنای بی نیازی به افکار و اندیشه هایم .....خدا یا باز هم مثل همیشه امیدم به یاری توست. ۲۳/۱۲/۸۹

Wednesday, February 09, 2011

همه این روزها را سپری میکنم در گذاری از رنج و اندوه.

اندوه و رنج حاصل از ناتوانی خود برای بیان آنچه که آن را جاریم و ناتوانی اطرافیانم در برابر فهم آن چه مرا جاری و روان نگاه داشته است.

سالها در پی آن بوده ام که بشناسم و همه آنچه اندوخته ام اندک شناختی است از جریان هائی که مرا به حرکت یا به سکون و میدارد.همه تلاشم آن بوده است که بدانم چگونه و کی حرکت کنم و چرا و چه زمان ساکن گردم.

دانستن چرائی این دو مرا به شناخت محیط ام و آنچه بایستی انجام دهم و باشم ، همیشه رهنمون بوده است و اینک در سکونی بس طولانی باز به دنبال بودنی ام آنچنان که بایسته بودنم.
همه اینها اما برایم قابل درک است و حتا رنج ناشی از آدم درک توسط دیگران نیز برایم ساخت و ناگوار نیست که باور دارم به آنچه هستم و آن جریانی که در آن غوطه ورم. این را به خوبی متصور ام که پایانی جز روشنائی و نور بر این راه گزیده نیست. و اما صبر که که حاصل از پس گذراندن رنجهائی است فراوان در طول زندگی، و من صبورم. صبورم به طی کردن این روزها و همه دشواری آن که ایمان دارم به راهی که برگزیده ام و امید به لطف خدائی که همیشه همراهم بوده است اما....

در این میان افراد بسیاری هستند که نقش و تاثیری در جریان این حرکت و سکون ندارند و تنها نظاره گرانی اند و مرا نیز بر آنان التفاتی نیست که ره پوی راه خویشم و هدفی بس دشوار و بزرگ به پیش رو، پس زمانی نیست ایستادن و نگریستن چشمان مضطرب و پریشانشان را که خود آن ایستادن و نگریستن تنها ترس و تردید بهمراه خواهد داشت که آنچه من بدان نیاز دارم امید است و توانی زیاد که ادامه دهم راهی که سالهاست در حال پیمودنم. راهی بس طولانی به پیش روست و زمان اندک و بس نا مطمئن.

اما چه میشود کرد با آنهائی که متأثر از این حرکت و سکون اند؟ آنهائی که این جریان و این راه بر آنها اثر دارد...با آنها چه کنم؟

نه کلامی است که بیان کنم آنچه را جاریم که هیچ دلیلی برای توجیه آن ندارم و تنها زمان قادر خواهد بود که بنماید آنچه را که در پس این پرده نهان داشته است.

گذار این زمان را صبورم اما هنوز آنقدر قوی و محکم نیستم که تاب نگاه های پر پرسش آنهائی را که حرکت و سکونم با آنان اثر میگذرد را داشته باشم.

آموخته ام که صبور باشم و نظاره گر......بایستی صبورانه منتظر رسیدن میوه این درخت باشم و آن رسیدن را تنها زمان قادر و بس.....پس هنوز صبورم.

۱۰ دی ماه ۸۹