I metعشق
خلاصه آنچه بار سنگین روزگار و سختی دهر و ملامت یاران نکرد، عشق بکند و آن سر خم کردن در مقابل انسانی است شاید.
عشق تنها آنجا معنا دارد که در برابر نعبود است و خدایی که نفس عرضه داشته، باقی هوسی است گذرا و توهمی از عشق و تنها نیاز است به دوست داشته شدن و گاهی دوست داشتن.
هر کسی عشق را داستانی شمارد و من در همه این سالها تنها عشق را در نگاه مادری یافتم به انتظار نشسته به یادی و در نگاه بنده ای راضی به رضایی.
هر آنجایی که طلب باشد و نیاز در دی آنچه میبخشی، عشق جاری نیست.
عشق پرداختن محض است و هر آنچه کمتر دیگر عشق نیست.
و تنها در غشق است که فنا معنا می یابد، فنا در او….در هر آنچه که او خطابش کنی.
رابطه ای بی پاسخ شاید و بی بازگشت.
برای من عشق تعالی انسان است از بستر وجودی خویش به سوی معبودی، معشوقه ای که او (عاشق) نیست اما همه در او (معشوق) پیدا و آشکار است و هر آنچه هست زیباست…در آنجاست که که مقام رضا و تسلیم معنا پیدا میکنه و پرداختن به هر آنچه غیر از خود. بی خود شدن و همه او شدن…و هر آنچه که آن “او” وسیع تر و جامع تر ، دایره عشق گسترده تر. و آنجاست که میشود انسان را عاشق شد و گیاه را عاشق شد و کوه را عاشق شد…
که هر آنچه هست در پهنه گستره “ او “ است.
گویی “او “ باطن و روحی است د. جسم زمین و خاک و انسان گسترده و هر جا بنگری تنها “او” بینی، حتی در پبکره خشمگین دشمنت. آنجاست که توان کذشتن و بخشیدن میابی، توان دپست داشتن و توان خیرخواهی به هر انسانی….این همه آن جیزی است که عز زندکی و عشق یافته ام.
No comments:
Post a Comment